پرند نیلگون دوست خوبم ، سلام.

 

(اولین پی نوشتی که جای گاهش در پیش نوشت بود): می دونم کتاب مقدس در هر خونه ای هست و خونده می شه اما بی انصافی می دونم اگر ننویسم ایمان دارم به معجزه بودن قرآن حکیم، کتاب پیام آور صلح و دوستی و عشق. و وقتی حرف از کتاب باشه، معجزه ی محمد (ص) همون عصای موسی است که تمام  واژها رو در بر داره.

 

 

 

 

با این که این روزها دارم با کودک درونم آشتی می کنم اما نمی دونم چرا هر بار که نوشتم: بازی، حس مبهمی، مجبورم می کرد اون جمله ها رو قلم بگیرم (البته در این جا بهتره بگم صفحه کلید بگیرم ) دوست دارم بازی کردن رو اما هر چی فکر می کنم می بینم این بار به یک بازی خیلی جدی دعوت شدم تا حدی که از نامیدنش به بازی می ترسم ، و بعد از خوندن دعوتنامه ات توی وبلاگ به ذهنم رسید که این یک جور ناتور- واژه ایه ؛ کتاب ناتوردشت رو نخوندم هنوز، اما می دونم از خوندنش لذت خواهم برد و این که تاثیر گذاره یا نه ؟ ... به هر حال ناتور- واژه،  که هست. بعد از خوندن دعوت نامه ات با اون حس عاشقانه و زیبا و خالصانه ات که به کتابهات داشتی به ذهنم رسید که حقیقتا کتابها،  ناتورِ واژه هان و کسی که کتاب می خونه و از اون اثری می گیره ناتورِ ناتور- واژه. شاید بشه اسم این بازی رو هم گذاشت "ناتورواژه" اما حسی که داشتی بی شباهت نبود به حس سهراب ،وقتی که با سبد رفت به میدان...

صبحگاهی بود.

میوه ها آواز می خواندند.

میوه ها در آفتاب آواز می خواندند.

در طبق ها، زندگی روی کمال پوست ها خواب سطوح جاودان می دید.

اضطراب باغ ها در سایه ی هر میوه روشن بود.

گاه مجهولی میان تابش به ها شنا می کرد.

هر اناری رنگ خود را تا زمین پارسایان گسترش می داد.

بینش هم شهریان افسوس،

بر محیط رونق نارنج ها خط مماسی بود.

 

 

من به خانه بازگشتم، مادرم پرسید:

میوه از میدان خریدی هیچ؟

- میوه های بی نهایت را کجا می شد میان این سبد جا داد؟

- گفتم از میدان بخر یک من انار خوب. 

- امتحان کردم اناری  را

انبساطش از کنار این سبد سر رفت. 

- به چه شد، آخر خوراک ظهر...  

- ...

  

ظهر از آینه ها تصویر به تا دوردست زندگی می رفت.

 

و در نظرم هر کتاب ، اناری و هر واژه یاقوت سرخی به طعم ناب بی نهایت هاست.

 

سهراب سپهری  شاعر مهتابی من . ذوب شده در واژه ها که برایم همیشه لالایی بیداری بود . و از زبان خودش می گم:" در پس درهای شیشه ای رویاها، در مرداب بی ته آیینه ها، .... ، گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت و من در صدای شکفتن او لحظه لحظه خودم را می مردم." هشت کتاب را گاه و بی گاه می خوانم ، مثل حافظ ، شاید چون شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند. و از روی ارادت نه به قدمت سال این اولین کتابیه که می نویسم تا وارد بازی بشم.

