امسال فقط برای خرید کتاب های حقوقی قصد رفتن به نمایشگاه رو کردم. 

جمعه 1394/02/18 بعد از اتمام کلاس قرار بود برم به نزدیکترین مترو به محل کلاس و از اونجا برسونم خودمو به نمایشگاه. لیست کتاب ها و دیکشنری ها و ... رو هم شب قبل از سایت نمایشگاه پیدا کرده بودم. و تقریبا می تونستم ظرف مدت خیلی کمی برگردم. اما نمی دونم از گشنگی بود یا بخاطر اینکه همیشه اول وارد شبستان شده بودم این بار هم بدون هیچ فکری رفتم وارد شبستان شدم و خیلی سریع از بین غرفه ها می گذشتم... 

گاهی کتابی از روی عنوان جذبم می کرد ... برمیداشتمش و نگاهی به چند صفحه می انداختم و دوباره می ذاشتمش و می رفتم سراغ غرفه های بعدی ... با اینکه جمعه بود اما به نظرم زیاد شلوغ نبود و به راحتی می شد عبور کرد ... تماشا کرد و در این میان با خود فکر هم کرد! و خرید کرد:

"این انتشاراتی که می خوام کجاست پس؟!

عه شازده کوچولو!!! وای جاناتان مرغ دریایی!! ببخشید قیمت اینا ؟ با سی دی؟ یعنی کتاب صوتی؟ آهان همون مستند مرغ دریایی؟ بله می خوام. بله هر دو تا رو لطفا!!!"

با اینکه هر دو کتاب رو داشتم اما دو زبانه و سه زبانه بودن این کتاب ها و سی دی اون مستند مرغ دریایی جذبم کرد. 

"باز فیلت یاد جاناتان مرع دریایی کرده؟!!! خدا به دادمون برسه!!! باز چی تو سرته؟ !!!"

لبخندی روی لبم نشست. انگار از روی این حس که یکی همراهته که داره برات کتاب هایی رو که امسال باید بخونی انتخاب می کنه. یجور پیر! یجور مرشد! و همین طور که می گذشتم سه تا کلمه "سارا" روی جلد سه کتابی که در کنار هم در ردیف اول روی میز انتشارات صورتگر چیده شده بود جذبم کرد.

"خدای من! چه عالی! کتابی به اسم خودم!"

فکر کردم یه رمان فارسیه. با اینکه هیچ علاقه ای به خوندن رمان فارسی نداشتم اما نمی تونستم از این کتاب ها که در واقع سه گانه هم بود بگدرم.

وقتی کتاب رو برداشتم تا پشت و روی جلدش رو بخونم دیدم نویسنده خارجی بود و روی کتاب اول جمله ای بود که ترغیبم کرد بی درنگ هر سه کتاب رو بخرم:

"سارا راز قانون جاذبه را می آموزد!"

بعد درست مثل کسی که ماموریت سری اش به پایان رسیده رفتم سریع از اطلاعات راهنمایی گرفتمو خیلی سریع کتابهای حقوقی ای که می خواستم رو گرفتم و برگشتم.



تاريخ : یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

اخیراً کلیپی دیدم مربوط به نوستالژی های دهه شصتی ها!

توی این کلیپ آهنگ "آی نسیم سحری" هم بخشی از این حس نوستالژی رو تشکیل می داد. 

و از اون وقت این آهنگ دوباره مثل همون زمانی که یه بچه مدرسه ای بودم داره به طرز دیوانه کننده ای توی مغزم مرتب تکرار میشه.

اما فقط همین بخش از شعر! یعنی الان درست سه روز و سه شبه که دارم واسه خودم می گم آی نسیم سحری صبر کن .... ما را با خود ببر از کوچه ها .... 

امروز واقعا توی راه برگشت به خونه خندم گرفته بود... صحنه ای رو میدیم که این سوزن گرامافونی که توی مغزم و روی این بخش از حافظه گیر کرده مثل دریل مغزمو سوراخ میکنه و ... خنده

خلاصه گوگلش کردم و دیدم بعله! انگار خیلی ها باهاش یه حس نوستالژی داشتن و حالا به اشاره ای میتونی دانلودش کنی و هر وقت یاد اون ایام افتادی بهش گوش بدی. 

من البته بیشتر دنبال متنش بودم ... چون خود ترانه رو حتی همون لحظه و حتی هنوز هم با صدای بلند می شنیدم و می شنوم ....

اما نکته جالبش اینه که من فقط همین تکه از شعر رو به یاد دارم و همین رو هم مرتب می شنوم ...

