وقتی وارد پرشین بلاگ شدم اسب چوبی از دور با صداری بلند گفت: "بارانی باید تا سارایی بر آیداز خود راضی"

این جمله اسب چوبی خیلی برام جالب بود یجورایی به فال نیک گرفتم در این سال نولبخند

 

راستی "سال نو مبارک" چشمک

این جمله از این نظر برام خیلی جالب بود که من هم به خاطر حال و هوای بارونی خواستم بیام اینجا و هم می خواستم از باران بنویسم و از این بابت خیلی خوشحال شدم که هنوز ضرب آهنگ فکر و روح من و اسب چوبی با هم هم نواست.

من تصمیم داشتم این طوری شروع کنم:

"می خورد باران به شیشه"

چون درست زمانی که ابرای تیره اومدن توی آسمون و جلوی خورشید رو گرفتن و من دلم می خواست بیام اینجا ناگهان صدای ضربه های بارون به شیشه اتاق محل کارم به گوش می رسید. بلند شدم تا از این بالا خیابون بارون خورده رو تماشا کنم که دیدم بارون ناگهان تبدیل به تگرگ شد و ظرف چند ثانیه مردم توی خیابون سر پناهی رو برای خودشون پیدا کردن اما این وسط چیزی که مجذوبم کرد یه دختر و پسر جوون بودن که زیر اون بارش شدید تگرگ داشتن با دلتنگی از هم خداحافظی می کردن و اصلا دلشون نمی اومد که حتی لحظه ای رو حتی برای یافتن سرپناهی از دست بدنتشویقاز خودم پرسیدم چرا عاشقا اینجوری اند؟!! یجوری دیگه خودتون که بهتر می دونینچشمک

تماشای این صحنه از این بالا واقعا هنری بود. مثل دیدن صحنه تئاتر ... مثل چرخش آروم دوربین به دور این دو عاشق جوون و اینکه وسط میدون تمام چشم ها به این دو تا بود و اونها جز به نقششون به هیچی فکر نمی کردن ...

تشویق واقعا تماشای تئاتر عالی به کارگردانی بهترین کارگردان جهان حسی از آفرینندگی به آدم میبخشهاز خود راضی



تاريخ : چهارشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۳ | ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()