می خواستم این متن را که از روی کتابی نوشته ام ، وقتی روز معلم شد به معلم ها تقدیم کنم، به معلمهایی که خیلی تلاش می کنند که بچه ها همه چیز یاد بگیرند. اما هی هیچی یاد نمی گیرند و وقتی به هیچ جا نرسیدند همه چی می افتد به گردن معلم های بی سوادی که عمر بچه ها را پشت نیمکت ها هدر دادند تا قسط هایشان را بپردازند!

اما این کتاب بیش از آنکه به درد معلم ها و دانش آموزان بخورد، دیگر این روزها ، حکم یک میراث فرهنگی را دارد. از نوع همان میراث هایی که در موزه هایمان داریمشان و سراغی از آنها نمی گیریم. به مناسبت روز جهانی میراث فرهنگی :

پاها

       بی جوراب،

دستها

       بی کتاب

    (حمید گروگان)

تهران خیابان ناصر خسرو کوچه حاج نایب پاساژ خاتمی

نام کتاب : پاها بی جوراب، دستها بی کتاب

نام نویسنده : حمید گروگان

نقاشی : حسین مشیر

ناشر :‌میثاق نور

تیراژ : 5000

چاپ : مروارید

چاپ اول تابستان 57 چاپ دوم زمستان 58

 

بنام خدا

 

                                 èبرای دانش آموزان نوشته ام .........

 

                                è و هم برای معلمین ،

                                  چه آنها که معلمی "زندگی شان" است،

                                  چه آنها که "کار"شان،

                                  چه آنها که "کسب" شان.

 

 


تاپ تاپِ خمیر،

             در یه مدرسه  

                          بچه ها اسیـر 

کدوم مدرسه ؟ 

کدوم بچه ها ؟

کدوم دبیــرا ؟


گوش کن حالا
 ...

 درس کجا بود؟ 

      مشق کجا بود؟

           کی درس می داد؟ 

                   کی درس می خوند؟


کجا شو بگم؟
 

از چی بگم؟ 

 مدرسه کوچیک،  

بچه ها زیاد ...  

معلومه دیگه ...

 بلا سرشون ...
خیلــی میاد.

 

" توی هر کلاس پنجاه شصت نفر

همه جــــا کثیــف  

همه جا سیــــــاه
طفلک بچــــه ها

بچه فقیــــــــرا

پاپتیـــــــــا...

صبح که می شد،

  یــکی ، یــکی 

     دوتــا ، دوتــا 

        می دویـــدن 

          توی کوچه ها

... راستی نگفتم براتون ...

 شامشــون چی بــــــود
تــــاپ تــــاپ خمیــر
  

شام فقرا ، نون پنیــر  

 

 سفره شون پاره، روی یک حصیر
صبحانه شون؟

 نون خالـــــی بود!  

جای شما ها،

 خیلی خالی بود

áááááááááá

 بگذریم حالا
یـکی ، یـکی

  دوتــا ، دوتــا 

می دویدن

 توی کوچه ها 

-لا مَلِکُم "احمد"ی مچل
-ساملکم "اصغر"ی کچل
 

-بزن قدش اکبر گَری  

-جون خودت ، خیلی خری
-چاکرتم ، ماشا الله

-قربونم بری ایشا الله  

-تکلیف ها رو نوشتی؟

...کدوم تکلیف؟ حسابه؟
آره دیگه ، حسابه
 

... خیلی حالت خرابه 

-علوم خوندی؟ 

... ولش کن 

-انگلیسی؟
... نخوندنش ثوابه!
 

- تاریخ و جغرافیا؟

... جون تو فوت آبم 

"کانادا" کجاس؟
... بغل سیخ کبابه
 

-نگو که حالم خرابه

 

حرفا تموم که می شد،

  نوبت کار می شد
پیش به سوی مدرسه

 

خنده به درس هندسه...

 

تاب تاپِ خمیر 

آقــای مدیــر 

خستــه و پیـــر،
اونجا ایستاده...

عصبانیه... می خواد بزنه 

مرد بدی نیست ، چرا می زنه؟ 

 

خستــه شــده
همـه زنــدگیش،
 

 قسطی شده!

 چِل سال کار کرده ...

 پولش کافی نیس، 

دیگه حالیش نیس...

