اسب چوبی در حالی که در خواب شیرینش غوطه ور بود.... گمان می کنم در فضا جاری شده

 بود.

حالا رسیدم به اصفهان؛ اینجا حس کردم صدای من رو می  شنوه. و تلاشم بیهوده نبود.

کنار نقش جهان. در آرامشی وصف ناپذیر و آسمانی گسترده تا بی پایان خیال.

....دوستان من کجا هستند؟

روزهاشان پرتقالی باد!



تاريخ : چهارشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٦ | ٤:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

 دویدم و دویدم.....

.........

آره.......

دارم اسب چوبی رو می بینم.

چشمهاش هنوز بسته س.

ولی یه تکونی به خودش داد....

هی!

من اینجام.

میدون نقش جهان......

اسب چوبی !

تو کجا ؟ اینجا کجا؟



تاريخ : چهارشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٦ | ٤:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

سلام ؛

اسب چوبی .........یو هو...... بیدار شو........!!!

اسب قشنگم!

سلام؛ بیدار شو خیلی وقته صبح شده...............

من از فردا تا حالا بیدارم.

بیداری؟

صدای منو میشنوی؟

یو هو!!!!!!!!!!  دوستای خوبم................. صدا شونو نمی شنوی؟



تاريخ : چهارشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٦ | ٤:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()