گرچه این باران و این رگبارهای پراکنده عجیب مثل هوای دلتنگی است،

اما بوی چوب باران خورده، انگار دلتنگی را از یاد آدم می برد.

بوی آشنای مبهم عجیبی است، مثل ابهام سایه ها، مثل عجیبی قانون آینه!

مستت می کند، هم زمان را گم می کنی هم مکان را.

به خودت که می آیی هنوز تلو تلو می خوری، مستی، گیجی.

داری می افتی که دستی از تووی آینه بازویت را محکم می گیرد،

نمی شناسی اش، می خواهی به سمت دیگر بروی، می خواهی بازویت را از دستش رها کنی

نگاهت می کند، نگاهش نمی کنی

لج که می کنی، دستانش لجباز تر می شود

و این بار هر دو بازویت را چنان می گیرد، تا اسیر شوی.

بغض می شوی، اما اسیر نه!

تقلا می کنی، اما التماس نه!

دستانت مشت می شود، برای کوبیدن به در رهایی، ضربه هایی بی هدف در هوا.

مشت هایت را می بینی که بیهوده در آینه به این سو و آن سو می روند، بی آنکه متعلق به تو باشند.

دستانش را می بینی که به سمت گردنت، برای خفه کردنت، بالا و بالاتر می آید.

فریاد می شوی، در عالمی که دانشمندانش هنوز قانون اصوات را اثبات نکرده اند!

بلند بلند می خندد،

خنده اش در دالان آینه می پیچد، گردباد می شود،

دل آینه می لرزد،

نعره اش؛ رعد و برق می شود، تگرگ می شود،

دل آینه می شکند!

چشم آینه می بارد!

بارانِ آینه می بارد تا از هر دانه در دل زمین هفتاد آینه- گیاه برویاند.

زمین پر می شود از آینه!

پر می شود از آینه- پیچک ها و آینه- نیلوفرها که رقص کنان قامت درختان را دور می زنند.

زمین پر می شود از تو

تویی که رهایی؛ مثل پروانه ها، مثل کفشدوزک ها، مثل آواز!

تویی که آشنایی؛ مثل بوی چوب باران خورده!

 



تاريخ : شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸ | ٥:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

چون دل یاران که در هجران یاران

داروگ! کی می رسد باران؟



تاريخ : جمعه ۱۳ شهریور ۱۳۸۸ | ٢:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

هنوزم تشنه ام. این آهنگ رو (ترانه ی امروز چه دلتنگم – داریوش) که قرار بود برای تقویت حس شنوایی خوب گوش کنم و حسم رو بنویسم نگه می دارم. می خوام یک فنجون قهوه بخورم اما نمی دونم چرا به نظرم اینطوری تشنه تر می شم.

چه سرخه خیابان و چه قهوه ایه کوچه؟! رسیده به اینجا؛ من هنوز تشنه ام، هنوز آنچه که قرار بود اتفاق بیفته، اتفاق نیفتاده ( پاراگراف اول این متن) ( یعنی ترانه هنوز داره پخش می شه و من به جای گوش سپردن، در همون حال تشنگی دارم می نویسم. حس می کنم دارم به خواب عمیقی می رم و صدای ترانه دور و دورتر می شه)

آه ای منه جان خسته

عصیان فروخورده

انفجار پنهان و ...

امروز که دلتنگم ....

(نمی نویسم. فقط گوش می دم. روحم داره از تنم جدا می شه. روحم از جسمم هم تشنه تره. و شاید حتی دلتنگ تر!)

 نمی دونم اینجا کجاس! اینجا که روحم رفته به اونجا! رفته بالای یک صخره ی سنگی تقریبا سیاه نشسته، شاید هم چون از دور می بینمش به نظرم رنگ سبز جلبک های روی سنگ ها سیاه میاد! برای اولین بار روحم مونثه. پیراهن سفید رنگی تنشه. شاید هم لیمویی رنگه ولی من از دور سفید می بینم! باد می وزه روی صورتش. چشماش رو می بنده. من فقط نیمرخش رو می بینم. بر خلاف وقتایی که با منه، اینجا خیلی آرومه. خیلی خوشحاله. داره به صدای موج های دریای پیش روش گوش می کنه. من روی ساحلم. موج که میاد پاهام سرد و خیس میشه. دلم می خواست جای او بودم. اما اون صخره اینجا وجود نداره. نمی دونم اینجا (یعنی اونجا) کجاست؟ اگه بپرسم حتما با مهربونی می گه کجا رفته، اما دلم نمیاد با سوال مسخره م آرامشش رو بهم بزنم، از طرفی حس می کنم دوست داره تنها باشه. نباید من رو ببینه. نباید حضور من آرامشش رو به هم بزنه. کمی روی شن های نرم ساحل قدم می زنم. به سمتی می رم که نیمرخش رو هنوز می تونم ببینم. دارم زیاد نزدیک می شم. یک آن می ایستم. می ترسم اگه منو ببینه یهو از اون بالا بیافته توی دریا. آروم چند قدم بر می گردم. بدون تغییر جهت. وقتی می بینمش که اونجا چقدر آروم و راحته، شک میکنم که بخوام برگرده.

آه ای من دل خسته!

.........

امروز که دلتنگم ناگهانه طغیان کن!

 ...



تاريخ : سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸ | ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()