سر بر آسمان داری، ابرهایش خفته اند، دسته ی شیرها، در مرکز قلمرو خویش، آهوان و گورخرها در سویی دیگر، خرس هم می بینی، و روباه و خرگوش، بیشه ی آسمان آرام است. ناگهان شیری، دم می گرداند در هوا، گویی ذوقک نی نی چشمانت آشفته کرده است، خواب نیمروزیش را. می غرد، پلک تو می پرد و به چشم بر هم زدنی دستیاران صحنه دگرگون کرده اند بیشه ی ابرها ی سپیدت را، و نورپردازان نیز از نور روز کاسته اند؛ آن قدر که، شب شده است. شب شده است، و ماه می تابد، در برکه ای در جنگلی دوردست، بی هیچ هراس،‌ در کمینگاه ببرهای تشنه. چون پرنده ای خواب زده، بیرون از لانه ی امنت،‌ بر سر شاخه ای نشسته ای، باد می وزد، اما چشم از ماه برکه برنمی داری. ببری آرام نزدیک برکه می آید، هنوز به رقص ملایم ماه برکه در آغوش باد می نگری، آب می نوشد؛ ببر، از همان جامی که ماه و باد از آن مست اند. ماه را می بینی که می گریزد و باد از پی اش، هراسان از سر شاخه پریده ای، سوار بر شانه های باد، بی هیچ وزنی، اوج می گیری، بالا می روی، می گذری، از فراز دشت ها، صخره ها، چشمه ها، کوه ها، قله ها. سبک شده ای، آن قدر سبک که، می اندیشی هرگز بالی از آن تو نبوده است، می پنداری در وهم باد، اوج گرفته ای و از قله ها، فراتر رفته ای. آرام گرفته ای، در هیاهوی سکوتی محض، چشمانت را می بندی و تنها گوش فرا می دهی. طنینی آشنا می شنوی؛ به موسیقی برگها و باد گوش فرا می دهی، برگهای سبز به زردی می گرایند، زیر پای عابران نرم می شکنند... زیر پای عابران ترد می شکنند، چشمانت را که می گشایی، درختان سرباز صف کشیده اند به احترام، اما پادشاه فصل ها؛ پاییز، با آن تاج زرینش، فروتنانه می رود به راه خویش. بر جای مانده ای، دور می شود، در لباسی از جنس زیبا ترین غروب هایش، گرچه پیرتر و خمیده تر از پیش، اما دوست داشتنی تر می شود هر سال، و گرچه ندیده ای چهره اش را از پس آن شنل بلند کلاه دارش، جوان تر گام برمی دارد گویی، در خیابان های خیال تو. در گلدان رد عبورش، نرگس ها می رویند، و عطرشان می پیچد، گرداگرد هر دانه ی برف، چرخ های ارابه ی برف، بر سراشیبی کوه ها، باز ایستاده اند از حرکت، در انتظار یاری دستان نیرومند جهان پهلوان؛ خورشید. سر بر آسمان داری، می تابد؛ خورشید، در نهایت مهربانی، تا بگردد باز، گردونه ی عشق هستی.



تاريخ : پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧ | ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

از آن شب که به خوابم آمده اید،

جناب شیطان!

چونان هدایت یافتگان روز،

راه می بینم در ظلمت!

و در این اندیشه،

که باید از شما سپاسگزار باشم یا خداوندگار خویش؟

سوال خوبی نیست می دانم،

حس خوبی هم ندارد،

حس نوسان در میان تناوب سینوسی شر و خیر،

بد و خوب،

اهریمن و اهورا،

دیو و دلبر،

دوزخ و بهشت،

شیطان و خدا!

و صدایی درونی که می گوید مرا:

"آن روز را به یاد بیاور که آفریننده را گفت: او از خاک است و من از آتش!

آن روز نخوت انگیز غرور آلود!

اف بر خودپسندی و خامی!

و شگفت از آن آتش که می تواند بسوزاند وخود خام است!"

"اینک که جانت در آتش عشق می گدازد،

اینک که در سر داری با مهربانی، از رانده شده ای سپاسگزاری کنی،

خدا را بخوان که او با توست، و در تو،

و تو در آغوش پروردگار خویشتنی!"

 

 

 

 

 



تاريخ : جمعه ۱٦ اسفند ۱۳۸٧ | ۳:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

بعضی واژه ها یا حرفها یا نگاه ها با یک نوع سحر یا افسون یا غمی، تا مدت های مدیدی همیشه در روح و جانت می نشینند یا پیوند می خورند یا باقی می مونند. اینکه علتش ریشه در خاطره ای یا تصویری یا گذشته ای دور داره یا نه(یا هیچکدامچشمک )؟ را بهتره در گفته ها یا نوشته ها یا ذهنیات زبانشناسان یا روانشناسان یا فلاسفه جستجو کرد.

اما ؛ ورای این آشفتگی ذهنی(پاراگراف فوق الذکر!)، همیشه پرسشی در ذهنم در پس تمامی آن حرفها و تصویر ها و نگاه ها، در جستجوی پاسخی، مثل این روح سرگردانی که امشب من را در کنار تو نشانده در جریان است.



تاريخ : شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٧ | ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

این فاصله های دور باران خورده

آن برگ های طلایی پاییز خاطرات،

در زیر گام های تردید عابر ثانیه ها

طی می شوند بی تو،

می شکنند در من!



تاريخ : شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٧ | ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()