صبح زدم از خونه بیرون، به هوای اینکه در سال جدید مملکت و مردم هم ، حالشان حول (با تشدید واو) شده باشه و منتظر نمونن تا آخر هفته که کار رو شروع کنن. به هر زوری بود حاضر شدم و رفتم اما انگار تنها کسی بودم که در نبرد با خواب صبحگاهی پیروز شده بود، خیابان خلوت،  مغازه ها بسته،‌ ماشین ها تنک شده منظورم اینه که مثل زمینی که در قسمتی گیاه داره و در قسمتی خالی و خشکه ماشین ها هم تک و توک به چشم می خوردند. زیر لب می گفتم آقای نارنده واسه کی نارندگی می کنی؟! خنده روی لب هام اومد. انگار تازه ذهنم از خواب در اومده بود.

هنوز به پیامک های دیشب فکر می کردم؛ وقتی اوایل ازم پرسید که من رو چه جوری می بینی بی هیچ مکثی گفتم احساساتی!  و بود هر چند  باور نداشت و وقتی باور نداشت در تعجب از حدس اشتباهم در تشخیص خلق و خوی فردی اما گفتم خب خودش بهتر می دونه یا من؟ ولی دیشب تا نوک زبونم اومد که بگم "دیدی گفتم احساساتی هستی؟!" اما دیدم موقعیتش نیست و به خصوص که نیازی نبود که اون حدسم تائید بشه شاید مدت ها بود که هرگز به یاد هم نداشت که چنین سوالی پرسیده بود.

رسیدم دفتر. از در ورودی پائین قفل بزرگی به در بود تا ... واقعا جا خوردم؛ حتی یک نفر هم نیومده بود! زنگ زدم به همکارم، گفت از در پشتی برو ببین بسته س یا نه؟ دیدم اون طرف هم بسته بود، تعجب کرده بود، تقریبا چنین اتفاقی غیر ممکن بود؛ با اون همه تاکید سردفتر برای به موقع سر کار بودن. با خودم می گفتم باید دیروز می پرسیدم میان یا نه؟ همکارم رو بگو که کلی زحمت به خودش داده بود تا حدود 9:30 (یعنی سر وقت! کله سحر!!! ) برسه که من جلوی جونش در اومدم. گفت حالا صبر کن یکی میاد، گفتم "اگه میومدن، تا الان باید می رسیدن . بی خیال ، برو خوش باش! " با این حال سر کوچه تا ماشین بیاد حواسم به دفتر هم بود، کسی نیومد. ماشین هم نبود پیاده اومدم تا سر چهارراه . از بین تمام مغازه های تعطیل دیدم کتاب فروشیه  عزیزم حی و حاضر منتظر ورود منه! با خوشحالی و شتاب از خیابون رد شدم . دوباره به راسته ی مغازه ها نگاهی انداختم همه ی مغازه ها بی هیچ اغراقی بسته بود. وارد کتاب فروشی شدم. تو ذهنم اسم کتاب های مورد علاقه ام رو مرور می کردم. و در عین حال از خودم می پرسیدم این عجیب نیس که الان این جائی؟ به نظرم بهترین مکان برای خرج کردن عیدی ها همین مغازه ی قدیمی و خاک گرفته بود .

اولین بار وقتی دنبال کتاب اعترافات سنت آگوستین می گشتم اینجا رو پیدا کردم تقریبا مطمئن بودم اون کتاب رو داره هر چند نداشت؛ اما یه حسی عجیبی درش حاکم بود که وادارم کرد از اون به بعد هر کتابی خواستم و یا حتی وقتی کتابی هم نمی خواستم می رفتم اون جا و همیشه خوشحال تر از قبل. این بار نگاه پیرمرد در واقع می پرسید که چه کتابی می خوام. من نمی دونستم حتی اسم هائی که در دفترچه ای می نوشتم رو هم یادم نمی اومد. یک لحظه مکث کردم ولی واقعا هیچ کتابی در اون لحظه مد نظرم نبود و در عین حال می دونستم که کتابی هست که باید بخونمش. نگاهی به کتاب ها انداختم : بسیار بودند کتاب های  آشپزی و شیرینی پزی / نه. کتاب های کوچک جیبی که تقریبا همگی جملاتی زیبا بودند در زمینه ی عشق و موفقیت و زندگی/ نه. کتابی از نادر نادر پور / چقدر این اسم عجیب به ذهنم اومد . انگار چند شعر از او خونده بودم اما بازهم ، نه. و ناگهان ؛ روی ماه خداوند را ببوس، مصطفی مستور؛ من این کتاب را می خواستم. می دونستم که  این کتاب را باید وقتی که وقتش باشد بخوانم شاید امروز. دیگه از این که این همه وقتم گرفته شده تا بیام دفتر ناراحت نبوم. از کار خودم خنده ام می گرفت که مثل بچه ها خوشحالم. توی راه فقط تونستم دو سه صفحه بخونم. اما به محض خوندن اولین خط با اشتیاق تمام دوست داشتم تا آخر کتاب رو بخونم.

