خاله سارای بد

بد .... بد ..... بدناراحت

خب چلا عسک منو نمی ذالی؟

اون همه عسک ازم گلفتی! هی قفتی "بخند" هی قفتی "دااللی" هی اینبل اونبل پس چی شد اون همه عسکامون؟

خاله مگه تو نگفتی: "قربونت برم چقدر سوار بودن بهت میاد؟" پس چرا منو نمی بلی دیده سبالی؟ اگه نذالیشون املوز، منم دیده گهر گهرمقهر  به جونه .....

 می ذالی؟! خیلی خوبیقلب گل دادیا؟ گله سالایی آ! باشه؟ خپ؟ اونو بذال که لفتم سوالی با اسپ چوبیه آبی و کتاب می خلدم و قفتم داللی، خپ؟

سلام

سلام

اسم من رضا س، کوچکترین سوار اسب چوبی (اینو خاله سارا گفته)

امسال بار دومم بود که می رفتم نمایشگاه کتاب، خب راستش با اینکه هنو یه سالم نشده اما امسال می شد بار دوم! چه جوری؟ خب می شه دیگه. با یه تفاوتایی، مثلن پارسال من دیده نمیشدم، هیچی رو هم خوب نمی دیدم. ولی وقتی مامان کتابای الفی رو برام خرید خیلی خوشحال شدم، من و مامان با هم حرف می زدیم اما هیشکی صدامونو نمی شنید،ولی با هم خسته می شدیم و می رفتیم یه جای خلوت پیدا می کردیم واسه استراحت. پارسال فقط بغل مامانی جونم بودم. امسال خاله سارا هم بغلم می کرد. امسال همه منو نیگا می کردن. هی می گفتم نااازی ی ی ی هی لپمو می کشیدن. هی دستامو فشار می دادن. غرفه دارا هم کلی کیف می کردن، خاله سارا می گفت رضا رکورد سن بازدیدکننده ها رو شکونده ها! تازه امسال خودم می تونستم کتابا رو ببینم. حتی بخورم خیلی هم خوشمزه بودن همه شونو دوس داشتم، به خصوص اینو:

کتابای خوردنی

مامانی برام کلی کتاب خرید،‌ از اونروز تا حالا هم نصفشونو خونده برام ولی این کتاب خوشمزه هه یه چیز دیگه سچشمک

خاله سارا اون روز بهم قول داد هر روز بیاد منو ببینه هی لپمو بوس کرد گفت:" قربونت برم، آخه دلم واست تنگ میشه، تپلی خوشگلم" ولی امان از این خاله سارا و سر به هواییاش( اینو مامانم گفته)  متفکر

داللی

 

 



تاريخ : سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ۸:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

قبل از شام هم اومدم، ولی انگار هنوز تا 600 خیلی فاصله داشتم، 600 کالری دیگه، نیگا! صفحه ی سیصد و شونزه نوشته : واسه 1 ساعت اسب سواری نیاز داره بدن به 600 کالری. خب... این نباهد باهث شه نیام اسپ سبالی لا کمتل بیام اسپ سبالی،‌ مگه نه؟!  

ولی اینجا ؛ همین صفحه ی سیصد و شونزه که مقدار کالری مصرفی هر کاری رو در طول یک ساعت نوشته چرا ننوشته یک ساعت فکر کردن، چقدر کالری؟! و این در حالیه که هیچ کاری بدون فکر کردن امکان پذیر نیست. نه؛ اینکه قبلش با فکر انجام بشه،‌ منظورم نیست. که شاید این روی سکه ( این امکان که: کارهایی هم در کار-نامه ی ما بدون فکر صورت گرفته باشه هست) اما منظور من همون جمله ایه که از استاد مکری عزیز به یاد دارم:" مغز ما در طول شبانه روز در حال فکر کردن به و پردازش تمام اعمال و رفتار ماست. خواب دیدن هم نوعی فکر کردنه، در واقع خواب دیدن، ادامه ی روند فعالیت مغز در طول روزه و این طور نیست که فکر کنین وقتی خوابین فعالیتی ندارین" . و درست در صفحه ی سیصد و هیوده هم اشاره شده به این نکته که در هنگام خواب هم بدن ما کالری مصرف می کنه که این مقدار برای هشت ساعت خواب،‌ بین 400 تا 500 کالریه. یعنی برابر با یک ساعت بازی تنیس یا یک ساعت رقص. پس شاید بشه گفت برای انجام هر فعالیتی، اگه حدود یک هشتم کالری مصرفی اون کار هم برای فکرهای پنهان ما (دقیقا منظورم جریان سیاله ذهنه که برگرفته از وجود ضمیر ناخودآگاهه)  احتساب بشه، روند کلی سلامت جسم و روح ما نتیجه ی بهتری خواهد داشت، مگه نه؟!

