لبخند

یه صحنه ای بود توی فیلم سیندرلا با بازی هیلاری داف که من هیچ وقت یادم نمیره

نامادری و دختراش توی ماشین بودن بعد از جشن هالوین و نامادری که کل صورتش بوتاکس و اینا بود با لبخند عمیقی روی صورت می گفت خیلی عصبانیه!!!

یه همچین حسی داریم همه ما به این نیمه خرداد!!!

یعنی خیلی ناراحتیم از درون ولی صورتمون به خاطر بوتاکس هایی که بهمون تزریق شده خودش بی اختیار لبخند میزنه... اصلا عضلات صورت اراده ای از خودش نداره ...

حالا با این حال باز وضعیت من فرق فوکوله

من مدتهاست میخواستم بیام اسب چوبی مهربونم رو غبارروبی کنمچشمک ولی نمیشد که نمیشد حالا توی اوج فصل امتحانا و درحالیکه بعد تعطیلات دو تا امتحان پشت سر هم دارم و درحالیکه از غافله ی مردمان به سوی شمال و پیمان با آرمانها عقب موندم اما نمی تونم استرسم رو روی چهره نشون بدم همش حس میکنم این شکلی ام (نیشخند) امروز هم تا دیروقت به گشت و گذار گذشت و حالا ساعت نزدیکای سه هست و من خوابم نمیبره. اما مطمئنن اگه جزوه هامو باز کنم چشمام بی اختیار بسته میشهابرو

خیلی وقته ساکتم 

ساعت از دو گذشته و هر چیزی که بیان میکنی به نوعی برای ابد باقی می مونه تو به صفحه مانیتور نگاه می کنی اما اون داره به تو نگاه میکنه نه این حسی وحشتناک نداره بلکه فقط ترسیه که در درون تو هست مثل یه بی خوابی شدید. مثل بی گناه بودن. مثل تشنگی. نمی دونم چرا و چه ربطی به هم دارن فقط می شنوم که اون میگه بنویس اینا رو و من خیره در انعکاس چشمانش روی صفحه مانیتور بی اختیار می نویسم. 

یادت میاد سر چهار راه ولیعصر به درختهای خیابون ولی عصر خیره شدی که چقدر سبز بودن و پیرمردی سرراهت ظاهر شد که چشمانش از برگ درختان هم سبزتر بود و جهانی بود به عظمت تمام جهانها

و وقتی نگاهش کردی آرام شدی ... حالا هدیه اش را مثل پدربزرگی که نوه اش را شگفت زده می کند یا حتی کمی هم هوشش را می سنجد در گوشه ای مخفی می کند تا آن را پیدا کنی

نه نمی ترسم 

من هنوز هم احساس می کنم یازده روز قبل است 

من چرا استرسی ندارم برای این امتحانا

چون تا حالا کتابها و جزوه هات رو باز نکردی 

من چرا این روزها همش توی خواب هایی که شبها میبینم به سر میبرم

خب خوابهای بی نظیری بودن در واقع مثل یه فیلم تاثیر گذار اما حیف که تا بیدار شی همشون می پرن و فقط حس مبهم سرگیجه آورش باقی می مونه.

نه تو تنها نیستی اینهمه ستاره پس واسه چیه

و صدای تیک تاک این ساعت جدید قدیمی نما



تاريخ : جمعه ۱٤ خرداد ۱۳٩٥ | ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

روزگاری در این خانه جای سخن بود

امروز من به خانه آمدم و سکوت

تنها کلامی بود که شنیده می شد

اندوه گلویم را می فشارد

هیچ کس در دسترس نیست

شب از نیمه هم گذشته و سکوت آنچنان هیاهویی دارد که خواب را از چشمانم ربوده است.

باز هم تنها آمده ام به کلبه قدیمی

باز هم در غمناکی هوا می نویسم

و باز هم تو تنها اسب چوبی دنیایی که از کودکی تا بزرگسالی بی هیچ تغییری در نگاهت همچنان مثل کودکی هایم دوستم داری



تاريخ : یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٤ | ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

امسال فقط برای خرید کتاب های حقوقی قصد رفتن به نمایشگاه رو کردم. 

جمعه 1394/02/18 بعد از اتمام کلاس قرار بود برم به نزدیکترین مترو به محل کلاس و از اونجا برسونم خودمو به نمایشگاه. لیست کتاب ها و دیکشنری ها و ... رو هم شب قبل از سایت نمایشگاه پیدا کرده بودم. و تقریبا می تونستم ظرف مدت خیلی کمی برگردم. اما نمی دونم از گشنگی بود یا بخاطر اینکه همیشه اول وارد شبستان شده بودم این بار هم بدون هیچ فکری رفتم وارد شبستان شدم و خیلی سریع از بین غرفه ها می گذشتم... 

گاهی کتابی از روی عنوان جذبم می کرد ... برمیداشتمش و نگاهی به چند صفحه می انداختم و دوباره می ذاشتمش و می رفتم سراغ غرفه های بعدی ... با اینکه جمعه بود اما به نظرم زیاد شلوغ نبود و به راحتی می شد عبور کرد ... تماشا کرد و در این میان با خود فکر هم کرد! و خرید کرد:

"این انتشاراتی که می خوام کجاست پس؟!

عه شازده کوچولو!!! وای جاناتان مرغ دریایی!! ببخشید قیمت اینا ؟ با سی دی؟ یعنی کتاب صوتی؟ آهان همون مستند مرغ دریایی؟ بله می خوام. بله هر دو تا رو لطفا!!!"