پس چیکار کنه؟ 

خب ، می زنــه 

نارحتیشو...

سر بچه هـــا ...

خالی می کنه...

áááááááááá

 

امـــا امـــروز ،
مثــل دیــروز
 ،

 کلاسا تاریــک ،

 بخاری ها سرد ،

گریه ی سقف ،

 چکه ی اشک...

تخته ها بیرنگ،

  رنـــگ بچه ها 

سقف ها کوتاه ،

  قـــد بچــه ها  

کلاس ها خاموش،

   مثـل بچـــه ها 


گردنــــا کـــــــــج
  

دماغــــا کثیــــــف 

شلـــوارا پــــــــاره 

سرهــــا بی کـــــلاه
موهـــــا ژولیــــــده
  

ناخونــــا  بلنـــــــد  

پا هـــــا  بی جـوراب  

دست ها بی کتـاب
کتـــاب
  بی دفـتر 

دفــــتر  بی کاغـذ 

قلــــم بی جوهر  

جوهــر رنگ آب.

 

روی میــــزا 
چرک و سیاه
  

همه خط خطی 

 

 این مال احمد ،

 این مال محمود

 این مال هادی  ،

این مال جعفر

áááááááááá

 

معلم میـــاد...

 زنگ اولــــــه،
روی صندلیش،

  می نشینـــه  ...

"ریاضیات" 

همه جا سکوت
ترس از کتک
 

 

ناگهان گرومب!!

 چرتا پاره شد 

 چی شد چی نشد

"صندلی شکست"

همه بچه ها:

قاه و قاه و قاه

همه بچه ها:

کِر و کِر و کِر

همه بچه ها:

هِر و هِر و هِر


"معلم" پا شد!
 

دستا به کمر...

 بچه ها" سکوت 

خاک بر سرا

بی شرفـــــا

بی پــــــدرا
بی غیرتـــا .

 

-علی پیش پیشی...

...حاضر آقا 

گمشو بیا ، درس جواب بده 

...چ‍َ  چ‍َ چَشم آقا 

-بنویس ببینم

گچ نیست آقا

-بدرک که نیس، بنویس بینم.

 گچ نیست آقا!

 
-گفتم به درک ، خاک بر سرت.

  جون بکن یالا 

بد بخت گدا 

بگو ببینم... 

دو هزار تومن ،
حقوق منِ
 

چیکارش کنم؟  

هزار تومن ، قسط بدم!؟ 

هفت صد تومن ، اجاره بدم!؟
برا بچه هام،
 

لباس بخـــرم؟

غذاشون بــدم؟ 

دکتر ببــــرم؟ 

دوا بخـــــرم؟

 چیکارش کنم؟ 

... نمی دونم آقا،

      سخته مس‍ﺌله،

         حل نمی شه،

            هیچ جا ننوشته  

-زِر زِر نکن،  

یه ذره فکر کن 
...یادم اومد ، آسونه آقا

  تاپ تاپِ خمیر 

معلم نباش،

  برو فال بگیر  

کارش کمتره  

 پولش بیشتره ...

-" گمشو بتمرگ،

  خیلی تنبلی

امسال رد می شی

... مبصر بیا،

دفترو  بردار ،

صفر براش بزار"

áááááááááá


زنگ دومه ،
 

"فارسی و دستور" 

بچه ها ، برپا ...

_خواهش می کنم..
... مبصر احمق ، بچه ها کجان؟
 

خسته شدن، 

نصفشون رفتن!

- سر قبر کی ؟                                                  
... قبر خودشون،
  

- قبرشون کجاس؟ 

...توی خونه شون،  

_خونه شون کجاس؟
... سر قبرشون،
 

"خب ، بتمرگ"

_ ... علی پیش پیشی 

... حاضر آقا

_...گمشو بیا ، درس جواب بده

...  چ‍َ   چ‍َ  چَشم آقا

_ شعرو معنی کن...

...کدوم شعر آقا؟ 

- گوش کن حالا :

"اندرون از طعام خالی دار

تا در آن نور معرفت بینی"

...آقا معلومه ،

خیــلی واضحــه 

یعنی آقـــــا :

تاپ تاپِ خمیر 

نون نخور ، بمیر 

یعنی آقا

... اگه مثل من ،

  غذا نخـــوری 

یعنی پولشو نداشته باشی
                                               بدبخت باشی

فقیر باشی

ریقت در میاد، 

بو می گیری! 

