وقتی هوا این طوری بی شنبه می شه! (این اصطلاح رو از تقویم من وام گرفتم) (اونجا به جمعه می گن بی شنبه)(سرزمین من یجای خیلی آرامش بخش و رویاییه ) (یجورایی حس می کنم من یک نسبت فامیلی با اسب چوبی داره!) (هر روز این تقویم مثل خیلی از تقویمای موجود در بازار دارای یک جمله ی مخصوصه اما این جمله ها یجورایی منیزه شده! ((این اصطلاح رو خودم ساختم یعنی از ذهنیت من سرچشمه گرفته)) ) (البته من من نیستم من اونه! یعنی خودشه، یکی که نمی دونم کیه!) (تقویم من فال حافظ هم داره که صدایی اشعار رو آروم آروم می خونه یجوری که حس می کنی معنی هر بیت رو می فهمی) (زیرزمینه این صدا هم یک موسیقی آرامش بخش امواج دریا پخش می شه و جالب اینجاست که هم صدای شاعر و هم صدای موسیقی زیرزمینه قابل تنظیمه و یا می تونی هر کدوم رو که خواستی گوش بدی) (تصاویر زینت بخش هر صفحه هم با توجه به جمله هاییه که مخصوص اون روز نوشته شده، یعنی به صورت کاریکاتورهاییه که یجورایی ایده آل بودن جمله ها رو به مسخره می گیره! و این دموکراسی توامان ((یعنی با همی )) این تقویم رو خیلی دوست دارم.)

(مثلا برای امروز نوشته : زنده بودن را به بیداری می گذرانم زیرا سال ها به اجبار خواهم خفت.) (خب این جمله خیلی قشنگ و در عین حال زیادی ایده آله. اما اگه به بیست فکر نکنیم احتمالا نمره ی ده رو هم نمی گیریم! این منطقیه که همیشه به ما تزریق شده و حالا کاری ندارم درسته یا غلط ، چیزی که اینجا برام جالب بود و می خواستم دربارش بنویسم اینه که یک نفر که خودش این جمله رو می گه، و داره فرهنگ این طور ایده آل فکر کردن رو در جامعه منتشر می کنه، خودش در صفحه ی کناری یک کاریکاتور با بازی خانواده ی منش (یعنی من خودش) می کشه با یک مستطیل بالای سر من بیدار که توش نوشته شده دیوونه! من بیداره با پلک هایی که با چوب کبریت باز نگهشون داشته و مان و بچه ها هم دور و برش خواب رفتن! از این که آدم در حرفی که می زنه بی ادعا رفتار کنه خیلی خوشم میاد. یعنی بپذیره که در آن سوی این فکر ایده آلیستی، شاید افرادی باشن که بهت بگن دیوونه! یعنی بپذیره و به تو هم یاد بده که وقتی به هدفی فکر می کنی که باید بری و بهش برسی در این مسیر افرادی هستن حتی شاید از اعضای خانوادت که به نظرشون دیوونه بازی باشه کارای تو! حالا تصمیم گیری با خودته! یا راه بیفت، یا همیشه بترس و یک جا بمون!) این همه گفتم که بگم توو ی همچین هوای بی شنبه ای خیلی دوست دارم کنار اسب چوبی و دوستانش باشم. دیروز داشتم فکر می کردم اسب چوبیه همه شبیه اسب چوبیه منه که به رنگ قهوه ای روشنه؟ که شبیه عسله؟ با اون پوست براق مات ! و یال و دم نرم سیاهش؟ با اون دل دریایی؟ با این چشمای تیله ای مهربون که حرفای توو دلت رو هم می فهمه؟ با همین بوی چوب؟!

اما گاهی برای بچه ای یک شاخه ی درخت می تونه یک اسب چوبی باشه؛ درست مثل صندلی چوبی گهواره ای برای پیرزنی در حال بافتن یک شال کاموایی بلند؛ یا شاید گیتار شکسته ای توی انباری یک خونه ، بشه اسب چوبی گربه های خاکستری تازه به دنیا اومده!

 



تاريخ : جمعه ٢٧ آذر ۱۳۸۸ | ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

 

تراژدی گربه های ایرانی (فیلم کسی از گربه های ایرانی خبر نداره) چنان روحم رو متاثر کرده که با وجود همه قول و قرارایی که به خودم داده بودم مبنی بر ننوشتن های مجازی تا سر و سامان دادن به کارهای حقیقی در دست انجام و روی میز و توی کشوها (و خونه همسایه ها!) اما نمی تونم تمرکز کنم روی هیچ کار حقیقی تا این مهم مجازی به رشته ی تحریر در نیاد.

بعد از فیلم مسافران مهتاب که معروف شده بود به نمکی که نمی دونم کارگردانش چه کسی بود، فیلم اخیر بهمن قبادی تنها فیلمی بود که عجیب دوباره منو یاد مبحث معرفت انداخت. این عجیب برمی گرده به اون حالت هق هق گریه با صدای بلند، درست همون جوری که وقتی 8 سالم بود (موقع دیدن مسافران مهتاب) و خودمم باورم نمی شد از فیلم چیزی فهمیده باشم؛ چه برسه به بقیه که هاج و واج مونده بودن آخه من از این فیلم چی فهمیدم که این طور اشک می ریزم؟ گریه می کردم. دیشب هم باز همه هاج و واج منو نگاه می کردن که آخه تو برای چی اینجوری گریه می کنی؟ این بار اما بر خلاف هشت سالگی می دونستم چرا! دلم یجور عجیبی سوخته بود! همون جوری که وقتی فیلم مسافران مهتاب رو می دیدم. این یجور عجیب برمی گرده به تعریفی که برای واژه معرفت توی ذهنم دارم. که درست نمی دونم چطوری اولش شکل گرفته اما طی سالیان به ترتیب کامل و کامل تر شده اما باز هم وقتی می خوام دربارش حرف بزنم یا مثل الان تعریفی ازش بنویسم، می بینم بیشتر یک مفهومه ذهنیه که نمیشه گفت، یجوری که قابل بیان نیست، فقط شاید در بعضی ها یعنی توی عمق چشمای بعضی ها، بشه خوندش. فقط می تونم بگم انگار برای آدمای اینجوری با معرفت به همون طرز عجیب ارزش قائلم. از همون بیانیه ی اول فیلم که بهمن قبادی می گه : این فیلم حلالتون، تکثیرش کنید و ببینید (همون تکثیر غیر قانونی که برای فیلم های بدون مجوز داخل ایران انگار یعنی تکثیر کاملا قانونی!)، توی ذهنم گردباد به پا شد، انگار توی عمق چشماش اون برقی که بود دیوونم می کرد، چون درست همون تعریف ذهنم رو از واژه ی معرفت زنده می کرد. یعنی جوری که عشق درش نهفته است. معرفتی که نمکی (فخیم زاده در نقش نمکی) داشت، معرفتی که همیشه در وجود حامد بهداد، توی عمق چشماش بود، که حتی اگه منفی ترین نقش فیلم هم بود باز دوست داشتنی می شد، که واقعا در این نقشش به اوج می رسید. یا مثل معرفتی که جمشید هاشم پور در نقش اون همسایه ارمنی در فیلم میم مثل مادر داشت. معرفتی که ناصر عبداللهی همیشه در عمق نگاه پشت هر صداش داشت. معرفتی که می دونم محمد شهید که من هیچ وقت ندیده بودمش داشت. معرفتی که ...

 

 



تاريخ : شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸ | ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()