soroush jan happy birth day

تاريخ : جمعه ۳۱ شهریور ۱۳۸٥ | ۸:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

سلام

صبحتون به خير.

ديگه بايد عادت كنيد به سحر خيزي!!!‌درسته؟

امروز كه صبح زود از خواب بيدار شدم يه خاطره شيرين برام تداعي شد. بي شباهت به يه داستان نيست. پس

يكي بود يكي نبود .....

شانزده سال پيش  يه روز صبح مث امروز كه تصادفا" اول مهر بود و كلي ذوق و شوق، يه سارا بود ، يه سيمين.  سارا و سيمين از خواب بيدار شدن ديدن نه مامان هست نه بابا... كه ذوق كنن و بچشونو بفرستن كلاس اول و مدرسه ي نو..... نه ، نه مامان بود نه بابا...........  يعني كجا گذاشته بودن و رفته بودن؟

وحشت زده همديگر رو نگاه مي كرديم. من خواهر بزرگتر بودم بنابر اين به روي خودم نياوردم كه خيلي ترسيدم با خنده گفتم نگران نباش رفتن خونه مادر بزرگ. دوان دوان سيمين رفت و خبر آورد كه كسي در رو باز نكرده  ... يعني اونها هم نبودن؟؟؟  اين ماجرا ادامه داشت تا ديديم نه بايد دست به كار شيم و خودمون مث ..... بريم مدرسه. لباسامون آماده ، كيف و كتاب مرتب، فقط مي موند يه كاسه آب و يه قرآن ....

تا ساعت مقرر براي رفتن به مدرسه شايد چاهار بار ديگه مسير خونه ي مادربزگ رو رفتيم و اومديم .........

تا اينكه مادر بزرگ مث فرشته ي نجات رسيد و برامون با شادي و لبخند م‍‍ژده داد كه خدا به ما يه خواهر كوچولو هديه داده كه اونم مث فرشته هاس . و ما چقدر خوشحال شديم . اون روز رو فقط تا همين جا يادم مياد. نمي دونم تو مدرسه چه حسي داشتم و چه جوري گذشت. ولي خوب يادم مياد كه تا اون روز هيچ وقت يه فرشته نديده بودم و خواهر كوچولومون واقعا" يه فرشته بود.

يه فرشته كوچولوي زيبا ، دوست داشتني و مژده دهنده...... واسه همين مامان و بابا اسمش رو گذاشتن سروش

سروش جان خواهر خوبم تولدت مبارك.



تاريخ : جمعه ۳۱ شهریور ۱۳۸٥ | ۸:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

یه قصه تکراری......................................

........................................................



تاريخ : پنجشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٥ | ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

براتون یه عکس می ذارم.

وجدانی شبیه الویس پریسلی نیس؟؟



تاريخ : سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٥ | ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()
تا چند روز دیگه برای این تلافی وقت دارم.

تاريخ : سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٥ | ٦:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

امروز اومدم به دوستان سر بزنم.

از این به بعد کمی هم قانون چاشنی احساساتم می کنم،

تا بعد......

Aufwiedersehen.

 

 



تاريخ : جمعه ٢٤ شهریور ۱۳۸٥ | ٦:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

سلام ، عصر جمعه تون به خیر.



تاريخ : جمعه ٢٤ شهریور ۱۳۸٥ | ٦:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

مجبورم دوباره بپرسم:

به نظرت تو دنیا اسمی به قشنگی امید زندگانی هست؟



تاريخ : چهارشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٥ | ٤:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

می دونی بد ترین نفرین چیه ؟

این که نقش گربه رو تو کارتون گربه-سگ بدن به تو!!!!!!!!!!!!

می گی نه؟



تاريخ : چهارشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٥ | ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

 

اینم به عشق شنیدن صدای خنده هات...سروش جان:

                                          هَهَهَ هَهه هَهَهه هَهَهَ هَهَهَ هَهه



تاريخ : چهارشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٥ | ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

خیلی قشنگه این خط .

