دلم نمی خواد امروز بیام درد دل کنم ولی چند وقته اصلا به خودم حس خوبی ندارم

من اون سارایی که باید باشم یا باید بشم نیستم و نشدم

تقریبا تا هفته ی دیگه من از مرز سن سی سالگی که همیشه برام یه کابوس بود می گذرم و می شم یه دختر سی ساله که شبیه بیست و چند ساله ها به نظر می رسه و این بزرگترین افتخار زندگیشه!

من می خواستم اون سارایی باشم که می خواستم اما خیلی سخت بود. من اون اوایل سالای هشتاد و پنج که اومدم اینجا و با اسب چوبی شروع کردم به حرف زدن یه دختر ساده و مهربون بودم که به همه ی آدما اعتماد داشتم و به نظرم نمی اومد که اونا حتی احیانا قصد بدی داشته باشن و نه تنها در دنیای واقعی که در دنیای مجازی هم به همه اعتماد داشتم. مسیر زندگی اما توی این سالها درست از سال هشتاد و پنج که مدرکمو گرفتمو وارد جامعه مجازی و حقیقی شدم کم کم بهم فهموند که آدما اونی نیستن که ماسکشون نشون میده و اگه بدون ماسک بری جلوشون آنچنان  باهات بذ رفتار می کنن که مجبور شی اونقدر گریه کنی تا دستاتو بگیری جلوی صورتتو پا به فرار بذاری...

من از خیلی جاها فرار کردم و از خیلی آْدما و هر بار که از آدمی فرار می کردم تصویر زن برفی می اومد جلوی چشمم حس می کردم من زن برفی بودم و اون آدم منو نفهمید!پس باید بذارمش برم و این تنبیهشه!الان که فکر می کنم میبینم از این که گذاشتمو رفتم و فرار کردم ناراحت نیستم اما از اینکه از اول چرا اعتماد کردم ناراحتم یادمه توی اون فیلم زن برفی هم همیشه برام سوال بود که این زن برفی چرا با اون مرد عادی داره زندگی میکنه! و وقتی گذاشت رفت خیلی خوشم اومد... اما مسئله این نبود مسئله این بود که من چرا یواش یواش محبتمو به انسان ها از دست دادم الانا وقتی می بینم یه آدمی داره گدایی می کنه دیگه اصلا دلم براش نمی سوزه ... وقتی یه پیرزن بیوه رو می بینم که داره برای خرج زندگیش کار می کنه می گم این آدم بلد نبوده زندگیشو مدیریت کنه! وقتی یه آدم شل و پل می بینم می گم چرا مردم ما اصلابه اصلاح ن‍ژادی فکر نمی کنن و در تمام این مواقع یاد دیالوگ فیلم بی پولی می افتم که گفت از آدم فقیر بدم میاد یا یاد دیالوگ پیمان قاسم خانی توی فیلم سن پطرزبورگ که گفت من زندان نمی افتم... خنده ی تلخی داره ولی جامعه منو به اینجا رسونده آدمایی که خودشونو به خواب زدن و حتی دلت نمی خواد بیدارشون کنی دیگه آخه یه دختر سی ساله در زندگیش چقدر می تونه احمق ببینه!یعنی ظرفیت یه آدم دیدن چندتا احمق در ساله! من به اندازه موهای سرم حماقت دیدم!!! آدمایی دیدم که یا هیچی نیستن و فکر می کنن خیلی هستن و یا در حسرت خیلی چیزایی هستن که می تونستن بشن و نشدن و یا اصلا به هیچی فکر نمی کنن که بخوان چیزی یا کسی بشن! و این دسته ی آخر اکثریت جامعه ی احمقی ما رو تشکیل می ده...جامعه ای که وقتی واردش می شی آهنگ هتل کالیفرنیا ناگهان به گوش میرسه و وحشتناک ترین زمانش وقتیه که می فهمی دیگه نمی تونی ازش خارج بشی...کاش توی یک شب سرد و تاریک با ارواح برخورد می کردم اما با احمق ها و زنده هایی که مردن هیچ برخوردی تا آخر عمرم نداشتم.... یه روز داشتم به آخر دنیا و شباهتاش به این دنیا فکر می کردم به این نتیجه رسیدم که این مردم به اول دنیا بیشتر شباهت دارن تا ْآخر دنیا!آخه هیچ اثری از هوش بشری نیست! بیشتر شبیه اوایل عصر بشریه که بشر حیوانی بیش نبود در جنگ و نزاع و جهل مطلق! امیدی ندارم!چشمم آب نمی خوره! این بشر راه به جایی نداره! خدا هم خسته شده! آخه چقدر نابود کنه باز هم اونی که می خواد رو پیدا نکنه! تا حالا فکر می کردم از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست رو مولانا و شمس می گفتن الانا به این نتیجه رسیدم که خدا گفته!خدایا ازت معذرت می خوام...حق با فرشته ها بود! از ما چیزی در نمیاد...حتی دیگه نابودمون هم نکن...اینجوری انر‍ژی حروم میشه کلا بی خیال زمین شو برو موجودات دیگه رو روی کرات دیگه امتحان کن...ما فقط به فکر خوردن و خوابیدنیم... ببین چقدر ایده های خوراکی خوب جواب میده...مثلا فلافل فروشی مک دونالد!!

