حلاج را برای کشتن بردند . « صدهزار آدمی گرد آمدند و او چشم گرد همه بر میگردانید و می گفت :

حق ، حق ، حق ، انا الحق .

نقل است که در آن میان درویشی از او پرسید که عشق چیست ؟

گفت : امروز بینی

و فردا

و پس فردا .

آن روزش بکشتند و دیگر روز بسوختند و سوم روزش به باد بر دادند یعنی عشق این است . . . پس درراه که می رفت ، میخرامید دست اندازان و عیّاروار میرفت با سیزده بند گران . گفتند : این خرامیدن از چیست ؟

گفت : زیرا که به قتلگاه می روم »



تاريخ : چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٧ | ٧:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

 

حس می کنم این آشفتگی رو، این مولکولهای پراکنده ی دود و خون رو،

می شنوم این فریاد های بی امان رو، این صدای شیهه ی اسب های بی سوار رو،

می بینم قطره قطره ی اشک ها رو ،

سوزش بی امان دل رو، مدام می گریم،

نزدیک تر شده ام، حس می کنم!

نزدیک تر شده ای!

می گذری،

پریشانی،

بی یاوری!

بی طاقتم؛

از این باران های بی ثمر،

شب های یلدای بی سحر،

از دشت های بی ستاره،

عبورهای بی ترانه،

از دریاهای مرداب،

از خاک، از آتش، از آب،

خسته ام،

از تکرار می هراسم،

می گریزم،

به بالهای پروانه فکر می کنم،

به آن رنگ های در هم آمیخته ی مخمل!

به مخمل بنفشه های باغچه، دل می بندم،

دل روشن است،

هنوز!

به نور امید.

 



تاريخ : چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٧ | ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()