آبروت می ره ...

-"گمشو بتمرگ ،

 کچــل بــی رگ، 

خیـــلی تنبـــلی،

درس نخــوندی، 

مبصـــر بیـــــا،  

دفتــــر و وردار،  

صفر براش بذار،

áááááááááá


زنگ سومــه
...

زنگ آخــــره 

"زنگ هنــــــر" 

_ ... آهای مبصر 

بله آقا ...
_ بچه ها کجان؟ 

... همشون رفتن  

_کی اجازه داد؟

... خودشون آقا  

_ پس اون کیه؟
علی پیش پیشی ...

_ چرا اون نرفت؟

... بی هنره ،

خیلی تنبله  

_ ... علی پیش پیشی 
... حاضر آقا

_گمشو بیا ، درس جواب بده

چَ‍  چَ‍‍  چَشم آقا 

_ بگو ببینم ، هنرچیه؟
...حال ندارم
  

_ چرا نداری؟

... نا ندارم 

_ چرا نداری؟ 

...گرسنمه

_ غذا بخور، 
... نون ندارم
  

_ چرا نداری؟ 

... پول ندارم  

_ چرا نداری؟ 

... کار ندارم
_ چرا نداری؟  

... بی هنرم  

_ بی هنری؟! خاک بر سرت ...

 خاک بر سرم!!

 

 



تاريخ : جمعه ٢۸ فروردین ۱۳۸۸ | ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

اولین بار که در خبرهایی که چندین سال قبل از تلویزیون پخش می شد، اسم جعبه ی سیاه را که شنیدم، با همه ی عالم بی خیالی و سرخوشی که غرقش بودم اما هنوز شگفت زدگی ام را به خاطر دارم از جستجوی مردمان، برای یک جعبه ی سیاه ناقابل! یادم می آید که اولش خنده ام گرفت، انگار اخبارگو جمله ای را اشتباها خیلی با اعتماد به نفس گفته باشد، و اینکه هر چه منتظر بودم پوزش بطلبد، خبری از پوزش نبود، یادم می آید آن وقت ها چقدر اخبارگوها اشتباه می گفتند مطالب را و هی پوزش می طلبیدند از ما! و این خودش سوژه ای بود برای شبکه های تلویزیونی که اگر با انگشتان دست تعدادشان را نشان می دادی یک V (دو تا) بود به نشانه ی صلح در آن ایام جنگ که هی آژیر می زدند و هی برق نبود و هی ترس بود و مخملباف بهترین و دوست داشتنی ترین فیلم ساز مردمش بود، بایسیکل ران را ساخته بود آن زمان که من هنوز دوچرخه سوار می شدم در کوچه ها، از اسم بایسیکل ران خوشم می آمد، هنوز هم از اسم فیلمهایش خوشم می آید. و شاید هنوز از خود فیلم هایش، اما زیاد این جمله را پررنگ نمی نویسم. چون خیلی وقت است، فیلمی مثل آن وقت ها ندیده ام و قول هم نمی دهم که تا آخر حوصله ی دیدن چنان فیلم هایی را داشته باشم؛(فیلم هایی بی رنگ و کنایه ای و پر از بغض و غم و کهنه و همیشگی! همیشگی یعنی دردی که تا قیامت هم با بشر می ماند انگار، انگار هیچ وقت فقر تمام نمی شود، دولتمردان خوب به سر کار نمی آیند، ظلم و تبعیض، جهانی می شود.همیشه تفاوت طبقاتی در چشمان بی رنگ کودکانی دیده می شود، زنی سر زا می رود، کودکان کار به دنیا می آیند، هشت زندگی شان بی آنکه بدانند چرا همیشه در گرو نهی باقی ست تا بمیرند و بعد از آنها نوه ها و نتیجه هایشان. مردی زن و بچه اش را رها می کند و هیچ وقت دیگر نمی آید و ... نمی دانم چرا از آن همه کنایه و کهنگی های همیشگی این تصاویر به ذهنم می آید شاید این ها را هم در آن فیلم ها دیده ام) یادم می آید مامان و بابا فیلمهای مخملباف را خیلی دوست داشتند، و آن فیلم را با تمام غمش روی پرده ی سینما دیدیم. فیلم را خوب یادم نیست اما. ولی هر بار که به مخملباف فکر می کنم؛ بعد از آن مستندی که زمانی روی وی اچ اس دست به دست میان فامیل می گشت و چقدر صمیمانه و متواضعانه بود و چقدر راحت حرف می زد! اما ناراحت بود ! و هنوز بعضی جمله هایش را به یاد دارم و آخرش این ابهام باقی ماند که از زنش هیچ نگفتند، یاد این جمله می افتم: "اونایی که جورابای لنگه به لنگه دارن خوش اومدن ، اونایی که زنای لنگه به لنگه دارن خوش اومدن" این دیالوگ ی آدم موجی بود در فیلم عروسی خوبان، انگار این جمله برایم مختصر و مفید یعنی مخملباف. آدمای موجی رو شاید فقط توی فیلما دیده باشیم ، که وقتی هر صدای مشابه به اصوات حین جنگیدن که لابد در جعبه ی سیاه ذهنشون ثبت شده، می شنون خاطراتی رو به تصویر می کشه که حالشونو دگرگون می کنه. شاید حتی تصویر عبور سریع هواپیمایی نظامی که هدف دشمن قرار می گیره و توی هوا منفجر می شه! یعنی از جعبه ی سیاهش چیزی هم باقی می مونه؟ در این عالم هر آدمی خلبان هواپیمای شخصیشه ، و هر هواپیمایی هم لابد ی جعبه ی سیاه داره. که تا ابد نگه داره، تمام اتفاقات و علل و اسباب هر سقوط و هر نقص و اشتباهش رو. حتی اگه خود خلبانش هم از کلیات ماجرا بی خبر باشه! یا حتی بدونه ولی نخواد به روی خودش بیاره. مثلا نخواد قبول کنه که فقط و فقط خودشه که مسئولیت پروازش رو به عهده داره. همه ی این حرف ها از اون خاطره ی خبری که شنیده بودم در کودکی شروع شد، اما حالا مهمترین قسمت خبر رو به یاد ندارم! یعنی یادم نمی آید آن جعبه ی سیاهی که همه در جستجویش بودند و من در پی فهمیدن همان عنوانش ؛ جعبه ی سیاه !!!، مات مانده بودم، متعلق به کدامین سقوط بود؟ و در نهایت چه شد!



