روی دیوار روبرویی ؛ روبروی همین نقطه ای که نشستم و دارم می نویسم، سه صفحه کاغذ بود با شعری دست نویس، یا بهتره بگم دست چپ نویس ، شعری طولانی، تقریبا از اول بهار تا چندی پیش که با همون اعجاب آمیزیه ورود به صحنه ی دیوار از صحنه کنار رفت . حالا جای چسب هایی روی دیوار مونده ولی خوب تر که نگاه می کنم می بینم تکه هایی از دیوار، بی اختیار، به چسب ها چسبیدن و کنده شدن، و حالا جای خالی رنگ دیوار من رو به یاد صفحاتی می اندازه که چندی مهمان دیوار بود و واژه هایی مکرر که در پس ذهن ها جا خوش کردن. مدتی بود دلم برای واژه ها نگرفته بود، اما امروز تمام واژه ها دوباره با دستاشون گلویم را می فشارند. اواخر بهار است. همه دلشان تنگ باران است و آسمان با نیشخندی بر فراز سرمان گسترده ، هر روز چشم در چشمش می اندازیم و التماسمان را می بیند، سنگدل شده؛ عجیب سنگدل ! این طور که پیش می رود شاید از آسمان سنگ ببارد. سنگسار می شویم بی هیچ گناه، چرا که سکوت کرده ایم و روزگار می گذرانیم. آن افسانه که روزی از آسمان ها  عبور کرد و در زمین لانه کرد، این روزها هیچ ندارد تا چون افسانه ای از آسمان ها فراتر رود. یک روز اما در ده ما باران بارید! و گربه های تازه متولد شده به زیر پیچک ها خزیدند، میو میو کنان، شادی کنان ، چرخان و رقصان. باران نوازشگر، نه چون اشکی که گونه ها را می نوازد ؛ چون لطافت انگشتانی که موسیقی هستی را می نوازد آرام آرام.



تاريخ : یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٧ | ٩:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()