from wooden horse



تاريخ : پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۸ | ۱:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

جدید ترین فرضیه ام که هنوز جمله بندیش در ذهن خودم به پایان نرسیده اینه: " اصالت در آخرین بودنه" L درسته، دقیقا برعکس همون تصوری که همیشه داشتم؛ اینکه "اصالت در اولین بودنه!"

 البته همون طور که با پدیدار شدن نمک ید دار، کمتر کسی وجود داره که از نمک های عادی استفاده کنه، بعد از نظریه ی نسبیت هم، بهتره این* چاشنی رو به همه ی فرضیه ها و حتی قوانین اضافه کنیم.

*  این، در حالت نوشتار پررنگ، اشاره داره به لحن تاکیدی نویسنده، برای ایجاد ارتباط بین نمک یا چاشنی و نسبیت J

 



تاريخ : سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸ | ٦:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

از وقتی رسیدم خونه مثل پروانه ای ام که توی ظرف شیشه ای  سس مایونز حبس شده و هی بال بال می زنه و درست مثل همون پروانه که انگار نمی بینه دو تا چشمای سر اون دستی که گرفتتش چه برقی داره وقتی بال بال زدنش رو می بینه، منم برق هیچ چشمی رو نمی بینم. اما برق بی قراری رو حس می کنم، صاعقه ای که وقتی می زنه، به تکرار پناه می برم؛ تکرار رنگ ها، تکرار واژه ها، جمله ها، ترانه ها، کتاب ها، تکرار صداها، نت ها، آهنگ ها. مثل امروز که فهمیدم از دفتر تا خونه یعنی چند بار آهنگ عادته شادمهر!

اتاق تاریکه، اتاق بی پنجره س، فقط کامپیوتر روشنه، کامپیوتر پر از پنجره س. یعنی اولش نبود، اما وقتی دیدم دلم گرفته، وقتی بی قرار نفس کشیدن میشم، میرم سراغ تکرار پنجره ها!  درایو F ؛ سارا ؛ مای وردز/ نیو فلدر پنج -  ابی – شب نیلوفری - ویندوز مدیا پلیر:

با اینکه دارن سیاه پوشا

از توی شط کوچه ها

جمع می کنن ستاره های پر پرُ

با این که دارن عزا دارا

از زیر آوار و جنون

در میارن کفترای خاکسترُ

با اینکه بوی تفتیش و خون، پیچیده توی قصه ها

با اینکه صدای انفجار، مرثیه خونه همه جا، همه جا، همه جا.......

هنوزم می شه قربانی این وحشت منحوس نشد

هنوزم میشه تسلیم شب و اسیر کابوس نشد

میشه باز سنگر از ترانه ساخت و به غراب سر نسپرد

هنوزم میشه عاشق شد و از ستاره مأیوس نشد

 

با این که داس دلهره، گردن این دقیقه ها رو می شمره

با این که آینه از شب و گریه پره

با این که توو ماهتاب و آب، صدای کوچه است و شتاب،

با اینکه توو پستوی ذهنِ همه کس

رد گریزِ و قفس، قفس، قفس .....

هنوزم میشه قربانی این وحشت منحوس نشد

هنوزم میشه تسلیم شب و اسیر کابوس نشد

می شه باز سنگر از ترانه ساخت و به غراب سر نسپرد

هنوزم میشه عاشق شد و از ستاره مأیوس نشد

 

(آهنگ سه بار دیگر تکرار می شود)

(همزمان سارا صفحه ی ورد رو باز میکنه، چند کلمه ای رو تایپ می کنه، کمی فکر می کنه و بعد انگشت اشاره رو می ذاره روی دکمه ی بک اسپیس تا صفحه دوباره سفید سفید می شه. مثل اولش. و این کار رو چندین بار تکرار میکنه بعد بدون اینکه هیچ جمله ای نوشته باشه، صفحه رو می بنده)  

(سارا کتابی رو به طور اتفاقی انتخاب کرده و مشغول خوندنشه)

 

دست راستم موس رو حرکت میده، و روی نمایه ی ورد کلیک می کنه، برای اینکه کتاب بسته نشه، انگشت اشاره ی دست چپم رو بین صفحه ی بیست و شش و بیست و هفت کتاب "این مردم نازنین!" –  رضا کیانیان ، قرار دادم:

از شوهرانی که همسرشان را کتک می زنند، متنفرم. از پدر و مادرانی که کودک شان را می زنند همینطور. از کسانی که قدرت دارند و از قدرت شان برای زور گفتن استفاده می کنند حال ام به هم می خورد. چون منطق ندارند. چون از زورشان که به طور طبیعی بیش تر است سوء استفاده می کنند.