با اینکه هر دو کتاب رو داشتم اما دو زبانه و سه زبانه بودن این کتاب ها و سی دی اون مستند مرغ دریایی جذبم کرد. 

"باز فیلت یاد جاناتان مرع دریایی کرده؟!!! خدا به دادمون برسه!!! باز چی تو سرته؟ !!!"

لبخندی روی لبم نشست. انگار از روی این حس که یکی همراهته که داره برات کتاب هایی رو که امسال باید بخونی انتخاب می کنه. یجور پیر! یجور مرشد! و همین طور که می گذشتم سه تا کلمه "سارا" روی جلد سه کتابی که در کنار هم در ردیف اول روی میز انتشارات صورتگر چیده شده بود جذبم کرد.

"خدای من! چه عالی! کتابی به اسم خودم!"

فکر کردم یه رمان فارسیه. با اینکه هیچ علاقه ای به خوندن رمان فارسی نداشتم اما نمی تونستم از این کتاب ها که در واقع سه گانه هم بود بگدرم.

وقتی کتاب رو برداشتم تا پشت و روی جلدش رو بخونم دیدم نویسنده خارجی بود و روی کتاب اول جمله ای بود که ترغیبم کرد بی درنگ هر سه کتاب رو بخرم:

"سارا راز قانون جاذبه را می آموزد!"

بعد درست مثل کسی که ماموریت سری اش به پایان رسیده رفتم سریع از اطلاعات راهنمایی گرفتمو خیلی سریع کتابهای حقوقی ای که می خواستم رو گرفتم و برگشتم.



تاريخ : یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

اخیراً کلیپی دیدم مربوط به نوستالژی های دهه شصتی ها!

توی این کلیپ آهنگ "آی نسیم سحری" هم بخشی از این حس نوستالژی رو تشکیل می داد. 

و از اون وقت این آهنگ دوباره مثل همون زمانی که یه بچه مدرسه ای بودم داره به طرز دیوانه کننده ای توی مغزم مرتب تکرار میشه.

اما فقط همین بخش از شعر! یعنی الان درست سه روز و سه شبه که دارم واسه خودم می گم آی نسیم سحری صبر کن .... ما را با خود ببر از کوچه ها .... 

امروز واقعا توی راه برگشت به خونه خندم گرفته بود... صحنه ای رو میدیم که این سوزن گرامافونی که توی مغزم و روی این بخش از حافظه گیر کرده مثل دریل مغزمو سوراخ میکنه و ... خنده

خلاصه گوگلش کردم و دیدم بعله! انگار خیلی ها باهاش یه حس نوستالژی داشتن و حالا به اشاره ای میتونی دانلودش کنی و هر وقت یاد اون ایام افتادی بهش گوش بدی. 

من البته بیشتر دنبال متنش بودم ... چون خود ترانه رو حتی همون لحظه و حتی هنوز هم با صدای بلند می شنیدم و می شنوم ....

اما نکته جالبش اینه که من فقط همین تکه از شعر رو به یاد دارم و همین رو هم مرتب می شنوم ...

و بقیه ی شعر به قدری برام نااشنا بود که حتی چنین مفهومی رو هم به یاد نداشتم. 

متن ترانه که از این وبلاگ کپی کردم: 

مثل یکی رهگذر از کوچه ها            می گذرم هر سحر از کوچه ها (کلا یادم نبود)

آی نسیم سحری ، صبرکن ما را باخود ببر از کوچه ها (آها شعر من از اینجا شروع میشه)

دلتنگم دلتنگ از خانه ها (که من یهو می پریدم ازش)                

وز معبر، از گذر، از کوچه ها (و واسه خودم می خوندم می گذرم بی خبر از کوچه ها!!!!)

آی نسیم سحری ، صبرکن ما را باخود ببر از کوچه ها (و باز همینو می خوندم)


باید پل زد به خیابان عشق (واقعا اینا رو می خونده همایونفال؟!!! نکنه به خاطر واژه عشق تلویزیون سانسورش کرده بوده!!! آره حتما همینطوره وگرنه من که حافظه ام عالیه!!!)          

یک شب آسیمه سر از کوچه ها (من واژه آسیمه سر رو فقط و فقط توی ترانه محمد اصفهانی شنیده بودم!!! اسیمه  سر رسیدی ... از غربت بیابان!!!)

باید با بوی گل سرخ رفت                     جایی دلبازتر از کوچه ها (نمیدونم این کلمات یعنی انقدر ثقیل و سخت بوده که من کلا یادم نمیاد هیچی ازش)

آی نسیم سحری ، صبرکن ما را باخود ببر از کوچه ها


فردا مهمان شقایق شوم                 بگذرم امشب اگر از کوچه ها

فرجامم، دامنه ی دشت هاست           خواهم رفت آخر از کوچه ها 

(این کلمات هم که اونموقع احتمالا نمی دونستم معنیاشو و سعی می کردم نشنوم که خدای نکرده سوالی به ذهنم خطور نکنه)

آی نسیم سحری ، صبرکن ما را باخود ببر از کوچه ها (آره این برام آشناس ... اینطور که معلومه من فقط همینو شنیدم!!!)

و این طوری فهمیدم که سوزن گرامافونم گیر نکرده بوده بلکه من داشتم ترانه کامل رو دوباره بازخوانی می کردم مرتب واسه خودم!!!

 



تاريخ : یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()