باید زودتر می نوشتم شاید از این اتفاق ......

این اتفاق مدتهاست که افتاده.

و تو مدتهاست که نیستی.

و من درست در شبی مرگ تو را حس کردم که سرنوشت امیلی رقم می خورد.

امیلی جوان با صورتی گندمگون و چهره ای که هموراه برای من یاد آور نام کلئوپاتراست. موهای مشکی و چشمانی درشت و سیاه و نگاهی وسوسه گر.

در اتاقی سرد، با بخارهای سرد برخاسته  از تنفس اجساد . اجساد مردانی که او عاشقشان می شد.

 در نهایت تحیر بدن نیمه عریان مردی  با بازوهای عضلانی و در حریری از تارهای عنکبوت پوشیده از خون و سرما در برابر چشمانم ظاهر شد. و این ترکیب بی اختیار این گمان را در ذهنم نشاند که امیلی آن مرد را در نهایت بی رحمی به قتل رسانده و حالا......... حتی اندیشیدن به این فکر برایم آزار دهنده بود اما واقعیتی

که در برابر چشمانم بود بیانگر وجود حیات در آن اجساد بود.

می دانستم و هنوز در خاطرم مانده بود که پس از مرگ آدمی را یارای نفس کشیدن نیست و نیز می اندیشیدم که غرق در خون بودن به معنای مردن است و همچنین سرما را همواره همراهی مناسب برای مرگ می دانستم. پس تمام شواهد می توانست بیانگر عدم وجود حیات باشد در اتاقی آن چنان سرد که شاید بخار تنفس ها

یخ می بست،اما در برابر دیدگانم صحنه ای نقش بسته بود در زیر نوری زرد و کدر که تمام منطق ها را در هم می پیچید و این صحنه درست در همین لحظه پایان یافت در لحظه ی حیرانی و سردرگمی من .... در اعماق ناباوری و در حالتی از امید به زندگی. آن هنگام که؛ امیلی با حرکتی لطیف و زنانه طنابی بافته شده از تارهای عنکبوت را به سمت سکوی مرمرینی  کشید که خود بر آن آرمیده بود؛ مرد جوان آرام به سوی او سوق داده شد بی آنکه از تخت تار عنکبوتی خود رها شود یا به جانبی دیگر منحرف گردد. آرام و بی هیچ مقاومتی گویی با تمام وجود به سوی معشوق خویش رهسپار است، مرد باچشمان بسته کاملا جان باخته می نمود و آن همه وجود حیات شاید تنها وابسته به سر انگشتان ماهری بود که خوب می دانست تا چگونه تارها را هدایت کند و اندیشه هایش را در آن اتاق سرد و مرموز با چنان مهارتی بنوازد تا آهنگ زندگی از آن برخیزد. او چشمان خود را بست و همچنان با مهارت می نواخت.

مرد در حالی که لبها و سرانگشتانش به خون آغشته بود آرام آرام  دهان خود را گشود و نفس می کشید

در نهایت حیرت آن جسد سرد نیمه عریان نفس می کشید و بخاری سرد از آن تنفس برخاست که بی شک بر لبهای امیلی نشست.   



تاريخ : جمعه ۱٢ امرداد ۱۳۸٦ | ٩:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

یادم میاد اون قدیما وقتی خورشید می تابید .....

....

سایه ها پر رنگ تر می شدن.

حالا وقتی خورشید می تابه درست تو فرق سرم ....

وقتی مغز سرم مثل یک نیمروی پخته می شه و کاسه سرم هم تابه...

وقتی هر چی خیال سایه ای مثل یخ آب می شه و می شینه رو پهنای صورتم....

بی خیال...

بر می گردم پشت سرم ... به سایه ها نگاه می کنم

سایه ی من ....رنگ پریده و محو....

سایه ی من .... بلند و کشیده .....و  دور .... خیلی دور....

با لبخندی بر لب .... یک لبخند سیاه



تاريخ : پنجشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٦ | ۳:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()