و بقیه ی شعر به قدری برام نااشنا بود که حتی چنین مفهومی رو هم به یاد نداشتم. 

متن ترانه که از این وبلاگ کپی کردم: 

مثل یکی رهگذر از کوچه ها            می گذرم هر سحر از کوچه ها (کلا یادم نبود)

آی نسیم سحری ، صبرکن ما را باخود ببر از کوچه ها (آها شعر من از اینجا شروع میشه)

دلتنگم دلتنگ از خانه ها (که من یهو می پریدم ازش)                

وز معبر، از گذر، از کوچه ها (و واسه خودم می خوندم می گذرم بی خبر از کوچه ها!!!!)

آی نسیم سحری ، صبرکن ما را باخود ببر از کوچه ها (و باز همینو می خوندم)


باید پل زد به خیابان عشق (واقعا اینا رو می خونده همایونفال؟!!! نکنه به خاطر واژه عشق تلویزیون سانسورش کرده بوده!!! آره حتما همینطوره وگرنه من که حافظه ام عالیه!!!)          

یک شب آسیمه سر از کوچه ها (من واژه آسیمه سر رو فقط و فقط توی ترانه محمد اصفهانی شنیده بودم!!! اسیمه  سر رسیدی ... از غربت بیابان!!!)

باید با بوی گل سرخ رفت                     جایی دلبازتر از کوچه ها (نمیدونم این کلمات یعنی انقدر ثقیل و سخت بوده که من کلا یادم نمیاد هیچی ازش)

آی نسیم سحری ، صبرکن ما را باخود ببر از کوچه ها


فردا مهمان شقایق شوم                 بگذرم امشب اگر از کوچه ها

فرجامم، دامنه ی دشت هاست           خواهم رفت آخر از کوچه ها 

(این کلمات هم که اونموقع احتمالا نمی دونستم معنیاشو و سعی می کردم نشنوم که خدای نکرده سوالی به ذهنم خطور نکنه)

آی نسیم سحری ، صبرکن ما را باخود ببر از کوچه ها (آره این برام آشناس ... اینطور که معلومه من فقط همینو شنیدم!!!)

و این طوری فهمیدم که سوزن گرامافونم گیر نکرده بوده بلکه من داشتم ترانه کامل رو دوباره بازخوانی می کردم مرتب واسه خودم!!!

 



تاريخ : یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

سال نو مبارک!

دیشب خواب دیدم دارم با اسب چوبی حرف می زنم.

اسب چوبی زیر بارون بود و من با خودم فکر می کردم نکنه چوبش خراب بشه بعد یادم اومد رطوبت برای چوب خوبه! (اینکه میگم یادم اومد به خاطر اینکه در واقعیت چند شب قبل در برنامه بلور بی بی سی دیده بودم که بهزاد بلور روی ویولون نوازنده ای دکمه ای رو نشون داده بود که متصل به پارچه ای به حالت یه کابل بود که با مرطوب نگه داشتنش باعث نگهداری بهتر ویولون می شد. و اون ویولون مربوط به چندین سال قبل بود که اون خانم نوازنده از یه حراجی خریداری کرده بود)

من دیشب خیلی خسته بودم و وقتی دیروقت رسیدم خونه حتی حوصله شام خوردن هم نداشتم. بعد بفرمائید شام پخش می شد و من با دیدن اون منو جالب که در حال تهیه بود کلی احساس گشنگی کردم. اما شام ما شامی ساده و مختصر بود که از برکات سال نو و رژیم های لاغری جدید و به روز مامان بود! تازه دیشب به این نتیجه هم رسیده بود که اصلا رژیم مهم نیست مهم اینه که هفت شب به بعد هیچ هیدروکربناتی نخوریم. با خودم فکر کردم این تهدیدیه برای زود اومدن به خونه یا چی؟

