کلاف سر در گم زندگیمو، می شکافم.به عشق تو او نو دوباره از نو،  می بافم.حتی اگه این خونه زندون بشه، می خندم.زندگیم از دست تو داغون بشه، می خندم.می گذره این دل خوری ها ،  می گذره ..... عمر من و تو ، به خدا ......  می گذره.می گذره این دل خوری ها ،  می گذره ..... عمر من و تو ، به خدا ......  می گذره.................می گذره این دل خوری ها ،  می گذره ..... عمر من و تو ، به خدا ......  می گذره.  اون که به ویرونی این خونه زد، من بودم.زلف پریشون تو رو شونه زد، من بودم.به فکر من باش که کسی رو جز تو، ندارم.حوصله ی این همه تنهایی رو ندارم...........می گذره این دل خوری ها ،  می گذره ..... عمر من و تو ، به خدا ......  می گذره.می گذره این دل خوری ها ،  می گذره ..... عمر من و تو ، به خدا ......  می گذره...............................................  از صبح وقتی از خونه داشتم می رفتم بیرون،‌زیر لب زمزمه می کردم؛ می گذره این دل خوری ها .... می گذره، می گذره عمر من و تو به خدا می گذره.......صبح تکرار صبح به خیر ایران رو کمی تونستم ببینم، آقای رضا کیانیان رو دعوت کرده بودن و چه صحبت های خودمونی و قشنگی! گفتم : این برنامه تموم هم شد من باز باید دیر برسم؟! آیا؟ دیگه چه بهونه ای دارم؟امروز بیدار شدن برام خیلی سخت بود ، ‌‌تمام شب رو در یک جاده ی زمستانی پوشیده از برف رانندگی کرده بودم، تازه نزدیک صبح هم دیدم دندون های آسیا ی بالاییم افتاده، در حالتی بین خواب و بیدار می گفتم : وای ! تعبیر دندون افتادن اینه که یکی می میره! در انتهای کوچه ی بن بستی ، ‌روی دیوار  با خط سبز رنگ درشتی حک شده: یا علی مدد! چشم هام خیره می مونه به دیوار برای چند لحظه ی کوتاه، با خودم می گم : این کوچه نباید بن بست باشه!برمی گردم، هنوز کوچه بن بسته! هنوز هم می خونم با خودم : می گذره این دل خوری ها ... می گذره ، امروز هم دل خوری ها رو به دل نگرفتم . امروز هم پر بود از تنش، پر بود از تبعیض ،‌ پر بود از بی قانونی . می گذره عمر من و تو به خدا می گذره. .... خواب آلودگی بهار به خونه ی ما هم رسیده، اما من دوست ندارم بخوابم، خسته هستم اما بعد از ظهر ها خوابم نمیاد، کتابی رو ورق می زنم، حواسم اینجا نیست، تنهایی حس خوبی نیست، هنوز هم گاهی وقتی کاملا شعری رو به خاطر ندارم ، خودم ادامه ش رو می سازم : می گذره این تنهایی ها .... می گذره،‌ ............... ، می گذره، می گذره عمر من و تو ، به خدا...... می گذره،  احساس می کنم صدای اسب چوبی میاد!  واقعا درست احساس کرده بودم. یک بادبادک اومده بود کنار اسبم . بادبادک عاشق!   

تاريخ : یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٧ | ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()