باد مجنون!

 

پایانی نیست، همان گونه که آغازی هم.

و بر شانه ها بار تمام واژه های  تاریک کودکی خاموش!

موضوع نقاشی امروز:

آفتاب زمستون!

فردایی نیست ، همان گونه که دیروزی هم.

و من می خندم به عقربک ها ی دلقک در سیرک ساعت!

اما تلخند لحظه ها؛

به یادم می آورند باز

روز صد و یکم نوع بشر را!

صدای باد می آمد!

و با خود، بذر اشک   را  در دلها می کاشت.

یارای نگریستنش در چشم انبوه مردمان نبود.

انبوه مردمانی که ضربه تازیانه های جنون آمیزش   را تاب می آوردند

و زیر لب،   آن چهره های خون آلود، زمزمه می کردند با امید،

همو آتش را گلستان کرد.

بی قرار ،

بر سرش کوبید دو دست   رعد را،

آتشی شد بر نهاد تک درخت  بید مجنون؛

بی هراس از ننگ مجنونی!

 



تاريخ : پنجشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٦ | ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()