تاريخ : شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۸ | ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

آن مرد آمد،

آن مرد زیر باران آمد،

آن مرد با اسب آمد!

در خیالات خودم سفر کردم به کودکی ! پیرمردی پالت نقاشی اش در دست، زیر باران رفت. رفت تا مهربان تر از فصل ها باشد، مهربان برای درخت عریان پاییزی، و مهربانتر از خدا، برای دخترک بیمار و ناامیدی که تنها امیدش، آخرین برگ زرد پاییزی بود. دخترکی که پویا نمایان ژاپنی برایت به تصویر کشیده بودند، و آنقدر قوی بود تاثیرش که بعد از گذشت شاید بیست سال هنوز یادت می آید بغض گلویت را، آن وقت ها نمی دانستی که این داستان را ویلیام ا هنری نوشته بوده، فکر هم نمی کردی که نویسنده مهم است یا کارگردان فقط فکر می کردی همان برگ زرد مهم است و پیرمرد و مهربانی اش. و اینکه به خودت می گفتی تا دنیا دنیاس عشقه که می مونه، نه اینکه دقیقن این جمله را بگویی اما با ی غمی حتی وقتی پیرمرد مرد، فهمیدی که اما دخترک به خاطر آن شب سرد و بارانی یعنی به خاطر یک از خود گذشتگی زنده مونده. اون کار چیزی شبیه اهداء‌عضو بود. اهداء جان بود، ایثار بود، عشق بود. تمام مفاهیمی که هیچ وقت هم نمی توانی معنی اش را به کسی بفهمانی اما همه خودشان در همان جعبه ی سیاهشان دارند. هر چه می آید به ذهنم را می نویسم، قول می دهم بدون هیچ ویرایشی بذارمشون توی وبلاگم، این قول را به تو می دهم، تو که روح اسب چوبی هستی اینجا.



تاريخ : دوشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸۸ | ٩:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()