رفتم روی تخت و درحالی که صدایی از درون بهم میگفت پاشو برو مسواک بزن پاشو صورتت رو بشور و پاشو برو دسشویی بعد بخواب اما صفحه اینستاگرام رو باز کردم و بی هدف فقط به عکسها نگاه می کردم ... که ساعت چهار صبح از خواب بیدار شدم و فقط خوشحال بودم که از شر اون سه پسر هیز در رفته بودم ... توی عالم خواب و بیدار تاریکی صبح به این فکر می کردم که آخه چرا باید همچین خوابی ببینم و ناخودآگاه حس کردم به علت انجام ندادن کارهای روتین هر شب یعنی مسواک زدن و صورت شستن و دسشویی رفتن این خواب رو دیدم ... اما از رو نرفتم و چون هوا خیلی سرد بود پتو رو به دورم کشیدم و دوباره خوابیدم ... بعد دیدم تولد خواهرمه و من یه مخفیگاه دارم که هیچ کسی ازش خبر نداشته اما وقتی واردش میشم خواهرم اونجاست و من هر چی ازش می پرسم که بهت اینجا رو نشون داده میگه خودت بهم گفتی بیا ! بعد من رفتم روی پشت بوم انگار که در هر صورت باید یه جا مخفی می شدم و وقتی در پشت بوم رو بستم دیدم اونطرف یه مردی هست که نمیشناختمش اما حس کردم باید فرار کنم اما اون میخواست بیاد نزدیک تر بهم بگه نترس ازم ... و در از اونطرف باز نمیشد و خواستم زنگ بزنم به صد و ده که دیدم گوشیم هنگ کرده و شروع کردم به نامه نوشتن!!! به 110 !!!! دیگه نمی دونم آخرش چی شده اما فقط یادمه داشتم اینا رو برای اسب چوبی تعریف می کردم و اون هم تائید کرد که اون سه نفر در خواب اولم احتمالا به خاطر انجام ندادن کارهای روتینم و ترس از اسیبی بوده که همیشه فکر میکنم بهم میزنه. و اینکه نامه می نوشتم شاید به خاطر اینه که فکر می کنم وقتی داری تصمیمات عاقلانه و درست میگیری هیچ هارمونی ای از کائنات نمیگیری اما وقتی کارهای احمقانه و بی منطق انجام میدی زمین و زمان دست به دست هم میده که انجام بشن!

الله اعلم!



تاريخ : سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٤ | ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

کنار یکدیگر ایستاده بودیم و به تلویزیون روبرویمان که سانس ها و نمایه ای از فیلم ها را نمایش می داد خیره مانده بودیم. 

نه من اهل سینما رفتن بودم و نه او اهل فیلم!

اما به هر حال از قبل قرارمان همین بود که برویم سینما

و انگار که راه برگشتی دیگر نداشته باشیم نه من پا پس کشیدم و نه او بهانه ای آورد!

خودم هم نفهمیدم چطور ذهنم را خواند بی انکه به هم نگاهی کرده باشیم یا از قبل چیزی در موردش بدانیم هر دو به اتفاق خواستیم بریم "ملبورن"!

دو نفر پشت سر ما ایستاده بودن که مثل منتقدان سینما یا مثل پای ثابت سینماها همه ی ماجرا ها را می دانستند!

من اما بر خلاف همیشه ی خودم حتی اسم این فیلم را هم نشنیده بودم. در واقع فقط حضور پیمان معادی تمام کشش اولیه را ایجاد کرد. 

همین چند وقت پیش بود که از کنار همین سینما دی وی دی "کمپ ایکس ری" را در بین کلی فیلم دیگر از سینمای هالیوود خریده بودیم و واقعا از دیدنش لذت بردیم و به نوعی حس غرور ایرانی رسیده بودیم ...

حالا دو ساعتی باید منتظر می ماندیم تا سانس بعدی شروع شود...

بلیط را که گرفتیم و از در سینما آمدیم بیرون، درست مثل هر بار ناگهان طنین صدای گیتار دلنشینی احاطه مان کرد ... اما این بار به سرعت از میان نت ها ی موسیقی گذشتیم و بی اعتنا به نوازندگان راه خودمان را در پیش گرفتیم. 

پرسه های بیهوده هیچ وقت به خیابان خاصی نمی رسند. این را آن روز فهمیدم. و در این پرسه ها هر چقدر هم کلام باشد اما حتی واژه ای در یادت نمی ماند!

سر انجام در زمانی که باید بازگشتیم اما وقت بیهوده ای را پشت درب آسانسور هدر کردیم. درب آسانسور باز شد و به طور غلو شده ای مردی بینهایت چاق آخرین تصویر قبل از بسته شدن مجدد درب بود که به یاد دارم، با دیدن این صحنه مثل جنگجویی که بلوف خورده باشد! هر دو مصمم به سمت پله های برقی رفتیم. کمی برایم زور داشت که دو ساعت را الکی چرخیده بودیم و الان یک ربع از شروع فیلم می گذشت!

روی پرده نگار جواهریان (سارا) ژست گرفته بود و پیمان معادی (امیر) در قیافه بود و آن دختر دیگر که نمی شناختم در حال عکس گرفتم از خودشان بودند که ما رسیدیم...

 



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()