این روزها ... به دنبال کوچک ترین فرصتم برای خلوت کردن، کاوش درون، گشتن به دنبال کودکانی که از سر ناچاری در کوچه ها و خیابان های  شلوغ زندگی رهایشان کردم، و یافتن و اشک ریختن مثل مادری که بعد از مدت ها سرزنش خویشتن، سرانجام کودکش را با مهر در آغوش می کشد و گریستن و گریستن و رهایی. این روزهای من است بعد از خواندن کتاب روان و ملموس شفای کودک درون نوشته ی خانم دکتر لوسیا کاپاچیونه (من دارم ترجمه ی گیتی خوشدل رو می خونم از نشر پیکان ) اون هم در حالی که هنوز به پایانش نبردم و دعوت شدم به آغاز یک بازی که بی تردید نه فقط من، که اسب چوبی هم  به همراه  دوستان جدیدش ( کودکان درون سارا) از ادامه ش سرگرم و دل شادند. این روزها وجودم تبدیل شده به یک مهد کودک ، شاید مثل همونی که پارسال می رفتم، شایدم خیلی بزرگتر. اما من این بار ساراجونی که واژه های انگلیسی رو با هزارجور بازی و خنده و شادی می فهموند به بچه ها نیستم .یه جورایی مثل مریم جون شدم، به خصوص وقتی بین بچه ها فرق می ذاشت!  کاش این کتاب رو همون پارسال می خوندم ، نه حالا که دیگه در معرض هیچ کودکی نیستم.( دارم بازی رو خراب می کنم. کم کم دارم می کشم به زندگی نامه ، راستی! زیستن برای بازگفتن (گابریل گارسیا مارکز) واقعا از خوندنش لذت می برم. آهنگ های جیپسی کینگ رو گوش می کنم و کتاب رو می خونم و اون رو هم هنوز تا آخر نخوندم اما این نویسنده ی محبوب من هم هست (باز هم ، هم سلیقگی ما) ( مثل عنوان یک کتاب شد، شاید هم یک روز باهم نوشتیم، هان؟ نظرت چیه؟) پس اینم به لیست کتابای اثر گذار زندگی اضافه کنیم! من اگه بنویسم می دونم یک چیزی تو مایه های همون کیمیاگر و کوه پنجم  (پائولو کوئیلو) یا حتی مثل کتابهای ( جبران خلیل جبران) از آب در میاد چون وقتی نوشته هاشون رو می خونم ، انگار تمام فکرهای گمشده ام یک جا جمع شده باشن؛ پیداشون می کنم، مثل قطاری که همه ی مسافراش، دوستان و آشنایانم باشن، و می دونم که این حس همه ی آدمائیه که تو ایستگاه ایستادن و دارن دست تکون می دن.

( ساعت درست یک و نیم بامداد پنج شنبه س اما به خاطر شرایط استراتژیک مجبورم این متن رو تکمیل کنم ، دیشب نشد و می دونم اگر امشب هم نشه نمی تونم به این زودیا این بازی رو با اسب چوبی شروع کنم و اون وقته که هر چی از "کتاب های خودیاری" که تا به حال خوندم نمی تونن یاریم کنن.) "مهدی قراچه داغی"   که به تازگی پی بردم جناب حلال زاده به دایی بزرگوارشون یعنی سهراب سپهری کشیدن که تا این اندازه با مهارت ، کتابهای از این دست رو ترجمه می کنن، واقعا دنیاییه ها این علم ژنتیک! و من همیشه در خوندن کتابهای در زمینه روانشناسی وسواس پیدا می کنم که بهتره اگر ترجمه س از ایشون باشه. یک عشقی انگار در پس هر واژه نهفته س وقتی می دونی مترجم آقای مهدی قراچه داغی بودن مثل کتاب راز . اما به هر حال این نوع نوشته ها یعنی از نوع روان شناسی – خودشناسی، از هر نویسنده ای خیلی خوندنش برام  لذت  بخشه ، شاید برگرده به این گفته ی  حضرت علی (ع)    " خود را بشناس تا خدای خود را بشناسی" شاید هر بار هم که به سرم می زنه هوای عرفانی هم همینه، اما نه پناه بردن به زاویه ای که در هیاهوی هر روز. هر روز صفت جدیدی در خودت که پی می بری چرا در تو هست، و نوع واکنش هات به زندگی که درک می کنی خود مفهوم زندگی رو، و آدم ها در دایره های پیرامونت به شعاع های گوناگون که چرا هستن یا چرا می چرخی و دیده نمی شن؟ یا حتی چرا نیستن؟  بهتره از این فصل بگذرم که اگه  ادامه بدم  می زنم به فاز فلسفه. اونم در حالی که برام مثل سممه ! یک سم مهلک، به نظرم بهتره هیچ وقت یک کتاب فلسفی نخونم. همون طور که حافظ گفته ؛ در ظلمات باید ترسید از خطر گمراهی. فلسفه را فقط گاهی می بافم و بعد پس می کنم. بعد من می مانم و همان کلاف های سر در گم.

