من و نازی :

گلچین اسب چوبی : اسب چوبی از خوندن کتاب " من و نازی " همیشه لذت می بره، به فکر فرو می ره و همیشه چهره ی نویسنده ی کتاب (حسین پناهی) با اون چشمهای گرد و سیاه و غمناک در یادش باقیه. گاهی هم  دوست داره زیر بعضی از جمله ها خطی بکشه ؛ شاید هر خطش رو به رنگی دیگر :

مقدمه: 

 چرا باید زیبائیهای زندگی را فقط در دوران کودکیمان تجربه کنیم ....

در مقایسه با آن ظلمات سنگین و عظیم "نبودن"، بودن ،‌نعمتی است که با هر کیفیتی شیرین و جذاب است.

ما در هیئت پروانه هستی ، با همه توانائیها و تمدن ها مان شاخکی بیش نیستیم.

یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست

فصل اول:

             (به وقت گرینویچ)

بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند چون من که آفریده ام از عشق جهانی برای تو

  پا می چرخانم و گوش می سپارم به صدای خش خش شاخه شاخه ی گردوی وجودم در باد

تماشا کن و نبین

درک کن و نخند

منتظر باش و اشک نریز!

این است ملودی زلال و با شکوه جیرجیرک ها

بر کوهپایه های این سلسله ی سیاه نامکشوف ،

 اسب مه آلود اندیشه ،

بی تاب،

 سم به زمین می کوبد و شیهه می کشد. 

هر که بگویی بودیم، مگر آن کس که تقدیرمان بود.

 به نظر می رسد که زندگی مشکل نیست ،‌بلکه مشکلات زندگیند!

 به من بگو فرزانه ی من!

خواب بهتر است یا بیداری؟ 

می بینی سلام گفتن به کسی که سلام را می فهمد چقدر مشکل است؟

 من دلم برای تاریخ می سوزد

برای نسل ببرهایش که منقرض شده اند

برای خمره های عسلش که در رف ها شکسته اند 

می بایست می خوابیدم

اما مادربزرگها گفته اند :

" چشمها نگهبان دلهایند" 

و من چقدر  دلم می خواهد

همه داستانهای پروانه ها را بدانم که

 بی نهایت

           بار

 در نامه ها و شعر ها

در شعله ها سوختند

تا سند سوختن نویسنده شان باشند.

پروانه ها! 

بی تو

نه بوی خاک نجاتم داد

نه شمارش ستاره ها تسکینم

چرا صدایم کردی؟

چرا! 



تاريخ : پنجشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٧ | ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()