رسیدم خونه؛ مامان کلی سبزی گرفته بود که برای آش رشته روز سیزده آماده کنه، بی انصافی بود می دونستم و بی هیچ شکی ترجیح دادم با هم سبزی پاک کنیم. در همون حین از کتاب هم صحبت کردم و از مصطفی مستور. به یادش آوردم که در روزنامه ی همشهری مصاحبه ای از او خونده بودیم که راجع به این کتاب هم نوشته بود و من از اون موقع دلم می خواست کتابش رو بخونم. با وجود خداوند و این که می دونم هست مشکلی ندارم اما همیشه سوال هایی دارم که بی جواب مونده و شاید خواهد ماند ولی دوست دارم ببینم بعد از خوندن این کتاب چه حسی پیدا می کنم. با خوندن حدود 7 صفحه به شدت دوست داشتم از این آشنایی با کسی صحبت کنم ، به یاد اسب چوبیم افتادم. طرح پیش نویس رو برای داداشی فرستادم ... جوابی نیومد یعنی هنوز خوابیده بود؟ باورم نمی شد. گفت شبا بیداره و روزها می خوابه اما به خاطر غم موجود در حرفای دیشب گاهی نگران می شدم؛حتی صبح که احتمال می دادم خواب باشه . یعنی سی و هشت روز قبل چی شده و با این که تا حدی می دونستم ماجرا از چه قراره  اما نمی تونستم تصور کنم عشقی تا این حد ضربه زننده باشه. و مگر عشق نباید زنده کند و بیدار و مگر نباید در هر حال و هر شرایط بدانم که هیچ چیز در عالم ارزش ندارد حتی زمانی که چیزی تا این حد ارزش داره؟

منتظر جواب بودم کار عجیبی بود نوشتن وبلاگی در قالب پیامک. اما امروز از صبح عجیب بود، وقتی به یاد خوابی که دیده بودم افتادم ،‌خب واضحه که جک و رز تایتانیک برام نماد عشقه. همون عشقی که بهش خیلی فکر می کنم. عشق حقیقی که وصل نداره. آره همیشه فکر می کنم عشق حقیقی در نرسیدنه وقتی معشوقت با تمام خوبی هایی که درش می بینی و مطمئنا زائیده ی ذهنه خودته همون طور پاک و خوب و دوست داشتنی باقی بمونه . و اون ها هم به هم نرسیدن فیلمو نمی گم دیشب در خواب من.

 مرتب به ذهنم می اومد که چهل روز عزاداری! ( یعنی اون فرد تو زندگیش خیر می بینه که حال فردی رو از خوب خوب برسونه به .... خب راستش دقیق نمی دونم به چی ولی می دونم وقتی غرور آدمی شکسته بشه چه حال بدیه. به خصوص اگه اون آدم یک مرداد ماهی باشه . اصلا دوست ندارم تجربه ش کنم هر چند بارها و بارها به خاطر توهمات و تخیلات خودم این حس تلخ رو تجربه کردم.) چهل روز ! کم نیس. چهل! عدد مقدس من. همیشه دوست داشتم در کاری چهل روز استمرار داشته باشم. فکر می کردم خیلی با ارزشه؛ اگه چهل روز به کاری مشغول باشی و در حالت عرفانی یعنی به هیچ کاری مشغول نباشی و فقط حضور اون وقت حتما به ظهور می رسی.  

 گاهی بیش از اون چه که به نظر میاد ماجرایی می تونه شکننده باشه و در عین حال گاهی اتفاقاتی بیش از اون چه که در ظاهر باعث شکسته شدن قلبی یا خرد شدن روحی می شه، می تونه سازنده باشه، می تونه .... می تونه دو روز دیگه یک جور سر رسیدن چهل روزی باشه که روح به اوج می رسه. به اوج پاکی و حضور.

چقدر عجیب بود  این اولین جمله که در کتاب نوشته شده بود؛ شاید هم برای این بود که برای تو بنویسم :

" هر کس روزنه ای است به سوی خداوند، اگر اندوه ناک شود. اگر به شدت اندوه ناک شود."



تاريخ : یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٧ | ٤:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()