وقتی این جمله ها رو تایپ می کنم کل ماجرای این خاطره رو می دونم. گرچه تا پایان کتاب کلی برگ باقی مونده. ماجرا از این قرار بوده  که آقای کیانیان برای شکایت از یک مزاحم تلفنی به دادسرا مراجعه کرده بودن و در اونجا دو اتفاق جالب رخ داده که با شماره ی 1 و 2 مشخص شده.جمله های بالا مربوط به ماجرای شماره ی یک بود؛ ماجرایی که به طور نمادین می تونه حرف های زیادی برای گفتن داشته باشه؛

زنی که از شوهرش به دادسرا شکایت کرده و شوهر آقای کیانیان رو می بینه. زن به آقای کیانیان علاقه ی زیادی داره، این رو شوهر می گه، وقتی از آقای کیانیان می خواد که وساطت کنه ماجرا ختم به خیر بشه. آقای کیانیان در اون لحظه که قبول می کنه نمی دونه  زن کتک خورده، آقای کیانیان وقتی می بینه زیر چشم زن کبوده، و مرد دست بزن داره، خیلی ناراحت می شه. به زن پیشنهاد می کنه از شکایتش به شرط گرفتن حق طلاق صرف نظر کنه، چون می خواد ماجرا ختم به خیر بشه، چون می خواد زن دیگه کتک نخوره.

رضا کیانیان؛ درست مثل استاد مکری، مهارت رام کردن روح سرکش یک اسب رو داره. گر چه تا حالا فکر می کردم این توانایی محدود می شه به بازی ها، عکس ها، و یا صدای عجیبش که بسیار دوست می دارم، اما امروز فهمیدم که در قلمش هم این مهارت رو داره. این رو با خوندن همین چند صفحه ی اول حس کردم، از این آرامشی که در ذهنم حاکم شده، از اینکه بلند شدم و چراغ رو روشن کردم، از اینکه روی دیوار عکس دو تا پنجره کشیدم، روز – شب، از اینکه توو آسمون شب ها ماه هس، ستاره هم هس. از این صدای موج ملایم دریای جمله ها که آروم آروم رسید به ساحل اسب چوبی J

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸ | ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

نه !

هرگز شب را باور نکردم

چرا که

      در فراسوی دهلیزش

به امید دریچه ئی

           دل بسته بودم.

در ظلمت یاس آور شب ها، سرود نور سر دادی،و گفتی از دریچه های گشوده، از امید،...

 

"هرگز از مرگ نهراسیده‌ام
اگرچه دستان‌اش از ابتذال شکننده‌تر بود.
هراس ِ من ــ باری ــ همه از مردن در سرزمینی‌ست
 

که مزد ِ گورکن
 

 

 

از بهای ِ آزادی‌ی ِ آدمی
 

 

 

افزون باشد.
 

 

جُستن
یافتن
و آن‌گاه
به اختیار برگزیدن
و از خویشتن ِ خویش
باروئی پی‌افکندن ــ
 

اگر مرگ را از این همه ارزشی بیش‌تر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم."

هر گز از مرگ نترساندی ام، که شجاعتم بخشیدی با گرمای واژه ی آزادی، رهایی، و رستاخیز در دنیای بی دیوار

من باهارم تو زمین
من زمین‌ام تو درخت
من درخت‌ام تو باهار ــ
ناز ِ انگشتای ِ بارون ِ تو باغ‌ام می‌کنه
میون ِ جنگلا تاق‌ام می‌کنه.
 

تو بزرگی مث ِ شب.
 

اگه مهتاب باشه یا نه
 

 

 

تو بزرگی
 

 

 

مث ِ شب.
 

خود ِ مهتابی تو اصلاً، خود ِ مهتابی تو.
 

تازه، وقتی بره مهتاب و
 

 

 

هنوز
 

 

شب ِ تنها
 

 

 

باید
 

راه ِ دوری‌رو بره تا دَم ِ دروازه‌ی ِ روز ــ
 

مث ِ شب گود و بزرگی
 

 

 

مث ِ شب.
 

تازه، روزم که بیاد
 

تو تمیزی
 

 

 

مث ِ شب‌نم
 

 

 

مث ِ صبح.
 

 

تو مث ِ مخمل ِ ابری
 

 

 

مث ِ بوی ِ علفی
 

 

مث ِ اون ململ ِ مه نازکی:
 

 

 

اون ململ ِ مه
 

که رو عطر ِ علفا، مثل ِ بلاتکلیفی
 

هاج و واج مونده مردد
 

 

 

میون ِ موندن و رفتن
 

 

 

میون ِ مرگ و حیات.
 

مث ِ برفایی تو.
تازه آبم که بشن برفا و عُریون بشه کوه
مث ِ اون قله‌ی ِ مغرور ِ بلندی
که به ابرای ِ سیاهی و به بادای ِ بدی می‌خندی...
 

 

من باهارم تو زمین
من زمین‌ام تو درخت
من درخت‌ام تو باهار،
ناز ِ انگشتای ِ بارون ِ تو باغ‌ام می‌کنه
میون ِ جنگلا تاق‌ام می‌کنه.
 

و از عشق گفتی، نه یک بار

که هر بامداد

هر بامداد!

و زندگی چیست؟

جز عشق؟

جز آزادی؟

جز جوانه سبز امید بر پیکر درخت بی جان حیات

 

آه ای شامگاهان بی بامداد

 



تاريخ : جمعه ٢ امرداد ۱۳۸۸ | ٩:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()