با نمکه ! نه؟

آدم با این خط باید یه متن خنده دار بنویسه.

من هر چی فکر می کنم چیزی به ذهنم نمی آد.....

حمیییییییییییییییییییییید.

تاريخ : سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٥ | ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

به نظرت تو دنیا اسمی قشنگ تر از امید زندگانی هست؟



تاريخ : سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٥ | ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

نمی دونم دقیقا کجاس تو اینترنت سرچ کردم این نقشه اومد.

اگه دلتون تنگ شد برام نقشه که هست همدیگه رو می بینیم.

می آیی؟

مرسی.

زود برمی گردم.



تاريخ : پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٥ | ٢:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

این رو هم بنویسم و برم.

دیشب که دوست داشتم از کامران و هومن بشنوم دیدی ، وجدانی حال کردی.

همون آهنگی که برام یاد آور سال گذشته اس.

یادت می آد حال منو. "یه حالی داشتم که نگو" " یه تیکه از روحمو من جایی گذاشتم که نگو" " یه جایی که می گردمو دوباره پیداش می کنم."....................

دوباره پیداش می کنم.

"به تو گفتم مث تو زیاده اما واسه تو داشتم می مردم"...............

...مهم نیست.

من زود همه ی امور رو فراموش می کنم.

کسی که باید این مطالب رو بخونه متاسفانه سرش شلوغه، البته شک دارم که اصلا" وبلاگ می خونه؟ یا اصلا" با اینترنت سر و کاری داره؟

نه کسی دیگه تو ایران نیست که با اینترنت بیگانه باشه. خلاصه یه میلی، کم کم چتی.

یه اعتراف می کنم : من تا حالا چت نکردم. فقط به خاطر اعتقادم.

گفتم اعتراف یاد مسیح افتادم که چقدر دلم براش تنگ شده. برای نگاه مهربونش. اما اخرین بار زیاد به کسی توجهی نکرد. با عجله رفت توی اون دخمه ی تاریک تو کلیسا. وحی را می نوشت. اعتراف می کنم که هیچ وقت با هیچ چارچوبی بسته نشدم، و شاید همین ما رو از هم دور کرد و شاید همین هم ما رو به هم نزدیک.

تاريخ : پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٥ | ٢:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

نمی دونیم بریم سفر؟، نمی دونیم نریم سفر؟، در گیر بازی پیچیده ای شدیم. در هر صورت فرقی نداره هر دوش بر خلاف میل ماست .

در واقع به قول ابراهیم نبوی(ملا حسنی):" دمو کراسی یعنی من حرف بزنه؛ تو گوش بکنو"



تاريخ : پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٥ | ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

این چه بلاگستانی شده دیگه؟

اصلن آپ نمی شه؟



تاريخ : چهارشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٥ | ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

الان ساعت سه و پنج دقیقه است. اومدم دیدم همه ی دوستام که مهربونن ناراحت شدن از دل تنگیه من.

چرا دلم تنگه؟

چرا دلم تنگ نباشه؟

رفتم دانشگاه خیلی حالم گرفته شد. امور فارغ اتحصیلان با الکل (بلکل)جمع شده بود. آخه ببین چه به روزگار آدم در می ارن اینا. رویا با کلی لطف به من خبر داده بود که بیام زودتر کارامو انجام بدم مدرکه رو بگیرم بذارم دم کوزه . خوب من این همه زحمت کشیدم کوزه سفارش دادم . همش کشک ؟ این که نمی شه ! می شه ؟ اومدم خونه بعد کلی ساعت . اومدم اینجا به شما ها سر زدم . همه یه جوری می نویسن .بابا راحت باشین. خوش باشین . من یه جمله ای رو خیلی دوست دارم:" بی خیالی طی کن "همه ی وبلاگ ها غمگین، همه ی جوونا غمگین.

