ای خدای مهربان واژه ها!

ترا شکر می گویم که "ماه" و "مرداد" را با همان "میم" می نویسند که

 "من" را.



تاريخ : یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٧ | ٩:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

اسب قشنگم،

می دونم قرارمون این بود که تو بگی من بنویسم، اما امشب یه سوالی توی ذهنمه که دوست دارم بپرسم، و جوابش رو بشنوم:" این همه مهربونی از چی نشئت می گیره؟ " چه طوری می تونی این طوری باشی؟ همین طوری دیگه، چوبیه چوبی. خیلی خالص، خیلی سارا! (بدون ترکیب شدن با شیشه خرده!) خیلی آروم و فقط به نیت عشق بی نهایت تا بی کران هستی؟ توی چشمات پر از پروانه س. پر از خال های رنگی، این همه پروانه از کجاست؟ این همه سنگ صبور توی دشت دلت، می دونی چی شد این سوالا اومد به ذهنم؟ وقتی دیدم خراش یادگاری های روی تنت رو بی هیچ ادعا، تحمل می کنی و تازه برای بچه هایی که دنبال بادبادکشون میان می رسن بهت یه دنیا شور و حرارت و سرزندگی هستی!



تاريخ : سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٧ | ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

درست در این لحظه مدار مرکزی زمین همون مدار فرضی که از قطب جنوب کشیده می شه تا قطب شمال، یا شاید هم اون مدار مغناطیسی، کمی کج تر شد. اینو با تمام وجود حس می کنم.بعد دلم می خواد تمام روز رو تا پایان بشینم لب پنجره خیره بشم به این بوته ی یاس و این شعر حبیب رو زیر لب زمزمه کنم:

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزل ها بمیرد
گروهی بر آنند که این مرغ زیبا
کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم جان آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا بر آمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش وا کن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد
.

 

 



تاريخ : شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٧ | ٥:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

پیش تصویر: (عکس یه لیوان نیمه پر از چای ؛ روی میز و ظرفی از سبزه ی تازه روئیده.

و ته رنگی از فضای آسمان و درخت و دیوار، شاید هم پنجره!)*

 

شنبه ها، می گویی دوستم داری.

یکشنبه ها ، تهمت می زنی.

دوشنبه ها ، قهر می کنی.

سه شنبه ها، فکر می کنی.

چهارشنبه ها، می فهمی.

پنج شنبه ها، می بخشمت.

جمعه ها، فراموش می کنم.

...

این برنامه هر هفته کلاس عشق ماست!!!

 

فکر می کردم آدم مثبت نگری ام که همیشه نیمه پر لیوان رو می بینم، چشمم که افتاد به این لیوان چای ، درست مثل اون بار که خورشید رو توی آسمون دیدم و انگار اولین نفری ام که کشف کرده خورشید در جو آسمون نیست بلکه خارج از اتمسفر کره ی زمین یه جای خیلی خیلی دوره اما داره با گرماش دلم رو گرم می کنه، دوباره دچار کشف تازه ای شدم! داخل لیوان پر از چای بود، چرا همیشه فکر می کردم آن لیوانی که بعضی ها نیمه ی خالی اش را می بینند و بعضی ها نیمه ی پرش را ، پر از آب بوده؟ نه چای یا نسکافه یا قهوه یا آبمیوه یا .... فقط آب خیلی خالص.

 

زندگی، شیرینی لحظه هایمان را خورد!

و ما هم چنان بحث می کردیم

که نیمه خالی لیوان چای را ببینیم،

یا نیمه پر آن را؟!!

 

و پر واضح بود که قطعات ادبی بالا از من نیست، ولی خیلی به فکر فرو می رم وقتی هر دو هفته یکبار وقتی مجله ی موفقیت رو می گیرم و صفحه ی گیلاس آبی (نوشته ی میلاد تهرانی) رو می خونم و در کمال شگفتی بعضی عبارات عجیب به دلم می شینه!!!!

*لطفا عکس رو خودتون تصور کنید یا اگه خیلی به ارجینال بودن هر چیزی اهمیت می دین به صفحه ی هشتاد و هفت مجله ی موفقیت مراجعه کنید;-)



تاريخ : پنجشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٧ | ٩:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()