در میان هیاهوی این شهر 

عابری تن خسته تر از من

عابری که می شناختمش

عابری که بود عاشق من

دست در دست یار خود می رفت

ناگهان چشم دوخت به چشم من

خواستم شاید سلامی عرض کنم

نیشخندی نشست بر لب من

من نگاه خویش دزدیدم

راه اما نبود همره من

من گریختم در خیال خود از او

غافل از آنکه بود در پی من

خاطراتی که  در گذشته پیمودیم

یک به یک خراب شد بر سر من

دوستی چه زود آخر شد!

آشنایی، غریبه شد با من

 



تاريخ : جمعه ۱۳ تیر ۱۳٩۳ | ٢:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

امروز دوباره از صبح حال و هوای نوشتن دارم و هر ماجرایی رو مثل سوژه (چه جالب!!! سوژه همون تلفظ فرانسوی سابجکت انگلیسیه به معنی موضوع احتمالا) ای برای نوشتن می بینم.

استرس حجم زیاد کارها هم بر دوشم سنگینی می کنه

اما حالا که آسمان مثل شب تیره شد و صدای رعد و برق من رو به یاد جمله ی معروف صدا ... نور .... اکشن!!! میندازه و یهو مثل یه بازیگر که مثلن نویسندس شروع به نوشتن می کنم و میرم توی حسزبان

وقتی دیدم دوستان قدیمی و همراهان آغازین این وبلاگ اومدن به اسب چوبی سر زدن خیلی خوشحال شدم. (یجورایی الان مسئولیتم سنگین تر شدهچشمک)

سوژه ها بماند برای فرصتی بهتر

به امید آینده های بهترلبخند



تاريخ : چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

 

وقتی وارد پرشین بلاگ شدم اسب چوبی از دور با صداری بلند گفت: "بارانی باید تا سارایی بر آیداز خود راضی"

این جمله اسب چوبی خیلی برام جالب بود یجورایی به فال نیک گرفتم در این سال نولبخند

 

راستی "سال نو مبارک" چشمک

این جمله از این نظر برام خیلی جالب بود که من هم به خاطر حال و هوای بارونی خواستم بیام اینجا و هم می خواستم از باران بنویسم و از این بابت خیلی خوشحال شدم که هنوز ضرب آهنگ فکر و روح من و اسب چوبی با هم هم نواست.

من تصمیم داشتم این طوری شروع کنم:

"می خورد باران به شیشه"

چون درست زمانی که ابرای تیره اومدن توی آسمون و جلوی خورشید رو گرفتن و من دلم می خواست بیام اینجا ناگهان صدای ضربه های بارون به شیشه اتاق محل کارم به گوش می رسید. بلند شدم تا از این بالا خیابون بارون خورده رو تماشا کنم که دیدم بارون ناگهان تبدیل به تگرگ شد و ظرف چند ثانیه مردم توی خیابون سر پناهی رو برای خودشون پیدا کردن اما این وسط چیزی که مجذوبم کرد یه دختر و پسر جوون بودن که زیر اون بارش شدید تگرگ داشتن با دلتنگی از هم خداحافظی می کردن و اصلا دلشون نمی اومد که حتی لحظه ای رو حتی برای یافتن سرپناهی از دست بدنتشویقاز خودم پرسیدم چرا عاشقا اینجوری اند؟!! یجوری دیگه خودتون که بهتر می دونینچشمک

تماشای این صحنه از این بالا واقعا هنری بود. مثل دیدن صحنه تئاتر ... مثل چرخش آروم دوربین به دور این دو عاشق جوون و اینکه وسط میدون تمام چشم ها به این دو تا بود و اونها جز به نقششون به هیچی فکر نمی کردن ...

تشویق واقعا تماشای تئاتر عالی به کارگردانی بهترین کارگردان جهان حسی از آفرینندگی به آدم میبخشهاز خود راضی



تاريخ : چهارشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۳ | ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

امروز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم داره برف میاد

برام خیلی جالب بود

اینکه تصویری که از کریسمس و سال نوی میلادی داریم با بارش برف و سفیدی همه جا و یجور سرمای دوست داشتنی همراهه

با خودم فکر کردم چقدر هموطنای مسیحی ما توی ایران خوشحال میشن صبح که بیدار می شن ببینن همه جا سفید و پوشیده از برفه و چقدر احساس می کنن با وجود همه ی تبعیض ها چقدر خدای خودشون دوستشون داره!

درسته حالا توی ایران شهادت امامان ارجحیت پیدا کرده و حتی خیلی از مغازه های مسلمونا که سال های قبل بخاطر کریسمس کاج می ذاشتن امسال همون پرچم سیاه رو دارن اما خدا باید با آدم باشه خلق خدا رو بی خیال.

 

P.S.: Happy New Year!



تاريخ : چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٢ | ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()