یه آدم الکی خوشم که تو اون سر دنیا نشسته نوشته جوونای ما حق دارن، چون نه کازینویی دارن نه دنسینگ نه یه حالی؛ معلومه چرا همه افسردن.

رفتیم عروسی، آخرش بعد اون همه شادی به این نتیجه رسیدیم که چقدر عروسی های به سبک ایرانی مسخرس.

آخر شبا هم که هر چی می گم بی خیال نرگس همه انگار معتاد شدن. خلاصه یه ده دقیقه ای شده باید ببینن.

نمی دونم واسه این چیزا ناراحتم یا به خاطر این آهنگای غمگینه؟ این صدای غمباد محسن یگانه اصلا" آدمو رها نمی کنه.هر جا بری صداش هست. خسته شدم بس که گفتم این آهنگو لطفن عوض کنید. من خودم یه بار که گوش کردم خیلی خوشم اومد نمی دونم کدوم شعرش بود که خیلی تاثیر گذار بود؛ آدم باید منصف باشه، ولی هر چیزی هم حدی داره.

راست می گی ...مهم نیست. ختم کلام این که:

"دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بدآهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذار.."یم

 

 

ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟



تاريخ : چهارشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٥ | ۳:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()
دلم تنگه یه نظر ی بدید.

تاريخ : چهارشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٥ | ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

سلام

روی یه نیمکت، چار تا ساق پا آویزون، صندل سفید، کفش سفید، پای برهنه، پای پوشیده، چار تا شصت؛ انگار از یک قالب.

دو تا دختر، یکی با روسری، یکی با مقنعه، یکی با مانتوی روشن و کوتاه، یکی با مانتوی سیاه و بلند، یکی مث بوم نقاشی، یکی مث ماه، یکی اسیر، یکی رها.

 

توی تنهایی ساکت فکر می کردم این منظره ها منو تکون می ده.

تاريخ : سه‌شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٥ | ۸:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

یه صدایی ، خیلی آروم از یه جایی ، خیلی دور ... می اومد.

دور و برم پر بود از حرف ؛ صدا ؛ آهنگ...

گفتم آرومتر... هیچ کس گوش نمی کرد. گفتم ساکت، کسی اهمیت نمی داد.

صدای تو بود می دونستم. با من حرف می زدی، می فهمیدم ؛ اما نمی شنیدم.

بغض گلوم رو می فشرد. چرا صدای زیبای تو باید تو این همه هیاهو به گوش من می رسید؟

 



تاريخ : دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٥ | ۳:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

دیشب بعد از مدتها خواب دیدم. آدم خستگی از تنش بیرون میره ، خواب استاد مکری رو دیدم.

استاد مکری با بچه ها صحبت می کرد. من دوست داشتم به او سلام کنم. نه اینکه ندونم به کی سلام کنم،

می دونستم. فقط استاد مکری... استاد عزیزم. یه صدایی رو توی خواب می شنیدم از محوطه دانشگاه شنیده می شد استاد گفت خوب گوش کنید ، کی می تونه بگه این شعرکدوم خواننده ای ؟ همه ساکت شدیم ...گوش کردیم ... یکی گفت این همون شعر نرگسه ، قبلا" نرگس خونده این شعرو. من یادم افتاد که اون آهنگ قدیمی خیلی قشنگ و دلنشین بود...... بعدش توی یه کتابخونه بودم مثلا" تو دانشگاه خودمون بود.....خیلی خواب های دیگه ای هم دیدم، خوب یادم نیست.

می دونی فروید یه نظری داره ، می گه ما بعد از خواب دیدن دچار یه مرحله ای می شیم. راست می گه. هیچ   

کس نمی تونه ادعا کنه که تمام اونچه که بعد از خواب به یادش مونده همون اتفاقاتیه که در خواب دیده. وقتی از خواب بیدار می شیم دچار نوعی سانسور می شیم. آن چه که نمی خواهیم به یاد بسپریم روفراموش می کنیم

و خیلی از قسمت ها رو هم اون طوری که دوست داریم به یاد می آریم و به این ترتیب خواب ما همونی نیست که صبح برای کسی تعریف می کنیم یا شاید چند روز بعد.

