کنار یکدیگر ایستاده بودیم و به تلویزیون روبرویمان که سانس ها و نمایه ای از فیلم ها را نمایش می داد خیره مانده بودیم. 

نه من اهل سینما رفتن بودم و نه او اهل فیلم!

اما به هر حال از قبل قرارمان همین بود که برویم سینما

و انگار که راه برگشتی دیگر نداشته باشیم نه من پا پس کشیدم و نه او بهانه ای آورد!

خودم هم نفهمیدم چطور ذهنم را خواند بی انکه به هم نگاهی کرده باشیم یا از قبل چیزی در موردش بدانیم هر دو به اتفاق خواستیم بریم "ملبورن"!

دو نفر پشت سر ما ایستاده بودن که مثل منتقدان سینما یا مثل پای ثابت سینماها همه ی ماجرا ها را می دانستند!

من اما بر خلاف همیشه ی خودم حتی اسم این فیلم را هم نشنیده بودم. در واقع فقط حضور پیمان معادی تمام کشش اولیه را ایجاد کرد. 

همین چند وقت پیش بود که از کنار همین سینما دی وی دی "کمپ ایکس ری" را در بین کلی فیلم دیگر از سینمای هالیوود خریده بودیم و واقعا از دیدنش لذت بردیم و به نوعی حس غرور ایرانی رسیده بودیم ...

حالا دو ساعتی باید منتظر می ماندیم تا سانس بعدی شروع شود...

بلیط را که گرفتیم و از در سینما آمدیم بیرون، درست مثل هر بار ناگهان طنین صدای گیتار دلنشینی احاطه مان کرد ... اما این بار به سرعت از میان نت ها ی موسیقی گذشتیم و بی اعتنا به نوازندگان راه خودمان را در پیش گرفتیم. 

پرسه های بیهوده هیچ وقت به خیابان خاصی نمی رسند. این را آن روز فهمیدم. و در این پرسه ها هر چقدر هم کلام باشد اما حتی واژه ای در یادت نمی ماند!

سر انجام در زمانی که باید بازگشتیم اما وقت بیهوده ای را پشت درب آسانسور هدر کردیم. درب آسانسور باز شد و به طور غلو شده ای مردی بینهایت چاق آخرین تصویر قبل از بسته شدن مجدد درب بود که به یاد دارم، با دیدن این صحنه مثل جنگجویی که بلوف خورده باشد! هر دو مصمم به سمت پله های برقی رفتیم. کمی برایم زور داشت که دو ساعت را الکی چرخیده بودیم و الان یک ربع از شروع فیلم می گذشت!

روی پرده نگار جواهریان (سارا) ژست گرفته بود و پیمان معادی (امیر) در قیافه بود و آن دختر دیگر که نمی شناختم در حال عکس گرفتم از خودشان بودند که ما رسیدیم...

 



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۳ | ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()