 (ساعت راس دو ، و می دونم الان دیگه دارم کاملا از ضمیر ناخودآگاهم می نویسم، چون دیگه آگاهی ای در خودم سراغ ندارم.) و ضمیر ناخودآگاه همیشه وصلم می کنه به استیون (هنرمند جوان داستان تصویر مرد هنرمند در جوانی اثر جیمز جویس) و شیوه ی داستانی مورد علاقه ام ؛ جریان سیال ذهن ، که البته ویلیام فالکنر خیلی بهتر و بیشتر از این شیوه استفاده کرده و با اون مشهور، اما من داستان های  جیمزجویس رو انگار ترجیح می دم، این رو ضمیر نا خود آگاهم می گه. اما یاد داستان کوتاه شاخه رزی برای امیلی که می افتم دیگه نمی تونم قضاوت کنم که کدوم بیشتر به ذهنم مونده و اعتراف می کنم که اون الهامی که رویاگونه نوشتم و به نام سرنوشت امیلی در آرشیو هست تحت تأثیر همون داستان بوده گویا، اما حتی اسمش رو هم در رویا انتخاب کردم. و ایکاروس که در آرشیوم هست تحت تأثیره جیمز جویس و اسطوره هایی که بین همه ی آدم ها مشترکن این عقیده ی "کارل گوستاو یونگ " روانشناسی  که از شاگردان فروید بوده و من خیلی دوست دارم آثارش رو خودم شخصا بخونم (منظورم اینه که اصل کتاب هاش رو بخونم نه این که ارجاعاتی رو که در دیگر کتابها به عقاید و آثارش می شه) و این شاگرد بعد ها حتی به عقیده ی خیلی ها از استاد سر شده و فروید رو در  زمینه های فکری زیادی قبول نداشته. یک بار کتاب تعبیر خواب فروید به دستم رسید اما خیلی زود مجبور بودم بخونمش و در همون زمان اندک تأثیر عجیبی بر من گذاشت، تعابیری که برای بسیاری از موارد داشت رو کاملا می تونستم در خودم حس کنم ( منظورم اینه که خیلی فطری بود) اما به هر حال هر فرد تعبیر خواب خودش رو داره حالا با توجه به ضمیر ناخود آگاهی که تمام نشانه ها رو در زندگی فرد نگهداری می کنه.

 

( به حس لذت دیدن  انار  دچار شدم )

(در حالی که باید بخوابم دیگه)

( باید یک نفر رو دعوت کنم؟آیا؟)

( دیگه هیچ سواری نمونده در کوچه های پشتی )

( این روزها انگار سوار بر اسب ماندن و نیافتادن خیلی سخت شده)

( و به قول معروف از اصل نیافتیم )

( اون هم در هر لحظه از این چرخه ی زندگی که بالطبع چون می چرخه ماندن معنایی جز عبور نیست )

( انگار بار واژه ها بر دوشم سنگینی می کند)
(و اصلا  به فکرم نمی رسه از چه کسی دعوت کنم)
( ولی یک وبلاگی هست که جدیدا می خونم خیلی دوست دارم بدونم نویسنده ش چه کتابایی می خونه)
(آن سوی مه)
( حمیییییییییییییییییییییید!)
( لطفا بازی رو ادامه بده)
(ممنونم)
 

 



تاريخ : پنجشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٦ | ۱:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()
= نه این انصاف نیست.

 

-         چه طور انتظار  انصاف داری ؟

 

= !

 

- وقتی خودت حتی بین دست راست و چپت این همه فرق گذاشتی؟

 

= نه من مقصر نبودم ، وانگهی این یک مسئله وراثتی و محیطیه.

 

- نه ، این رو بهش می گن توجیه از بچگی مگه تو فکرت نبود با دو تا دست بنویسی؟

 

= خب،

 

-  پس چرا نتونستی؟

 

= گفتم که به علل وراثتی من یک ژنتیکی دارم که ....تازه حتی اگه این رو قبول نکنی قبول داری که چون به نوشتن با دست راست عادت کردم عضلات دست چپم این توانایی رو نداره که بنویسه...

 

-         دقیقا من هم همین منظورم بود . به حرف من رسیدی؟

 

= یعنی می گی من انصاف نداشتم؟ عدالتی بین نیمه ی راست و چپم برقرار نبوده ؟حالا .....

 

-         حالا تو با یک راست گرای افراطی هیچ فرقی نداری. هی نشین ایراد الکی بگیر به زمین و زمان. اول برو سر سرچشمه . سایبان آرامش خویش، مائیم! 