این جا خیلی راحت می تونستم خواب هامو بنویسم ولی نمی دونم چرا دیگه خواب نمی دیدم. خیلی وقته که صبح ها تا مدتی می رفتم تو فکر که یادم بیاد چه خوابی دیدم.

می دونی استاد مکری می گفت ما در طول شبانه روز در حال خواب دیدنیم البته اسمش دیگه خواب نیست بلکه اون فکر کردنه که خواب های ما هم از همون نوعه. ولی در روز به خاطر کار و مشغله ما نمی تونیم تمرکز کنیم رو فکرامون. توی خواب هم  ذهن ما عوض نمی شه حالتش ، اون داره به روند فکر کردنش ادامه می ده ولی ما تمر کز می کنیم و صبح از خودمون می پرسیم این فکر ها یعنی چی؟

واقعا" این نظر رو قبول دارم ولی وقتی خواب های عجیبی می بینم که شاید بشه گفت یه روٌ یای صادقه است

نمی تونم باور کنم که اون هم فقط یه فکر بوده.

می دونی من معتقدم تمام حوادث و وقایع زندگی خودمونو می دونیم. مثلا" اینکه تا کی زنده ایم ، چند تا بچه داریم ،یاحتی در چه زمان هایی به سفر می ریم. واقعا" به این مسئله دونستن همه چیزشدید اعتقاد دارم.

اینو شنیدی که وقتی خداوند انسان رو آفرید همه چیز رو به او آموخت. میگم یعنی به این صورت که هر آدمی همه چیز رو تو زندگی می دونه. اما در مورد آدم مهمترین صفتش فراموشیه. خوب وقتی هم که ما پا به  دنیا می ذاریم فراموشی هم همراه ماست ، اون موقع ذهن به مرور تمام دونسته هاش رو از یاد می بره.

می دونی یه تحقیقی شده بود که نشون می داد بچه ها هر چی سنشون کمتره بهتر می تونن در مورد مسائل پیش گویی کنن، مثلا" نتیجه ی بازی فوتبال رو. من خودم به این مسئله دقت کردم دیدم در بیشتر زمان ها درسته، و حالا تقریا" این عقیده در من قوی تر شده.

در این باره نظر بده.



تاريخ : شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٥ | ۳:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

امشب اومدم فقط سرکشی به قولی بلاگ گردی اما یادم افتاد قبل آشنایی با وبلاگ ، بدون اینکه بدونم چه جوری می شه یه وبلاگ داشت، اصلا" نمی دونم چه شکلی رفتم یه وبلاگ خوندم ... من گذشته ها تو ذهنم نمی مونه . همه خاطراتم محون ، از این مسئله هیچ وقت شکوه ای ندارم الا وقتی باید بنویسم، یعنی دقیق و واضح بنویسم. حالا خیلی ناراحتم. یاد اون خاطرات افتادم. اون حس محو شادی ، وبلاگ یه آدم معروف رو خوندن و بدونی عید از نظر اون چه نوعیه و اون همه خنده. دلم می خواد بخونمش دوباره و بخندم دوباره ، انگار خیلی وقته نخندیدم. الان هم که با این احساسات لطیف و سرآخرش هم بی خوابی تو این اتاق تاریک واین شب خاموش مزاحم خواب دیگران میشم اگه دلم یه آهنگ غمگین بخواد که با شنیدنش دلم شاد شه.

باور کنید اگه نظرتون رو بگید خوشحال می شم ، اون قدر هم معتقد به دمو کراسی هستم که از انتقاد ها هم استقبال کنم.

با شما هستم ؛ تازه ساعت سه بعد نیمه شبه ؛ خوابیدید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



تاريخ : یکشنبه ٥ شهریور ۱۳۸٥ | ٢:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

یه عکس خوشگل :

ELVIS



تاريخ : شنبه ٤ شهریور ۱۳۸٥ | ٢:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

When we first fell in love, I thought that nothing could compare, 

To the magical romance, That you and I had come to share.

