امروز دوباره از صبح حال و هوای نوشتن دارم و هر ماجرایی رو مثل سوژه (چه جالب!!! سوژه همون تلفظ فرانسوی سابجکت انگلیسیه به معنی موضوع احتمالا) ای برای نوشتن می بینم.

استرس حجم زیاد کارها هم بر دوشم سنگینی می کنه

اما حالا که آسمان مثل شب تیره شد و صدای رعد و برق من رو به یاد جمله ی معروف صدا ... نور .... اکشن!!! میندازه و یهو مثل یه بازیگر که مثلن نویسندس شروع به نوشتن می کنم و میرم توی حسزبان

وقتی دیدم دوستان قدیمی و همراهان آغازین این وبلاگ اومدن به اسب چوبی سر زدن خیلی خوشحال شدم. (یجورایی الان مسئولیتم سنگین تر شدهچشمک)

سوژه ها بماند برای فرصتی بهتر

به امید آینده های بهترلبخند



تاريخ : چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

 

وقتی وارد پرشین بلاگ شدم اسب چوبی از دور با صداری بلند گفت: "بارانی باید تا سارایی بر آیداز خود راضی"

این جمله اسب چوبی خیلی برام جالب بود یجورایی به فال نیک گرفتم در این سال نولبخند

 

راستی "سال نو مبارک" چشمک

این جمله از این نظر برام خیلی جالب بود که من هم به خاطر حال و هوای بارونی خواستم بیام اینجا و هم می خواستم از باران بنویسم و از این بابت خیلی خوشحال شدم که هنوز ضرب آهنگ فکر و روح من و اسب چوبی با هم هم نواست.

من تصمیم داشتم این طوری شروع کنم:

"می خورد باران به شیشه"

چون درست زمانی که ابرای تیره اومدن توی آسمون و جلوی خورشید رو گرفتن و من دلم می خواست بیام اینجا ناگهان صدای ضربه های بارون به شیشه اتاق محل کارم به گوش می رسید. بلند شدم تا از این بالا خیابون بارون خورده رو تماشا کنم که دیدم بارون ناگهان تبدیل به تگرگ شد و ظرف چند ثانیه مردم توی خیابون سر پناهی رو برای خودشون پیدا کردن اما این وسط چیزی که مجذوبم کرد یه دختر و پسر جوون بودن که زیر اون بارش شدید تگرگ داشتن با دلتنگی از هم خداحافظی می کردن و اصلا دلشون نمی اومد که حتی لحظه ای رو حتی برای یافتن سرپناهی از دست بدنتشویقاز خودم پرسیدم چرا عاشقا اینجوری اند؟!! یجوری دیگه خودتون که بهتر می دونینچشمک

تماشای این صحنه از این بالا واقعا هنری بود. مثل دیدن صحنه تئاتر ... مثل چرخش آروم دوربین به دور این دو عاشق جوون و اینکه وسط میدون تمام چشم ها به این دو تا بود و اونها جز به نقششون به هیچی فکر نمی کردن ...

تشویق واقعا تماشای تئاتر عالی به کارگردانی بهترین کارگردان جهان حسی از آفرینندگی به آدم میبخشهاز خود راضی



تاريخ : چهارشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۳ | ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

امروز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم داره برف میاد

برام خیلی جالب بود

اینکه تصویری که از کریسمس و سال نوی میلادی داریم با بارش برف و سفیدی همه جا و یجور سرمای دوست داشتنی همراهه

با خودم فکر کردم چقدر هموطنای مسیحی ما توی ایران خوشحال میشن صبح که بیدار می شن ببینن همه جا سفید و پوشیده از برفه و چقدر احساس می کنن با وجود همه ی تبعیض ها چقدر خدای خودشون دوستشون داره!

درسته حالا توی ایران شهادت امامان ارجحیت پیدا کرده و حتی خیلی از مغازه های مسلمونا که سال های قبل بخاطر کریسمس کاج می ذاشتن امسال همون پرچم سیاه رو دارن اما خدا باید با آدم باشه خلق خدا رو بی خیال.

 

P.S.: Happy New Year!



تاريخ : چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٢ | ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

احساس سگی رو دارم که صاحبش یچیزی رو زیر زمین مخفی می کنه که آبروش حفظ بشه بعد سگ وفادارش با یجور حس تلاش گرانه تمام زمین رو می کنه و اون چیز مخفی شده رو پیدا می کنه و مثلا توی مهمونی جلوی مهمونایی که لباس شب پوشیدن و خیلی شیکن، در حالی که نفس نفس می زنه و اون مثلا سر بریده رو به دندون گرفته و اونو جلوی همه میبره میندازه جلوی پای صاحبش و سرش رو بلند می کنه و به صاحبش با یجور حس پیروزمندانه نگاه می کنه.

نمی دونم چرا، هیچ دلیل خاصی هم ندارم برای این حس ولی همش این صحنه میاد جلوی چشمم.

و این شعر زیبای مولانا

تقدیم به خوانندگان اسب چوبی

در این آخرین روز پاییز

شب یلدا

نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم؟
در این سراب فنا چشمۀ حیات منم؟

وگر به خشم روی صد هزار سال زمن
به عاقبت به من آیی که منتهات منم

نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی
که نقش بند سرا پرده رضات منم

نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی
مرو به خشک که دریای با صفات منم

نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو
بیا که قوت پرواز و پر و پات منم

نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند
که آتش و تپش و گرمی هوات منم

نگفتمت که صفتهای زشت در تو نهند
که گم کنی که سرچشمه صفات منم

نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت
نظام گیرد خلاق بی جهات منم

اگر چراغ دلی دان که راه خانه کجاست
وگر خدا صفتی دانه که کت خدات منم



تاريخ : شنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٢ | ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()