اگه دلی پیدا بشه که مثل سنگ باشه خیلی نازیباست

ولی زمانی که سنگی پیدا می شه که شبیه یک قلبه خیلی زیباست

دل_سنگ



تاريخ : یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٧ | ٦:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

در روم باستان، عده ای غیبگو با عنوان سیبیل ها جمع شدند و آینده امپراتوری روم را در نه کتاب نوشتند.سپس کتابها را به تیبریوس عرضه کردند . امپراطور رومی پرسید : بهایشان چقدر است؟ سیبیل ها گفتند: یکصد سکه طلا تیبریوس آنها را با خشم از خود راند سیبیل ها سه جلد از کتابها را سوزاندند و بازگشتند و گفتند: قیمت همان صد سکه است. تیبریوس خندید و گفت: چرا باید برای چیزی که شش تا و نه تایش یک قیمت دارد بهایی بپردازم؟ سیبیل ها سه جلد دیگر را نیز سوزاندند و با سه کتاب باقی مانده برگشتند و گفتند: قیمت هنوز همان صد سکه است. تیبریوس با کنجکاوی تسلیم شد و تصمیم گرفت که صد سکه را بپردازد . اما اکنون او میتوانست فقط قسمتی از آینده امپراطوریش را بخواند . اسب چوبی می گوید: قسمت مهمی از درس زندگی این است که با موقعیتها چانه نزنیم . هرچقدر تلاش کردم از یه زاویه دیگر هم به این داستان نگاه کنم دیدم انگار می خوام فقط خودمو گول بزنم و تنها نتیجه ی ممکن در نهایت امر همونه که اسب چوبی هم تائیدش کرد....



تاريخ : جمعه ۱٩ مهر ۱۳۸٧ | ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

یغما گلرویی، باز هم ترانه ی زیبای دیگری سروده است.

اگرچه خود سریال را با تمام جذابیت اش دنبال نکردم اما این ترانه را چرا.

مرگ تدریجی یک رویا!

اما شاید اگر "رضا یزدانی" این ترانه را به این سبک نمی خواند این تاثیر را هم نمی گذاشت که هر بار:

به فکر فرو می روم؛ چرا چشمانم بسته است؟

چرا جهانم شکل خوابه؟ عذابه؟ اضطرابه؟

من دارم کجا می رم؟ به کدام سمت تنهایی؟

درحالی که مه مانع از دیدن دیواری از سنگ می شود؟

و تو که نیستی

و تو که همیشه در انتظار آمدنت بودم

و وقتی نبودی همه جا شب بود

و شب بود

و شب ...

چشام بسته است ...

جهانم شکل خوابه ....

عذابه ....

اضطرابه ....  اضطرابه

رو به روم

دیواری از مه .... دیواری از سنگ

رو به روم

دیواری از مه .... دیواری از سنگ

بگو بیهوده نیست

بگو بیهوده نیست

فاصله آب و سراب

بگو سپیدی کاغذ

بیهوده نیست

بگو از کوچ پراکنده

فقط کابوس و تنهایی

بگو خواب بود هر چی که دیدم

افسانه بود هر چی شنیدم

نگاه کن شوق دل زدن به دریا

برام شد مرگ تدریجی رویا

مرگ تدریجی رویا

بیا

تا مه توی چشمام بمیره

بیا

تا قصه مون پایان نگیره

بذار یادم بیاد خورشید

منو کم کن از این تردید

تو باشی شب نیست

تو باشی آزادم

 



تاريخ : جمعه ۱٢ مهر ۱۳۸٧ | ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

چه کتابهایی که در این کتابخانه نصیبشان از حضور من تنها گردی و غباریست.

من واژه هایی رو به زبون میارم که مربوط به یک بیت شعره، اما نه می دونم کاملش چیه و نه می دونم شاعرش کیه! با خودم فکر می کنم اگه می دونستم چه کسی این شعر رو سروده می تونستم با کمک google پیداش کنم! بعد یادم میاد که حتی عنوان شعر رو هم نمی دونم. با این همه ندانستن اظهار فضل دیگه چه صیغه ایه!

چند وقت قبل به دنبال چند تا از کتاب های دوران تحصیل در زیر زمین چشمم افتاد به رباعیات خیام! چرا هیچ وقت این ابیات را نخواندم؟ کتاب را باز کردم و جسته گریخته چهارپاره هایی را خواندم، این ها هم که خیلی قشنگند!کتاب رو با خودم آوردم بالا،کنار بقیه ی کتاب های کتابخانه، شاید کنار خودم خاک بخورند نگران گشنگی شان نشوم!!!

گذاشتمش کنار دیوان پروین.....

دوباره آن واژه های مبهم مثل ترکیب ستاره و گنجشک دور سرم می چرخند:  هزار راه ... گرت سد راه شوند ..... نایست؟! برو؟! مثل کوه بایست؟!....بایست!!!

باکس سرچ گوگل: گرت هزار راه

اینتر

سایت ویکی پدیا

وبلاگ قدمگاه صبح

اینها تنها دو یافته از هزار و دویست و بیست یافته ی عبارت مورد نظر بود، با سرعت چهل و هشت ثانیه!

احسنت!

خودشه:

خلید خار درشتی به پای طفلی خرد

به هم برآمد و از پویه بازماند و گریست

بگفت مادرش این رنج اولین قدم است

ز خار حادثه تیه وجود خالی نیست

هنوز نیک و بد زندگی به دفتر عمر

نخوانده‌ای و به چشم تو راه و چاه،یکی است

ندیده زحمت رفتار،ره نیاموزی

خطا نکرده،صواب و خطا چه دانی چیست

دلی که سخت ز هر غم تپید شاد نماند

کسی که زود دل آزرده گشت،دیر نزیست

هزار کوه گرت سد راه شوند برو

هزار ره گرت از پا درافکنند، بایست

اعتصامی 

هنوز هم تصویر خانم پروین اعتصامی رو به همراه معلم کلاس پنجمم خانم سرمدی نیا می بینم، یه جور تصویری که نمی تونم تشخیص بدم کدومشون کدومشونه. این بیت آخر رو هم اولین بار در همون سال (وقتی کلاس پنجم دبستان بودم) که به عنوان سرمشق خط تحریری کلاس هنر می نوشتیم، به چشمم آشنا شد. مثل خیلی از ابیات دیگر این شاعر بزرگ. 

و هنوز خوب به یاد دارم آن حرارت و شور و اشتیاق به ذهن سپردن آن ابیات را!



تاريخ : پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٧ | ۱:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()