احساس سگی رو دارم که صاحبش یچیزی رو زیر زمین مخفی می کنه که آبروش حفظ بشه بعد سگ وفادارش با یجور حس تلاش گرانه تمام زمین رو می کنه و اون چیز مخفی شده رو پیدا می کنه و مثلا توی مهمونی جلوی مهمونایی که لباس شب پوشیدن و خیلی شیکن، در حالی که نفس نفس می زنه و اون مثلا سر بریده رو به دندون گرفته و اونو جلوی همه میبره میندازه جلوی پای صاحبش و سرش رو بلند می کنه و به صاحبش با یجور حس پیروزمندانه نگاه می کنه.

نمی دونم چرا، هیچ دلیل خاصی هم ندارم برای این حس ولی همش این صحنه میاد جلوی چشمم.

و این شعر زیبای مولانا

تقدیم به خوانندگان اسب چوبی

در این آخرین روز پاییز

شب یلدا

نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم؟
در این سراب فنا چشمۀ حیات منم؟

وگر به خشم روی صد هزار سال زمن
به عاقبت به من آیی که منتهات منم

نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی
که نقش بند سرا پرده رضات منم

نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی
مرو به خشک که دریای با صفات منم

نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو
بیا که قوت پرواز و پر و پات منم

نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند
که آتش و تپش و گرمی هوات منم

نگفتمت که صفتهای زشت در تو نهند
که گم کنی که سرچشمه صفات منم

نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت
نظام گیرد خلاق بی جهات منم

اگر چراغ دلی دان که راه خانه کجاست
وگر خدا صفتی دانه که کت خدات منم



تاريخ : شنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٢ | ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

خدای خوبم

متاسفم که در مورد بنده هات اینو می گم و از صمیم قلب بهش معتقد شدم

اما همه ی کسایی که می بینم نماز خوندن سر وقت براشون خیلی مهمه همون کسایی هستن که حق و ناحق شدن اهمیتی براشون نداره

مطمنم همه اینطوری نیستن ولی قریب به اتفاق آدمایی که دیدم این طوریه ضمیر ناخودآگاهشون که چون ما نماز می خونیم خدا "باید" باقی گناهان ما رو ببخشه!!! پس حالا که خدا "گناهان بزرگ" ما رو می بخشه، بنده ی خدا  هم "وظیفه" داره اشتباهات کوچک ما رو ببخشه!!! پس ما به همین شیوه کاهل کارانه ادامه می دیم هم خدا ما رو می بخشه و بنده ی خدا که سهله!!! حالا اگه کارشون بیفته به بندگان خدایی که نماز نمی خونن!!! اونوقت دیگه حس برتری شون هم قالب می شه و دیگه شبیه آدمایی رفتار می کنن (ناخودآگاه) که بهشت اول به اونا می رسه بعد اگه از نمازخون ها پر شد میرسه به بقیه!!!(اه حالمو بهم می زنن این دسته)

دلم می خواد برم یجایی که ببینم مردمش چون نماز نمی خونن و چون فرایض دینی جزو واجباتشون نیست عبادتشون سه ثانیه ای و فقط برای پست و مقام و ظاهرسازی نباشه. برم یجایی که مردم از بس می دونن که ببخشید و توبه کاری رو از پیش نمی بره درست+کار شدن آدمای درستکار ببخشید نگو!!!

دلم گرفته ....



تاريخ : سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٢ | ٥:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

کنار این صفحه که اومدم حرفامو بزنم یه تبلیغی میاد:

"به یاد خسرو شکیبایی و حمید هامون"

و دیروز من جایی شنیدم که فیلم هامون برگرفته از زندگی احمد شاملو بوده و یادم اومد که چقدر دلم می خواست چند روز پیش بام به یاد احمد شاملو بنویسم و الان که چهره غمگین خسرو شکیبایی در نقش هامون رو می بینم به کل مغزم به سمت دیگه ای چرخید.

یاد اون ابهام و سرگیجه ی فیلم هامون افتادم که با وجود چندین بار دیدن فیلم (البته در عنفوان نوجوانی) باز هم الان یادم نمیاد که اخرش چی شد و قصه از کجا شروع شد!

بعد حالا نمی دونم این خاطره است، خیاله یا توهم اما یادم میاد توی کتابفروشی بودم درست شبیه همون کتابفروشی که هامون یه کتابو برمیداره به زنی که بیتا فرهی نقششو بازی می کرد نشون می ده، من یهویی یه کتاب برداشتم اسم نویسندش حمید هامون بود! خیلی دلم می خواست کتابو بخرم اما نمی دونم چی مانعم می شد.

چقدر هوا دلگیر و توهم زا شده و من خاطرات خیالی زیادی برای نوشتن دارم

کاش بارون تا صبح بباره...



تاريخ : پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٢ | ٤:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()

روزی ما دوباره کبوترهایمان را
پرواز خواهیم داد
و مهربانی
دست زیبایی را خواهد گرفت
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی که نباشم...

احمد شاملو

 

 



تاريخ : پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٢ | ٤:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()