 

But as time passed, feelings deepened, And our closeness grew

The romance turned into, A real and lasting love with you.

You care for me in all the ways, I want and need so much. 

I`ve felt your warmth and tenderness, With every word and touch.

I know I can depend on you, For support and honesty, 

That patient understanding, That you always give to me. 

There`s a special kind of happiness, That only love can bring, 

And I`ve found that happiness with you…, You are my everything.



تاريخ : شنبه ٤ شهریور ۱۳۸٥ | ٢:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

ننوشتم ، ببخشید ... نوشتنم نمی آد.

از بعد تولدم انگار دوباره متولد شدم.

دلم می خواد یه حرفایی بنویسم البته فعلا" در مرحله  drafteتوی ذهنم.

یه حرفایی تو دلمه البته نه دٌلمه فلفل یا برگ مو شاید دٌلمه بلاگ.

من عاشق ایهامم ولی قول دادم اینجا واضح بنویسم.

من دلم می خواد برای تو بنویسم.

از اعماق دلم.اونجا که فقط تو می دونی کجاس .

وبلاگ ها رو خوندم یه چند تایی؛ همه آخرش به کسی می رسن که منم دنبالشم. نمی گم کسی پیدا کرده ها ...نه، اما یه نشونی هایی دادن که می تونه کمکت کنه او رو پیدا کنی.

 

تو روز تولدم یه عروسک هدیه گرفتم اما وقتی نگاهش می کنم فقط یه عروسک بی جان نیست ، موجودی سپید ، مثل قلبش . نورانی، مثل چشمش و...با  یه حسی که میگه به من بگو پانیذ.... می گم پانیز ؟ می گه نه! پانیذ. Ich weis es nischt.

این جمله یعنی دلم برای استادم تنگ شده. اونم بد جوری خیلی دل تنگشم . چرا دیگه ندیدمش؟ چرا ؟ مگه اون چی کم گذاشت ؟ پس برم پیشش با ادا و ناز .

آره واسه رفیق ما قصه نساز.

پانیذ یه جوری نگام می کنه ، آخه استاد مکری رو نمی شناسه. اون کسی که بت من بود تو این دنیا که هیچ کس بت نیست و نباید باشه ، استاد مکری اما بت من بود هم خودش می خواست هم من . من بدون بت خیلی تهی بودم . او به من معنای زندگی رو درس داد. معنای واقعی زندگی ، همون که تو این چند سال درک کرده بود. همش رو به ما می گفت . تمام زندگی رو. و آلمان رو برامون شرح می داد ، آلمانی که برام بت بود. استاد مکری می گفت ما (ایرانی ها) ازنظر هوش و استعداد بی نظیریم تو دنیا. اما بچه های آلمانی نصف هوش ما رو هم ندارن ولی انرژی زندگی کردن ، کار خودش رو می کنه و القائات جهان سومی بودن هم برای ما. ما یه حس کمبودی داریم که نمی دونم چه جوری باید رفعش کنیم.

آخه چرا ما سرمون به کار خودمون نیست؟ چرا نمی شینیم فکر کنیم؟ ما چرا این قد تقلید می کنیم؟ چقدرم به این ادا های تقلیدی و کور کورانه خودمون می نازیم.

 

 

ایران سبز من

 

 

وقتی شر در جهان منتشر می شود ، فقط به خیر نیازمند هستیم. نیاز ما به خیر امروز بیش از هر روز دیگری است.خیری که در وجود همه ی ما هست در چشمان خسته ما که رو به فرداها گشوده شده است . تا  کسی  بیاید و ....  تا آن لحظه بکوش که نوری سبز وجودت را فرا گیرد.

 



تاريخ : جمعه ۳ شهریور ۱۳۸٥ | ٢:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()