این شماره برام جالب بود واسه همین گذاشتم برای تیتر این پست

چون صد و هفتاد و دومین مطلبم همزمان با روز شهادت امام حسین(ع) و هفتاد و دو تن از یارانش شد.

این روزها وقتی به صحنه های در جریان خیابان ها فکر می کنم حس می کنم در حال تماشای تئاتری هستم که بازیگرانش وقتی در مقابلت دارن بازی می کنن یک چهره دارن و وقتی دور می زنن که برن در پشت پرده تا  برای صحنه ی بعدی آماده بشن یهو می بینی یک چهره ی دیگه پشت سرشون دارن. مثل اون عروسکای پولیشیه چینی توی مغازه ها که یک طرفشون خندونه یک طرفشون گریون! اما این بازیگرا خندون یا گریون نیستن فقط. یک طرفشون در سپاه یزیدن طرف دیگه سپاه امام حسین(ع)! حس اینکه یک سری آدم رو که همشون فکر می کنن به محض اینکه مردن می رن به بهشت و اونم هم ردیف شهدای اسلام! با یک چهره ی دیگه می بینی که خودشون هیچوقت حتی اگه آینه رو بگیری جلوی چشماشون هم نمی بینن واقعا آدم رو می ترسونه. می ترسم از اینکه وقتی آینه رو به دستم بگیرم یعنی همون آینه ی حقیقت نمای سارا(خالص) رو که حتی اگه به ضرر تمام عالم هم بشه دروغ و غل و غشی نداره! چه چهره ای رو از خودم می بینم؟

جمله ی دیروز من + جمله ی فردای من (من همون تقویم منه که توی پست قبلی نوشتم که فکر کنم یکی از اقوام اسب چوبیه!) : ای خدای مهربون از امروز هیچ چیز رو برای خودم نمی خوام بلکه برای همه می خوام، باران بفرست نه برای رفع تشنگیم بلکه برای آبیاری گلها و پاک کردن گناهان، آفتاب رو نمایان کن نه برای روز شدن بلکه برای گرم شدن فقیر کنار خیابان.

منم آزادی و آزادگی رو نه فقط برای خودم بلکه برای همه می خوام.

 



تاريخ : یکشنبه ٦ دی ۱۳۸۸ | ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()