لحظه ی دیدار

لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد ، دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
 های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست
و آبرویم را نریزی ، دل
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است




تاريخ : جمعه ٢٠ مهر ۱۳۸٦ | ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

سلام

 

پدر بزرگ مهربانم،

دلم هوای تو را دارد.

هوای بودنت را ، که نمی توانم بگویم نیستی، از بس همیشه در یاد ها هستی.

اوراق درختان همیشه سبزت را که در باغچه ما با دستان خود کاشته ای ،

امروز باران شست

و چه بوی دل انگیزی دارد

" گل آینه"

 

شبنم مهتاب می بارد

دشت سرشار از بخار آبی گل های نیلوفر.

می درخشد روی خاک آیینه ای بی طرح.

     مرز می لغزد ز روی دست.

     من کجا لغزیده ام در خواب؟

     مانده سرگردان نگاهم در شب آرام آیینه.

     برگ تصویری نمی افتد در این مرداب.

او، خدای دشت، می پیچد صدایش در بخار دره های دور:

                    مو پریشان های باد !

                     گرد خواب از تن بیفشانید.

                     دانه ای تاریک مانده در نشیب دشت،

                     دانه را در خاک آیینه نهان سازید.

 

 

پای هر درخت که می رسم ، چشمان تو بیدار است. تو هستی، در اندیشه ی هر درخت ، در تمام لحظه های جذبه من در برگ ، در باغ  های خیال من، پای هردرخت تو نشسته ای ، تنها ، من تو را می خوانم. خوش آمد گویی تو امیدوارم می کند، از استقبالت خوشحال می شوم . من تنهایی ات را نشکسته ام هیچ که می گویی:

 

صدا کن مرا

صدای تو خوب است.

صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید.

 

و برایم از تنهای هایت گفتی و گفتی و گفتی

پدر بزرگ تنهای تنهای تنهای  من!

راست می گفتی ،

خاصیت عشق این است.

 

تو ، و دلتنگ، و آن شیشه ی خیس.

تو نوشتی ، و فضا

تو نوشتی ، و دو دیوار ، و چندین گنجشک.

 

من ، و دلتنگ، و کتابت در دست.

می نویسم ، بی قلم.

می نویسم ، که هنوز؛

 

یک نفر دلتنگ است.

یک نفر می بافد.

یک نفر می شمرد.

یک نفر می خواند. 

 

یک نفر برگ ها را می خواند ،

      نگاهش می کنم ، لبخند می زنم، دوست می شوم ، دوست می مانم.

 

شکوفه می شوم،

می رویم.

ستاره می شوم،

سوسو کنان محو می شوم، در خاطره ی سایه ی شب.

ستاره ی آسمان می مانم. تا امتداد بی ستاره  وفا.

 

یک نفر ستاره ها را می شمرد،

    نگاهش می کنم، چشمک می زنم، می لرزم، می افتم.

 

شمع می شوم،

ذوب می شوم،

باران می بارد.

اشک می شوم،

بر روی گونه ای می نشینم،

که هیچ دستی نوازشش نکرد،

تنها می شوم.

تار می شوم.

 

یک نفر تار ها را می بافد،

   نگاهش می کنم، نگاهم می کند، دلم تنگ می شود.

چشمانش گرمای خورشید را نوشیده است،

گرم می شوم،

دلم تنگ است.

برف می بارد،

دلم تنگ است.

بهار می شود،

دلم تنگ است.

 

یک نفر دلتنگ است.

 

 



تاريخ : شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٦ | ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

مثل همیشه که از یه جایی بحث شروع می شه ولی به جای دیگه ای ختم میشه ، با نوشتن متن قبلی این رو می خواستم بنویسم (عنوان)

 

یه روز از رادیو یه ترانه پخش می شد با صدای فرهاد.]واقعا جا داره بگم خدایش بیامرزاد اما برام حرف در

 

نیارین که از فرزاد حسنی خوشم میادا!)من می گم در هر آدمی نکات جالب توجه و نقاط مثبت هست که بهتره به

 

اونها متمرکز شد تا دیگر مسائل( [ باز هم دارم از اون نکته ای که می خواستم بنویسم دور می شم، اگه کار دستم

 

نبود حتما متن ترانه رو می نوشتم  این یکی از امراضیه که مدتها بهش مبتلا بودم و فکر می کردم که درمان شدم

اما با شنیدن اون ترانه درست مثل معتادی که ماتریال خوب بهش رسیده باشه وسوسه می شدم اما افسوس و

 

افسوس ..........

 

..........................................................................................................................

