سال نو مبارک!

دیشب خواب دیدم دارم با اسب چوبی حرف می زنم.

اسب چوبی زیر بارون بود و من با خودم فکر می کردم نکنه چوبش خراب بشه بعد یادم اومد رطوبت برای چوب خوبه! (اینکه میگم یادم اومد به خاطر اینکه در واقعیت چند شب قبل در برنامه بلور بی بی سی دیده بودم که بهزاد بلور روی ویولون نوازنده ای دکمه ای رو نشون داده بود که متصل به پارچه ای به حالت یه کابل بود که با مرطوب نگه داشتنش باعث نگهداری بهتر ویولون می شد. و اون ویولون مربوط به چندین سال قبل بود که اون خانم نوازنده از یه حراجی خریداری کرده بود)

من دیشب خیلی خسته بودم و وقتی دیروقت رسیدم خونه حتی حوصله شام خوردن هم نداشتم. بعد بفرمائید شام پخش می شد و من با دیدن اون منو جالب که در حال تهیه بود کلی احساس گشنگی کردم. اما شام ما شامی ساده و مختصر بود که از برکات سال نو و رژیم های لاغری جدید و به روز مامان بود! تازه دیشب به این نتیجه هم رسیده بود که اصلا رژیم مهم نیست مهم اینه که هفت شب به بعد هیچ هیدروکربناتی نخوریم. با خودم فکر کردم این تهدیدیه برای زود اومدن به خونه یا چی؟

رفتم روی تخت و درحالی که صدایی از درون بهم میگفت پاشو برو مسواک بزن پاشو صورتت رو بشور و پاشو برو دسشویی بعد بخواب اما صفحه اینستاگرام رو باز کردم و بی هدف فقط به عکسها نگاه می کردم ... که ساعت چهار صبح از خواب بیدار شدم و فقط خوشحال بودم که از شر اون سه پسر هیز در رفته بودم ... توی عالم خواب و بیدار تاریکی صبح به این فکر می کردم که آخه چرا باید همچین خوابی ببینم و ناخودآگاه حس کردم به علت انجام ندادن کارهای روتین هر شب یعنی مسواک زدن و صورت شستن و دسشویی رفتن این خواب رو دیدم ... اما از رو نرفتم و چون هوا خیلی سرد بود پتو رو به دورم کشیدم و دوباره خوابیدم ... بعد دیدم تولد خواهرمه و من یه مخفیگاه دارم که هیچ کسی ازش خبر نداشته اما وقتی واردش میشم خواهرم اونجاست و من هر چی ازش می پرسم که بهت اینجا رو نشون داده میگه خودت بهم گفتی بیا ! بعد من رفتم روی پشت بوم انگار که در هر صورت باید یه جا مخفی می شدم و وقتی در پشت بوم رو بستم دیدم اونطرف یه مردی هست که نمیشناختمش اما حس کردم باید فرار کنم اما اون میخواست بیاد نزدیک تر بهم بگه نترس ازم ... و در از اونطرف باز نمیشد و خواستم زنگ بزنم به صد و ده که دیدم گوشیم هنگ کرده و شروع کردم به نامه نوشتن!!! به 110 !!!! دیگه نمی دونم آخرش چی شده اما فقط یادمه داشتم اینا رو برای اسب چوبی تعریف می کردم و اون هم تائید کرد که اون سه نفر در خواب اولم احتمالا به خاطر انجام ندادن کارهای روتینم و ترس از اسیبی بوده که همیشه فکر میکنم بهم میزنه. و اینکه نامه می نوشتم شاید به خاطر اینه که فکر می کنم وقتی داری تصمیمات عاقلانه و درست میگیری هیچ هارمونی ای از کائنات نمیگیری اما وقتی کارهای احمقانه و بی منطق انجام میدی زمین و زمان دست به دست هم میده که انجام بشن!

الله اعلم!



تاريخ : سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٤ | ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

کنار یکدیگر ایستاده بودیم و به تلویزیون روبرویمان که سانس ها و نمایه ای از فیلم ها را نمایش می داد خیره مانده بودیم. 

نه من اهل سینما رفتن بودم و نه او اهل فیلم!

اما به هر حال از قبل قرارمان همین بود که برویم سینما

و انگار که راه برگشتی دیگر نداشته باشیم نه من پا پس کشیدم و نه او بهانه ای آورد!

خودم هم نفهمیدم چطور ذهنم را خواند بی انکه به هم نگاهی کرده باشیم یا از قبل چیزی در موردش بدانیم هر دو به اتفاق خواستیم بریم "ملبورن"!

