بهم میگه خب چه تضمینی هست که نفر بعدی که استخدام کنیم بهتر از همین آدم قبلی باشه؟

یاد حرف تایپیست محل کار قبلیم افتادم که می گفت از کجا معلوم بری جای دیگه شرایطش بهتر از اینجا باشه؟

مقایسه می کنم

فکر می کنم

و فقط و فقط به این نتیجه می رسم که این چه ترس احمقانه ایست که ملت ما دارد؟

چرا ما می ترسیم از اشتباه؟

از تغییر؟

از متزلزل شدن؟

از نابود شدن؟

از شک؟

از فقر؟

از گشنه ماندن؟

از پشیمانی؟

از قضاوت مردمان دیگر که مثل خود ما اشتباه می کنند و روز به روز تغییر می کنند و متزلزل می شوند و از این رو به آن رو می شوند و شک می کنند و فقر را از هر نوعش می چشند و گشنه می مانند و حتی پشیمان می شوند! و خیلی راحت با تمام آن سوابقشان درباره مایی قضاوت می کنند که از ترسشان دست به سیاه و سفید نزده ایم که مبادا خطایی از ما سر بزند!



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩۱ | ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم

(مارگوت بیگل)

همیشه این شعر رو فقط می دیدم و یا فقط به گوشم وارد می شد بدون اینکه در عمقش شناور بشم ولی امروز یعنی تا همین الان 12 بار خوندمش و دوباره خوندمش و هر بار شگفت زده تر از قبل می شم که یعنی چقدر زیبایی کلام و یعنی چقدر عمق معنا و یعنی چقدر فهم شاعر و درکش از جهان و چقدر برگردان زیبایی (ترجمه احمد شاملو)  ...



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩۱ | ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()