و توی این دنیا که هیچ قانونی نداره و پر از هرج و مرجه من اگه بگم "ب" بال پروانه ها به هم می خوره و زمین و زمان به هم می ریزه و درست در تایمی که نباید دست در دست کسی که نشاید کسی رو می بینم که خیلی قبل ها باید می دیدمش ولی چون اون موقهم گفته بودم"ب" و بال پروانه ها به هم خورده بود نیومد نیومد که وقتی میاد دوتائیمون چشم تو چشم هم بدوزیم و مثل دو تا آدمی که از اول عمرشون همو می شناختن اونقدر نگاه هم کنیم که سرگیجه بگیریم و بعدش تب و لرز و نمی دونم بعدش چند سال گذشت ولی حس کنی داری مرز سی سالگی رو می گذرونی!هر چی فکر می کنم از کجا شروع شد فقط یادم میاد که آهنگ احسان خواجه امیری رو می شنیدم و بعد داشتم میگفتم کاش می دیدمت و بعد چوب رو لمس کردم و با انگشت اشاره ام اسمشو روی چوب نوشتم و بعد که رفتیم پایین برخلاف مسیر همیشگی رفتیم کفش بخریم و پشت ویترین یه کفش فروشی دیدمش درست مثل همون تصویر اول از پشت سر و از شباهت موهاش به خیالم شناختمش و وقتی برگشت داشت با موبایل حرف می زد و من نگاهش کردم رنگ چشماش هم قهوه ای روشن بود و اون هم اونقدر بهم خیره شد که حرفاش بریده بریده شد و بعد دیدم داره پشت سر ما میاد و این منو تا مرز جنون ناراحت می کرد!بعدش تب کردم و تمام هذیونم این بود که این دروغ بود خیال بود اون واقعی نبود ... خودش نبود ... اگه بود پس دیدی که اونی که باید می بود نبود و هنوز هم از اون تصویر واقعی که مثل دیدن شازده کوچولویی که نگران گل سرخشه برات عجیب و باورنکردنی بود گیجم و احساس می کنم خواب بودم ....

ببین که چه ساده چقدر بی اراده دلم تنگته!

چقدر منتظر شم کجا کی سراغی از این عشق بگیری...

مثه این ترانه چقدر عاشقانه دلم تنگته!

 



تاريخ : جمعه ٢٠ امرداد ۱۳٩۱ | ٩:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

از تقاطع خیابان شهریار و حافظ می گذشتم که روشنایی بیل برد درست سر تقاطع توجهم رو جلب کرد. چون شب بود و از اون طرف خیابون درست نمی تونستم جزئیات بیل برد رو ببینم از خیابون رد شدم و رفتم درست روبروی تصویر چندتا آدم که در حس سگ بودن و با یه لیوان یبار مصرف جلوی دهنشون عکسی دسته جمعی انداخته بودن و درست حس یه جمع سگی رو منتقل می کردن وایسادم. تئاتر مثل سگ!‌ یه صدایی بهم می گفت منو ببر این تئاترو ببینم. گفتم منم دوس دارم ببینم آخه اینا که توی عکس انقده خوب حسشون رو منتقل می کنن پس بازیشون چقدر خوبه! صدا گفت به فکرای تو کاری ندارم من این اسمو دوست دارم :"مثه سگ!" ببین کی اجرا میشه. گفتم تماه! گفت خیلی خوبه پس منو می بری؟ اسامی رو که می خوندم دیگه مطمئن شدم که می خوام این تئاترو ببینم. "حسن معجونی" قبلا تئاتر منهای دو رو با بازی معجونی دیده بودم و اینبار کارگردان تئاتر بود. قبول کردم و گفتم باشه می برمت. ...

یروز در آخرین ساعات وقت اداری رفتم تالار رودکی برای خرید بلیط ...  هنوز اوایل تیرماه بود... بلیط فروش گفت اجرا ندارن! پرسیدم مگه تیرماه نیست گفت فعلا که برنامه اجرا ندارن...مهلت نمی داد سوالی بپرسم و نفهمیدم پس کی اجرا میشه. دیگه بیل بردشون هم نبود و خیلی نا امید شدم. با خودم گفتم آخه چرا؟یعنی براشون چه مشکلی پیش اومده؟ و از اونجایی که همیشه در این جور مواقع به سانسور و حذف و ... فکر می کنم یذره بیشتر هم حالم گرفته شد!

بعد هفته قبل به طور اتفاقی رفتم به سایت بنیاد رودکی سر زدم که دیدم بلیط رو خیلی راحت می تونم تئاتر "مترسگ" یا همون "مثل سگ" سابق رو اینترنتی بخرم. و خریدم و دیروز جای شما خالی راس ساعت هفت و نیم تماشاچی تئاتری بودم که برگرفته از کتاب هنک سگ گاوچران بود و واقعا همون طور بود که فکر می کردم و بلکه به مراتب بهتر! دوسش داشتم. خیلییییییییییییییی

حسی که بهم منتقل کرد این بود: بشر یه موجود معمولیه اما با توهم متعالی بودن و چون اینجا یعنی زمین بهشت نیس بشر هم شرایط متعالی بودن رو نداره!اما هی یکی بهش میگه باید متعالی باشی و اون هی نمی تونه و هی با احساس گناه از رفتارهای طبیعی و غریزیش زندگی می کنه و در آخر بعد یک عمر سگ دو زدن بدون هیچ تقدیر و تشکری با یه تیپا که هیچ با اتهام رفتار غریزی میندازنش جهنم!(خنده ام میگیره به خدا!)(چجوری از دیدن هنک سگ مزرعه همچین حسی بهم دست داد!)(ولی واقعا خوب شد کسی نبود اونجا ببینه من در شرایطی که همه می خندیدن چطور هق هق گریه می کردم به خاطر هنک!) 



تاريخ : پنجشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۱ | ٤:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()