مثل چند تا بچه ی شیطون که آروم و قرار ندارن. هی ورجه وورجه می کنن. میان این ور، می رن اون ور، یه جا بند نمی شن. یهو با هم می خندن. جنگ بازی  بازی می کنن. کیو کیو .... کیو کیو....یهو صدای گریه شون می ره هوا،اما هیچ رقمه نمی تونی ساکتشون کنی. حس می کنی یکی از این بچه ها خط دهنده ی اصلیه. نگاه می کنی به چشمای هر کدومشون، همشون معصومن. پس کی داره موش می دوئونه این وسط. این آتیشا رو کی می سوزونه؟! آخه اینا به این فرشته ای کی می گه شیطونن؟ حالا یه چشم غره هم به یکیشون رفتی؟اما خودت که می دونی از پسشون بر نمیای. اونا هم دستتو خوندن، با هم دست به یکی کردن. یهو می ریزن سرت همشون با هم. مثل پیچک دستاشونو حلقه می کنن دور کمرت. تازه بلند قد ترینشون شاید تا کمرت باشه! تا یکیو جدا می کنی، یکی دیگه می چسبه، حالا تو شدی یه درخت (البته اگر کسی از بالای سرت تماشا کنه،تازه اون موهای سیخ شده ت هم درست مثل ریشه های درخته) با شاخه ها و میوه های آواز خوان!آواز که چه عرض کنم، فریاد ، هوار ، حالا هی داد بزن ساکت! مگه با شما ها نیستم؟ هیشکی جیکش در نیادا....شما ها مگه حرف حساب سرتون نمی شه؟ وقتی می گم ساکت!،ساکت.  وای سرم رفت!.... ساکت! اما تنها اثرش چیه؟!!! این که: همه میان نگاهت می کنن انگار یه دیوونه ی زنجیری رو دیده باشن. آخه از اون همه سر وصدا، کسی روحش هم خبر نداره. چون تمام این هیاهو رو فقط تو می شنوی که ذهنت پر از واژه س،پر از موضوع برای نوشتن، پر از حرفای ورژن اسب چوبی.



تاريخ : جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧ | ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

از شنبه تا حالا تصمیم داشتم این مطلب رو بنویسم ، که سر انجام امروز میسر شد. نه اینکه اسب چوبی خودش حرفی نداشته باشه ولی واقعاً بعضی روزا و اتفاقا سوژه های نابی هستند که تمام ذهن رو می پوشونن (تا حدی که شبا خوابشون رو هم  می بینیمخواب)

خیلی عادی و آروم نشسته بود تا همکارم نامه های اداری رو براش بنویسه، نگاه خسته و مهربونش خاطره ی محوی رو توی ذهنم زنده می کرد که نمی تونستم به یاد بیارم. با وجود تمام خطوط چهره ی متمایل به زمینش و لباس سیاهی که به تن داشت، اما به نظر می رسید یه جور امید و زندگی در وجوشه که هر غمی رو دور می کرد .

" به به به ..... آقا سلام عرض کردیم، آقا خیلی مخلصیم، چاکرتم!"  مرد تازه وارد،‌آشنای مرد منتظر از آب در اومد، و اتفاقاً از مشتری های معتبر، رو به همکارم گفت: " آقا مجید، کار حاجی رو راه بندازا! این حاجیه ما مرده بوده، زنده شده ها!" نمی فهمیدم شوخیه یا جدی، حتی مجید هم یه کم مکث کرد تا تحلیلش کنه، ولی توی همون فضای خنده که معلوم نبود کدوم حرفا جدیه کدوم حرفا شوخی، همه ی نگاها خیره شد به مرد سیاه پوش.

مرد سیاه پوش هم،‌ مثل دهقان فداکار که مجبور باشه ماجرای اون شب قطار و مشعل و ریزش کوه رو برای هر نگاهی که می شناختش  جزء به جزء تعریف کنه، بی هیچ مکثی ، با یک تایید سر شروع کرد:

"من سکته کرده بودم، بردنم بیمارستان، معلوم شد مردم( به ضم میم ). گذاشتنم تو سردخونه، صبح که میان بردارن ] جنازه رو[ می بینن کیسه مشمعی عرق کرده، ]و این یعنی مرده زنده شده بوده[ پسرم متوجه می شه من زنده ام، خلاصه از کفن درمیارن و ... بله ( این بله رو هم در اثر نگاه حیرت آمیزه ما می گفت بعد از هر چند تا جمله) همین آقا هم که اومد الان، همسایه ی مغازه مونه، در جریان همه ی اتفاقا هست، بالای سرم بوده، وقتی زنده شدم،..."