دو نفر پشت سر ما ایستاده بودن که مثل منتقدان سینما یا مثل پای ثابت سینماها همه ی ماجرا ها را می دانستند!

من اما بر خلاف همیشه ی خودم حتی اسم این فیلم را هم نشنیده بودم. در واقع فقط حضور پیمان معادی تمام کشش اولیه را ایجاد کرد. 

همین چند وقت پیش بود که از کنار همین سینما دی وی دی "کمپ ایکس ری" را در بین کلی فیلم دیگر از سینمای هالیوود خریده بودیم و واقعا از دیدنش لذت بردیم و به نوعی حس غرور ایرانی رسیده بودیم ...

حالا دو ساعتی باید منتظر می ماندیم تا سانس بعدی شروع شود...

بلیط را که گرفتیم و از در سینما آمدیم بیرون، درست مثل هر بار ناگهان طنین صدای گیتار دلنشینی احاطه مان کرد ... اما این بار به سرعت از میان نت ها ی موسیقی گذشتیم و بی اعتنا به نوازندگان راه خودمان را در پیش گرفتیم. 

پرسه های بیهوده هیچ وقت به خیابان خاصی نمی رسند. این را آن روز فهمیدم. و در این پرسه ها هر چقدر هم کلام باشد اما حتی واژه ای در یادت نمی ماند!

سر انجام در زمانی که باید بازگشتیم اما وقت بیهوده ای را پشت درب آسانسور هدر کردیم. درب آسانسور باز شد و به طور غلو شده ای مردی بینهایت چاق آخرین تصویر قبل از بسته شدن مجدد درب بود که به یاد دارم، با دیدن این صحنه مثل جنگجویی که بلوف خورده باشد! هر دو مصمم به سمت پله های برقی رفتیم. کمی برایم زور داشت که دو ساعت را الکی چرخیده بودیم و الان یک ربع از شروع فیلم می گذشت!

روی پرده نگار جواهریان (سارا) ژست گرفته بود و پیمان معادی (امیر) در قیافه بود و آن دختر دیگر که نمی شناختم در حال عکس گرفتم از خودشان بودند که ما رسیدیم...

 



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

بوی پاییز رو حس می کنم...

بوی نوامبر

نه از بارون خبری هست و نه باد و برگ ریزان

شاید بخاطر این باشه که دوباره فیلم Sweet November  رو دیدم... 

به خودم گفتم چی می خواهی آخه از جون این فیلم صد بار دیدی خسته نشدی؟ بهم می گفت نه باز می خوام ببینم ... 

تهدیدش کردم که این بار دفعه ی آخره هر نکته ای می خواهی بگیر 

غرق شده بود توی صحنه های فیلم و اعتنایی بهم نکرد ... 

دلم می سوخت که باز داره گریه می کنه ... خواستم تلویزیون رو خاموش کنم ترسیدم ... گفتم بذار توی حال خودش باشه.

من که خودشم درکش نمی کنم حق می دم به مامان و بقیه که با تعجب نگاهم می کنن. 

بعد از دیدن این فیلم برای بار چندم ناگهان احساس کردم گرفتم حرفشو...

توی صحنه ای که سارا می خواد بذاره بره اونجایی که نلسون دستشو گرفته و نمی ذاره سارا می گه این طوری اگه برم (در شرایطی که هنوز بیماری از پا ننداختتش) توی ذهنت زیبا و ایده آل باقی می مونم (بدون زوال) بعد وقتی چشمای نلسون رو بسته تا نلسون رفتنش رو نبینه بهش می گه: remember me که ترجمش می شه یادم کن!(یاد کن مرا!) 



تاريخ : یکشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۳ | ٦:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

در میان هیاهوی این شهر 

عابری تن خسته تر از من

عابری که می شناختمش

عابری که بود عاشق من

دست در دست یار خود می رفت

ناگهان چشم دوخت به چشم من

خواستم شاید سلامی عرض کنم

نیشخندی نشست بر لب من

من نگاه خویش دزدیدم

راه اما نبود همره من

من گریختم در خیال خود از او

غافل از آنکه بود در پی من

خاطراتی که  در گذشته پیمودیم

یک به یک خراب شد بر سر من

دوستی چه زود آخر شد!

آشنایی، غریبه شد با من

 



تاريخ : جمعه ۱۳ تیر ۱۳٩۳ | ٢:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()