این جریان سیال ذهن (دقیقا نمی دونم جریانش در ذهن منه یا اسب چوبی!) همون جریانیه که محتوای موضوعات اسب چوبی رو شکل می ده. می نویسه، حذف می کنه، دگرگون می کنه،گاهی یک جریان اجتماعی می شه، گاهی یک جریان سیاسی و گاهی هم اقتصادی. و گاه گاهی هم جریانی چنان طوفانی می شه که امکان غرق شدن در دریای سیال ذهنش وجود داره.

قبل از صرف شام تصمیم داشتم درباره نمایشگاه کتاب بنویسم. کمی بعد از صرف شام، در حالی که داشتم کتاب "100 نکته بهداشتی و زیبایی" رو می خوندم، درست در صفحه ی 316، طرح پاراگراف اول رو با توجه به واژه ی اسب سواری، در ذهنم شکل دادم، و کمی بعد تر شروع کردم به نوشتن؛ دقیقا همون پاراگراف اول رو و در ادامه ی اون زبان کودکانه، می خواستم عکس "رضا کوچولو"  پسرک دوست داشتنیه دوستم "رویا"، رو بذارم که نشسته بود روی اسباب بازیه پلاستیکیه "اسب چوبی" شکلی به رنگ آبی، و در واقع قصد داشتم ماجرای نمایشگاه کتاب رو با توجه به نگاه یک کودک ده ماهه بنویسم، که نمی گم نمی نویسم، حتما عکسش رو هم می ذارم، ولی وقتی پاراگراف اول تموم شد، دیگه خیلی دیر بود و باید می خوابیدم. (دیشب دیگه، آخه دیشب پاراگراف اول رو نوشتم) و امشب وقتی اومدم اونچه که فکر کرده بودم رو بنویسم، انگار همزمان در حال فکر کردن به مقدار کالری مصرفی برای "فکر کردن" هم بودم. و هر چه تمرکز می کردم که همون موضوعی رو که می خوام رو بنویسم نمی شد. و جریان سیال ذهن محتوای موضوع و حتی خود موضوع رو(پسرک رویایی) که برای عنوان انتخاب کرده بودم تغییر داد. و چون این مطلب مقدمه ای شکل شده و با توجه به اینکه امشب هم خیلی دیر شده و بهتره تا دچار هذیان گویی نشدم و هرآنچه در سرخودم و اسب چوبی می گذره رو براتون روو نکردم، اجالتا این پست درآمدی باشد بر عنوان بعدی : "پسرک رویایی"

شب به خیر!



تاريخ : پنجشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

چونان کفشی که نپوشیده است هیچش پایی

چونان پایی برهنه  بر تاول کویر، 

بر ویترین دوهزار و پانصد ساله ی خود،

فرونشسته است

وطنم

بی هیچ گامی به سوی آینده!