اما از اون سفر (سفر رفت و برگشت، "به" و "از" سرای باقی) هیچی به خاطر نداشت. اعتراف می کنم با این که این موضوع سوژه ی خیلی از فیلما بوده حالا به طنز یا غیر طنز اما تا لحظه ای که گفت هیچی یادم نیست، هنوز نمی تونستم حرفاش رو با وجود تمام صداقت در گفتار باور کنم. اگر چه با بیان این جمله تمام هیجان این ماجرا رو خاموش کرد، اما ادامه داد: " یه  بار هم با خانومم و پسرم رفتیم دوبی ، صد دلاری ای که دادیم به مغازه دار جعلی بود، ما رو گرفتن انداختن زندان،‌ ده روز زندان بودیم، در همین فاصله هم پروازمون می گذره، و اتفاقاً پرواز ما مربوط بود به همون هواپیمایی که آمریکا رو خلیج فارس می زنه ( که انگار سیصد و هشتاد نفر مرده بودن!) (البته به غیر از اونا!) دوباره همه هیجان زده شده بودم. البته هر چند این مرد خیلی خوب به نظر می رسید ، ولی من یاد اون سریالی افتادم که سیاوش طهمورث نقش مرد دنیا دوستی رو بازی می کرد و تولیدی داشتن، یه خانمی نفرینش می کنه که حسرت مردن به دلش بمونه! از اینکه به این فیلم با موضوعیت نفرین شدگی فکر می کردم در حین شنیدن به حرفهای این مرد خوب ناخود آگاه خجالت می کشیدم. به نظرم یه جمله هایی رو نشنیده بودم، چون در ادامه رسیده بود به تصادفش در جاده ی شمال (که درست نفهمیدم به چه علتی، اما ظاهراً چون قلبش با باطری کار می کرده ،‌ توی جاده خوابش می بره) ماشینش کاملا مچاله می شه و در حالی که او رو از اون قراضه  بیرون میارن، هیچ  صدمه ای به او نمی رسه! (خدا رو شکر این ماجرا هم به خیر گذشت...)

نمی دونم چرا فکر می کنم اگه این طور اتفاق ها رو تعریف کنی اثرش از بین می ره، منظورم اثر اون دعا و یا برکتیه که شاید توی زندگیه این فرد حالا به هر دلیل که معمولا می گن به خاطر کمک به دیگرانه وجود داشته تا مانع از بروز خیلی ناگواری ها بشه. اما این موضوع خیلی ذهنم رو درگیر کرده، از خودم می پرسم یعنی می شه به یک نفر در زندگی این همه فرصت دوباره داده بشه؟ و به خودم می گم: معلومه که می شه و این اتفاق خیلی محو و مخفی و متواضعانه برای بقیه ی مردم هم می افته اگر خوب فکر کنیم. به خصوص بعد از شنیدن اون جمله ی آخرش که گفت:

" هر روزی رو که خدا به من هدیه می ده، شاکرم "

 



تاريخ : دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧ | ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

مرد نابینا می تونست کتابش رو با وجود تمام لرزش های ماشین بخونه ، بی هیچ دغدغه ی کوری !

این جمله برگرفته از تصویری عینی بود. همین امروز توی ماشین: کوله پشتی مشکی، و عصای سفید، که قبل از حرکت سریع انگشتانش توجهم رو جلب کرد، وقتی دیدم داره برگه ی سفیدی رو با دست می خونه تازه متوجه شدم ، عصاش هم از نوع سفید بود و چشمانی که انگار به خاطر خوندن کتاب پایینه! با اینکه همیشه فکر می کردم نگاه کردن به عمق چشمهاست که باعث می شه به خصوصیات یک نفر پی ببری، اما این بار حتی بدون نگاه در چشمی و در این فاصله می شد اعتماد به نفس و اراده رو در وجود این آدم حس کرد، تا حدی که نا خود آگاه نوعی از حالت غبطه خوردن رو در وجودم حس کردم. این حس به نظرم در ظاهر جمله ی اول هم هست ولی وقتی به لایه ی درونی تر این تصویر و به تبع اون ، لایه ی درونی جمله ی بالا فکر میکنم می بینم در هر شرایطی هر کاری که بخواهی می تونی انجام بدی!



تاريخ : دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٧ | ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()