 

از احمد حلت ممنونم به خاطر چاپ مجله موفقیت به خاطر ایده های خوبش به خاطر کامندان خوبی  که کنار هم

 

جمع شدن حتما یه تیم خیلی خوبن مطمئنم این حس خوب یه نکات مثبتی در پسش داره و از سهند حزین امیدوارم

 

همیشه شاد باشن و سرانجام در این لحظه موفق شدم متن این ترانه رو کامل بخونم (نمی دونم کامله کامله یا نه ها!)

 

با صدای فرهاد بخونین (فکر نمی کنم کار سختی باشه، البته اگه خودتون بلند بلند نخونین ، در واقع نکته این

 

جاست که؛ به هر سطر که نگاه می کنین لحن و آهنگ کلام فرهاد میشینه رو واژه ها و اون ها رو به رقص در

 

می آره. بعد یه غم قشنگی می شینه ته گلوتون بدون اینکه آوایی تولید شده باشه. یه نفس خسته، با تفکر و نگاهی

 

که روی واژه ها خیره شده....

 

تو فکر یک سقفم

 

یه سقف رویایی

 

سقفی برای ما

 

حتی مقوایی!

 

تو فکر یک سقفم

 

یه سقف بی روزن

 

سقفی برای عشق

 

برای تو با من

 

سقفی اندازه قلب من و تو

 

واسه لمس تپش دلواپسی

 

برای شرم لطیف لحظه ها

 

واسه پیچیدن بوی اطلسی

 

زیر این سقف با تو از گل ، از شب و ستاره می گم

 

از تو و از خواستن تو، می گم و دوباره می گم

 

زندگی مو ، زیر این سقف با تو اندازه می گیرم

 

جون می دم تو معنی تو، معنی تازه می گیرم

 

سقفمون افسوس و افسوس، تن ابر آسمونه

 

یه افق یه بی نهایت، کم ترین فاصلمونه

 

تو فکر یک سقفم ....

 

( فرهاد)

 

 

 

 



تاريخ : جمعه ٦ مهر ۱۳۸٦ | ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

رادیو پیام (عنوان)

 

اخبارا واقعا حوصله آدم رو  سر می بره برام خیلی جالبه ما چطور می تونیم تو اون شلوغی و سر و صدا به رادیو

 

هم گوش کنیم تازه وقتی از یه آهنگی خوشمون میاد صداش رو کمی بلند تر هم می کنیم. با خودم فکر می کنم شاید

 

اقتضای سنمونه چند سال دیگه ما هم می شیم مثل بقیه. کم حوصله و بد خلق. وقتی همه ازت راضی باشن احساس

 

خیلی خوبیه اما مهمتر اینه که خودت در راستای رضای او از خودت راضی باشی و خودت یعنی او بدون شک.

 

به رادیو گوش فرا نمی دیم اما آهنگها و ریتمها رو گاهی زمزمه هم می کنیم درست مثل تبلیغات که در ضمیر

 

ناخودآگاهمون می مونه . همین ......(اگه بنویسم که در واقع تبلیغات می شه) توی راه برگشت حس کردم اون اسم

 

آشنا س مطمئن بودم یه ارتباطی با  ما داره، و واقعا هم داشته چون تقویم تبلیغاتیش رو برامون فرستاده بود. اما من

 

هیچ وقت دقت به اسم این شرکت نداشتم و اسم معروفی هم اون قد نیس ولی به هر حال همون یه بار که به چشم

 

خورده در پس زمینه ذهنم مونده!

 



تاريخ : جمعه ٦ مهر ۱۳۸٦ | ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

هیچ وقت تا قبل از این به این اسم فکر نکرده بودم.(عنوان)

 

نمی فهمم ، داری مجبورم می کنی که بهش فکر کنم یا .... ، آره ؛ اسم مقدسیه .

 

راستش یه بار به این فکر افتادم شاید به خاطر ادای احترام  به روح میرزا  باشه ، بهش فکر کردم در بهترین

 

 راه ممکن و از روح پدر ، برای پسر طلب کمک کردم. می دونم نیازی به این کار نبود و پدر همیشه مراقب پسر

 

هست حتی بعد از مردنش ولی درست بعد از این روز اسمش، مثل یک برادر، همراهم شد. هنوزم آرزوی قلبی من

 

خوشبختیشه . در کنار بهترین حمایت ها ، و امیدوارم جای خالی میرزا به بهترین شکل پر بشه و زیبا ترین ها 



تاريخ : جمعه ٦ مهر ۱۳۸٦ | ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()