تاريخ : شنبه ۳٠ دی ۱۳۸٥ | ٦:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

هرگز مادر خوبی نبودم.

کودکم را به نیل انداختم،

در این هوای سرد.

 

آه!

 

من کودکم را به نیل سپردم،

نیل، اما، به فرعون.

فرعون به خدا؟!!!!

 

نه،

 

من کودکم را به خدای نیل سپردم،

نیل به آسیه!

آسیه به عشق،

عشق به طور،

طور به موسی،

موسی به خدا.



تاريخ : چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٥ | ٩:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

در بیابان سرگردانی انسان،

مردی دست تو را بالا گرفت.

و در زمانه ی بی یاور،

تو تنها یار و یاور ما ماندی.

تا ابد.

سالیان درازی است که حنجره چاه خاموش است.

اشکی فرو نمی افتد.

و چشمان کودکان،

در پای پنجره های چوبی خشکیده است.

ای ساقی خمار چشم هشیار،

از آن جام که نوشیده ای،

جرعه ای نثار ما کن.

ای بزرگوار،

تا ابد.



تاريخ : دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٥ | ٩:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

سلام

 

یک- اسب چو بي، همان هدیه آسماني ای که در یک شب سرد زمستاني به زمین رسید، به همراهی سانتا کلاوز(پاپا نوئل).

دو- سارا این رو خوب می دونه که اسب چوبی هرگز چرا؟ نمی گه. (نمی پرسم چرا؟) و نپرسید چرا؟

سه- جمع اضداد(خاموشِ پر هیاهو، شادِ غمگین، دور و نزدیک ، در زمین و آسمان، رام و سرکش،...  یا  این طور بگم؛ چوب نسوز)

چهار- اسب چوبی  فکر می کنه:

" در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست

   در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست"

 

چقدر زود رسیدیم به آخر بازی،

درست همون طور که به پایان یک سال دیگر.

و

پنج-" الهی!مشرب می شناسم اما واخوردن نمی یارم، دل تشنه و در آرزوی قطره ای می زارم. سقایه مرا سیری نکند، من در طلب دریا ام. بر هزار چشمه و جوی گذر کردم تا بو دریا دریابم. در آتش عشق غریقی دیدی؟ من چنانم. در دریا تشنه ای دیدی؟ من آنم. راست به متحیری مانم که در بیابانم. فریادرس که از دست بیدلی به فغانم."

 



تاريخ : دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٥ | ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

قبل از شروع بازی خیلی دوست دارم حسم رو نسبت به بازی بنویسم. بازی تو معنای کلیش البته به بهانه ی این بازی زیبا. حس می کنم بازی رو باید بدون دونستن قواعدش شروع کرد، بدون این که بدونی چرا، این طوری خیلی هیجان داره و نکته جالب تر اینه که در زمان بازی فقط به خود بازی فکر کنی و نه به برد و باخت و این باعث می شه که از بازی لذت ببری. و بازی نیاز داره به همبازی های خوب که با هم ادامه بدین چون ی بازی تنهایی البته اگر بشه بهش گفت بازی ، اصلاً لطفی نداره.

این جا واسه من و اسب چوبی در واقع بهترین مکانه برای بازی، و اگر چه هر روز در نوع خودش ی بازی بود اما حالا ماجرا فرق داره. و از این قراره که دوست عزیزم در وبلاگ پرند نیلگون یارکشی کرده و من و اسب چوبی رو به بازی دعوت کرده و بازی من و اسب چوبی این بار از نوع همبازی بودنه، تو زمستونی که از سرما نمی شه رفت تو حیاط و قایم موشک بازی کرد، و چون زمین پوشیده از برفه نمی شه توپ بازی کرد و چون همه خوابن نباید زیاد سر و صدا کرد و چون اسباب بازی هات همه شون تو کمده و مامان نیست که اونا رو بهت بده پس عروسک بازی و ماشین بازی هم نه. باید بشینی رو صندلی، تو اتاقت، باید فکر کنی، باید پنج تا خصوصیتت رو بگی ، پنج ویژگی که هیچ کس اون ها رو نمی دونه و یا کمتر کسی می دونه و یا حد اقل فکر می کنی که کسی نمی دونه.

 

۱- دروغ مصلحتیم از نوع کتمان مصلحتیه به این معنی که وقتی نمی تونم راستش رو بگم مجبور میشم حقیقت رو بیان نکنم و با این حال از این وضع هم احساس خوبی ندارم. آخه نمی تونم خودم رو توجیه کنم که این کار با دروغ مصلحتی خیلی فرق داره.

۲- لجبازم (بدون شرح)

۳- خواب هایی که می بینم توی بیداریم اثر می ذاره. خیلی از مواقع یهو به خودم میام می بینم چندین دقیقه س که دارم به خوابی که دیدم فکر می کنم، و جالب تر اینه که حس می کنم بی علت این خواب رو ندیدم و در بیداری به دنبال علتش می گردم.

۴- مغرورم (به نظرم غرور ی واژهء مثبته و نوع منفی اون خود خواهیه)

۵- در نگاه اول هر حسی داشته باشم از یک فرد، دیگه تغییر نمی کنه (معمولاً درسته)و در واقع به منزلهء ی قابه واسه تصویری که اون فرد از خودش برام ترسیم کنه.

 

و اما ... یارکشی:

 

۱- ابر آسمون (سروش)

 

۲- داداشینا (مجید و وحید)

 

۳- ایزد بانوی گورستان ( آرزو)

 

۴- ستاره کوچولو (یوسف)

 

۵- اسب چوبی ( اسب چوبی)

 

خب فکر می کنم روند بازی معلوم شد؟ اما برای توضیح بیشتر : ماجرا از این قراره که هر کسی که به این بازی دعوت می شه باید پنج تا از خصوصیات خودش رو که کسی نمی دونه رو بنویسه و در پایان هم پنج نفر بعدی رو معرفی کنه برای ادامه بازی.

 



تاريخ : جمعه ۸ دی ۱۳۸٥ | ٩:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()