تاريخ : جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

دارم با خودم فکر میکنم اگه پرویز شاپور هنوز بود، یعنی از عالم واقعی نرفته بود، سری به این عالم مجازی می زد؟ یعنی به خصوص، میومد برای خودش یک وبلاگ درست کنه و شروع کنه به نوشتن؟ شروعه شروع که نه. خب معلومه که پرویز عزیز   شانزده سالگی های فروغ،‌ خیلی قبل از اینکه فروغ  شعری گفته باشد، شعر می گفت و داستان می نوشت. حتی بعد از شانزده سالگی فروغ هم می نوشت اما شاید خودش هم در وبلاگی که اگر برای خودش می ساخت؛ در قسمت پروفایل، قبل از هر چیز خود را همسر فروغ فرخزاد معرفی می کرد! کسی چه می داند. و نمی دانم چرا فکر می کنم شاید عنوان وبلاگش را می گذاشت : "به نگاهم خوش آمدی"! که یکی از کوتاه ترین کاریکلماتورهایش است.  

و وقتی می گم کاریکلماتور و چهره ی ریزنقش پیرمردی رو به یاد میارم که صورتش در نقاب انبوه ریش های سپیدش پنهان بود؛ و قسمت باقی مونده ی سرش هم به زیر کلاه، طنین "اجی مجی لا ترجی"ای  رو بی اختیار در مجرای هر دو گوشم می شنوم. و به ناگاه معجزه ی تبدیل تصویری کاریکاتوری به کلمات. کلمه هایی از جنس شعر، از جنس فلسفه،‌ از جنس مردم جامعه، که هم می خنداندم و هم می گریاند! با قلم پیرمردی که جوانی اش را بی آنکه بدانم کیست، در گوی شعله ور تیله ی چشمان پر فروغ اش می دیدم که می سوخت، وقتی دبیرستانمان تعطیل می شد و هزاران دختر شانزده ساله و بیش و کم بیرون می زدند و خیابان کسری را که خوانده می شود کسرا سورمه ای رنگ می کرد.

با آنکه در دوران راهنمایی بارها و بارها انشاهایم را با وام گرفتن از این کاریکلماتورش که آن روزها با اندک تغییری همیشه از انشایی به انشای دیگر راه می یافت: "خودنویسم را از سیاهی شب پر می کنم و از سپیدی صبح سخن می گویم"  آغاز کرده بودم، و با آنکه در بین دوستانم تنها کسی بودم که از رابطه ی این دو اسم یعنی "فروغ فرخزاد" و "پرویز شاپور" در حد بیوگرافی های مکتوب موجود، اندکی می دانستم، اما به مدد رسانه های مرده پرست، تا آن لحظه که دبیر ادبیاتمان، پرده از راز بزرگی در زندگی ادبی ما برداشت  تصویری از او ندیده بودم!

تنها تصویری که من از او دیده بودم تا آن زمان، پیرمرد کوتاه قدی بود با ریش های بسیار که بیش از بلند بودن، انبوه بود و همزمان وقتی مدرسه ی ما تعطیل می شد،‌ گویی به تجویز پزشک معالجش،‌ با مشایعت مردی نسبتا جوان که بعدها دانستیم همان کامی یعنی پسرش بوده است، باید به پیاده روی نیم روزی اش بپردازد. آرام آرام گام برمی داشت و به هر سلام ما با مهربانی بسیار و صدایی آرام تر پاسخ می گفت. و در نگاهش همیشه برقی بود که به قدر یک پسربچه ی بازیگوش شیطان نشانش می داد و هنوز بعد از گذشت بیش از ده سال از آخرین باری که دیدیمشان در حلقه ی مریدانش که بیشتر از وضع ظاهری شان بر می آمد دانشجویان رشته ی هنر باشند تا ادبیات، آن برق خاموش نگشته در خیالم.  

 پیرمرد خیابان کسری

کاریکلماتور همان طور که از ظاهرش پیداست ترکیبی است از کلمه و کاریکاتور،‌ البته این عنوان را احمد شاملو در زبان فارسی ابداع کرده اند،‌ نه خود مرحوم شاپور. و آن احتمالا وقتی بوده که جملات کاریکاتورگونه ی شاپور خلاقیت ادبی وی را قلقلک داده است و این واژه آفریده شد.



تاريخ : پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()