هنوز هم چشمم به اون دویست تومنی کهنه که روش با دست خط خرچنگ قورباغه ای نوشته شده بود :"یعنی می شه من هم توو زندگی روی خوشبختی رو ببینم"، و با شکل یک قلب امضاء ‌شده بود، مونده. این اصلا انصاف نبود که راننده ی تاکسی پول خرد نداشته باشه و من مجبور شم اون دویست تومنی رو که دیروزش به دستم رسیده بود و با خوندن متنش به سرم زد کلکسیون پول هایی با جمله های ناب داشته باشم رو از دست بدم. آره این اصلا خوب نیست که روی پول بنویسیم. می دونم اسکناس سرمایه ی ملی ماست و چه و چه و چه... اما دیگه این اتفاقیه که می افته و بهتره به شیوه ی دیگه ای بهش نگاه کنیم.مژه

دویست تومنی عزیزی که قدم گذاشتی در سرزمین کیف پول من و با تمام خردی و کهنگی باز هم فقط تو بودی که اون روز صبح من رو از غر زدن های راننده ای بد اخلاق که مشکل خودش رو می انداخت به گردن مسافرا نجات دادی ، امیدوارم تو هم روی خوشبختی رو توی زندگیت ببینی! قلب



تاريخ : جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۸٧ | ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

ریتم این آهنگ تمام فضای اتاق که هیچ فضای خانه را پر کرده اما تمام ذهن من پر است از خیالات. خیال می کنم توفانی بر پاست. توفانی که مرا در بر گرفته بی آن که ظاهر مرا دگرگون کند و آرامش را بیش از پیش برایم به ارمغان آورده است. آرامشی از نوع زندگی در باغچه های پر از بوته های یاس، معطر و همواره رقصان. توفانی سرزمین قلب ها را احاطه کرده،‌آن چنان که از جای می کندشان و در دستان می چرخاند تا اوج. نگاهم خیره می ماند به ذره ای سرخ که در هوا با نیرویی ماورایی می چرخد و من بی هیچ اعتراضی لبخند بر لب دارم، آری می دانم آن نقطه که سوار بر باد تا اوج پیش می رود، قلب من است.خوب می شناسمش، اما گویی از جامی نوشیده ام، مستم، گرمم، می گذارم آزاد باشد، من چگونه این قفس را گشودم؟ شاید خواب می بینم. از خود می پرسم خوابم یا بیدار؟ چشمانی آرام خاطره ی توفان را از ذهنم محو می کند،جواب می دهد: بیدار بیدار! چشمانش آشناست، و صدایش؟! این همان صدایی است که زمین و زمان این  سزمین را در هم کوبیده است. با چنان مهارتی که هیچ اثری از خود بر جای نمی گذارد و پیش می رود،توفانی با چشمان آرام!



تاريخ : جمعه ٢٤ خرداد ۱۳۸٧ | ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

همان گونه که طبیعت را دوست دارم

همان گونه که پرندگان نغمه سرا را دوست دارم

و کاه بن درخشان را

و رودخانه های جاری

و صبح و عصر را

و تابستان و زمستان را،

تو را دوست دارم ،

دوست من!

 

                                                             (هنری دیوید ترو)



تاريخ : دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧ | ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

روی دیوار روبرویی ؛ روبروی همین نقطه ای که نشستم و دارم می نویسم، سه صفحه کاغذ بود با شعری دست نویس، یا بهتره بگم دست چپ نویس ، شعری طولانی، تقریبا از اول بهار تا چندی پیش که با همون اعجاب آمیزیه ورود به صحنه ی دیوار از صحنه کنار رفت . حالا جای چسب هایی روی دیوار مونده ولی خوب تر که نگاه می کنم می بینم تکه هایی از دیوار، بی اختیار، به چسب ها چسبیدن و کنده شدن، و حالا جای خالی رنگ دیوار من رو به یاد صفحاتی می اندازه که چندی مهمان دیوار بود و واژه هایی مکرر که در پس ذهن ها جا خوش کردن. مدتی بود دلم برای واژه ها نگرفته بود، اما امروز تمام واژه ها دوباره با دستاشون گلویم را می فشارند. اواخر بهار است. همه دلشان تنگ باران است و آسمان با نیشخندی بر فراز سرمان گسترده ، هر روز چشم در چشمش می اندازیم و التماسمان را می بیند، سنگدل شده؛ عجیب سنگدل ! این طور که پیش می رود شاید از آسمان سنگ ببارد. سنگسار می شویم بی هیچ گناه، چرا که سکوت کرده ایم و روزگار می گذرانیم. آن افسانه که روزی از آسمان ها  عبور کرد و در زمین لانه کرد، این روزها هیچ ندارد تا چون افسانه ای از آسمان ها فراتر رود. یک روز اما در ده ما باران بارید! و گربه های تازه متولد شده به زیر پیچک ها خزیدند، میو میو کنان، شادی کنان ، چرخان و رقصان. باران نوازشگر، نه چون اشکی که گونه ها را می نوازد ؛ چون لطافت انگشتانی که موسیقی هستی را می نوازد آرام آرام.



تاريخ : یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٧ | ٩:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

آن قدر دل کندن از تو سخت است،

که در آخرین کوپه از آخرین واگن قطار

نشسته ام!

تا هر چه قدر می شود ...

دیر تر ترکت کنم!!!

 

 

                                                        میلاد تهرانی



تاريخ : جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧ | ۱:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()