 

= ............... از این جدایی ............ سفر به خیر مسافر من!   گریه نکن ....... گریه نکن ...................... به خاطر من ......... باران می بارد امشب ... دلم غم دارد امشب ........... آرام جان خسته ، ره می سپارد امشب ... در نگاهت مانده چشمم .... شاید از فکر سفر برگردی امشب ..... از تو دارم یادگاری سردی این بوسه را پیوسته بر لب. قطره قطره ... اشک چشمم می چکد با نم نم باران به دامن..... بسته ای بار سفر را...... با تو ای عاشق ترین بد کرده ام من.

 

-         هه !  به این کارت که می ری پناه می بری به موزیک می گن فرار از واقعیت. اون هم این آهنگ غمگین امید!

 

=  در نگاهش مانده چشمم.

 

-         هه هه هه !!!!! ها ها ها !!!! هوهوهو....... اما جدی .... فراموش کن.

 

= بد کرده ام من؟

 

-         به خودت آره!

 

= نه ... هیچ وقت ... من قبول ندارم. من .... من ..... گاهی دلم برای خودم تنگ می شود.  

امروز خیلی روز خوبی بود ولی حیف که همه چی با سفر به هم می ریزه، واقعا نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد....

 

-         هجرت !

 

= نه ، سفر. یک سفر فقط برای شاید یک روز. اما من ... حتی فرصت نشد بگم .....

 

-         هر چی بود تا امشب اثرش تموم می شه.

 

= من باید امشب برم پیش اسب چوبی ، تو نمی دونی چه اتفاقی افتاده؟ هر کاری می کنم نمی تونم وارد وبلاگم بشم خیلی وقته با این مشکل مواجهم.  خیلی وقته ؟ آره ... درست یک ماه ... یک ماه کامل.

 

-         همین طوری حساب می کنی که این قدر بی طاقت شدی!

 

= من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

-         منظوری نداشتم ... منظورم این بود که ... اصلا چرا باید از من ناراحت بشی ؟ مگه من و تو و اسب چوبی این حرفا رو داریم با هم؟ چرا از اسب چوبی ناراحت نمی شی؟

 

= بهتره ادامه ندی... درسته که با دست راست و چپم نمی تونم به یک شکل بنویسم ولی این دلیل نمی شه فکر کنی بین همه فرق می ذارم و به قول معروف منصف نیستم. حداقل تو این دوره زمونه که هند رایتینگ دیگه ملاک نیست. مگه نمی بینی هر روز می تونم با هر دو تا دستم بنویسم حالا اگه اسمش نوشتن نیست حداقل با دو تا دست که هست. این که توجیه نیست ؟ هست؟

 

-         نه ، ولی خیلی سوفسطائی بود .... به مذاقم خوش نیومد....

 

=  هه هه هه !!!!! ها ها ها !!!! ....... بی خیال .... فراموش کن.

 

-         دوباره نشستی پای این آهنگه کذائی؟ تو چه طور می تونی هم من رو مورد تمسخر قرار بدی  هم به این آهنگ با اون دل پائیزی گوش بدی؟ اوه ... چه خبره تو این دل!!!! صدای خش خش برگهای پائیزی .... یک رودخونه .... یک تخته سنگ .... تو رو می بینم که وایستادی...

 

= در صفحه ی دل خودم؟

 

-         نه ، رخ سفید رفته تو خونه  سیاه.

 

= خب  ، می گفتی .....

 

-         شاه سیاه عقب نشینی کرد ، اون هم درست در لحظه ای که خواستی فیلت رو حرکت بدی.

 

= خب ، بعدش....

 

-         هیچی دیگه، به خاطر سه تا حرکت... مات شدی.

 

= من باید امشب برم پیش اسب چوبی . فقط  دلم می خواد کنار اسب چوبی باشم. از لحن حرف زدنت حس خوبی ندارم ... مرموزه.... می ترسم. فیل ام هم که تنها مهره ایه که برام مونده همین رو می گه. بهتره از رو اون فیل پیاده شی... یک ضرب المثل چینی می گه: ..... می گه؟ ... نمی دونم گردو ؟ درخت گردو بکار؟ ماهی گیری یاد بده ؟  به هر حال، منظور اینه که، تو باید راه و رسم فیل سواری رو به من یاد بدی .... نه اینکه خودت بشینی رو فیل و بری و هی به من بخندی  از اون بالا. موافقی؟

 

-         قبل از هر چیز باید بگم من با اسب چوبی فرق دارم . این کار برات گرون تموم می شه. منظورم اینه که دستمزد کار بالاست. فیل سواری؛ کم چیزی نیست که... در ضمن چند تا شرط هم داره .

 

= من عهد بستم که دیگه شرط نبندم .  من ....

 

-  خیلی بزرگش می کنی ، شرط بندی چیه ... قمار زندگی چیه .... برد و باخت ؟! مسخره س ... فعلا که همه بازنده ن .... شرایط خاصی نیست که .... این قانون کاره .... مثل خود شطرنج ... مگه قانون خودش رو نداره؟ نظرت چیه ؟ موافقی؟

 

= بهتره بیشتر فکر کنم.


تاريخ : شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٦ | ۳:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

بهتر بود اول مداد رنگی هام رو پیدا می کردم بعد نقاشی می کشیدم.

نقاشی های من پر شده از درختهای به رنگ زرد و سرخ و قهوه ای (به رنگ پائیز)

و باغچه های گل بنفشه! (مکرر)

چشم هام رو که بستم یک نفر دستهاش رو باز کرده بود . در جایی بلند ایستاده بود و به آدم ها لبخند می زد. همان مهربانی که روز تاج گذاریش بزرگترین پارادوکس عالم شد!



تاريخ : پنجشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٦ | ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

باد مجنون!

 

پایانی نیست، همان گونه که آغازی هم.

و بر شانه ها بار تمام واژه های  تاریک کودکی خاموش!

موضوع نقاشی امروز:

آفتاب زمستون!

فردایی نیست ، همان گونه که دیروزی هم.

و من می خندم به عقربک ها ی دلقک در سیرک ساعت!

اما تلخند لحظه ها؛

به یادم می آورند باز

روز صد و یکم نوع بشر را!

صدای باد می آمد!

و با خود، بذر اشک   را  در دلها می کاشت.

یارای نگریستنش در چشم انبوه مردمان نبود.

انبوه مردمانی که ضربه تازیانه های جنون آمیزش   را تاب می آوردند

و زیر لب،   آن چهره های خون آلود، زمزمه می کردند با امید،

همو آتش را گلستان کرد.

بی قرار ،

بر سرش کوبید دو دست   رعد را،

آتشی شد بر نهاد تک درخت  بید مجنون؛

بی هراس از ننگ مجنونی!

 



تاريخ : پنجشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٦ | ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

سلام

دیگه کم کم نگرانت شده بودم گفتم حتما رفتی و بر نمی گردی

اما انگار دنبال ی جای آروم بودی که با هم خلوت کنیم تو بگی من بنویسم

مثل همیشه( هنوز یادمه گفتی هیچی مثل همیشه نیست هیچی مثل دیروز نیست و نه مثل فردا فقط بدون که از تمام بذرهای اندیشه ی ما امروز هست ) مثل امروز

این جا خلوت سبز و آرومیه منم احساس خوبی دارم.

اما یاد مداد رنگی سبزم می افتم که گم شد

شاید بهتر بود اول می رفتم دنبال مداد سبزم؟

اما مشکل یکی دو تا نیست !

اسب چوبی قشنگم!

چقدر هوا گرمه! ی روز تو پائیز که ...... ی روز تو پائیز که صبح سرده و ظهر آفتابی و شب ها خسته از هر چی دو رنگی .

من دو تا از مداد رنگی هام نیستن! سبز و بنفش

دفتر نقاشی من پر شده از باغچه های گل بنفشه که یا زردن یا قرمز یا آبی یا سفید اما هیچ کدوم از بنفشه ها بنفش نیستن ، چون خیلی وقته مداد رنگی بنفش من غیبش زده.

دیروز مجری تلویزیون به همه ی بچه ها گفت مواظب مداد رنگی هاتون باشین.

دل من برای مداد رنگی سبزم که هنوز هم صدای بلوریش تو گوشمه وقتی شب یلدا حافظ می خوند تنگ شده دل من برای همه ی نگرانی های سبزش تنگ شده نگرانی از زلزله از جنگ از هزار و یک جور بیماری از این که کوچولوی قشنگش هم سبز باشه .

دیشب چی می نوشتم؟



تاريخ : پنجشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٦ | ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()