درست در این لحظه مدار مرکزی زمین همون مدار فرضی که از قطب جنوب کشیده می شه تا قطب شمال، یا شاید هم اون مدار مغناطیسی، کمی کج تر شد. اینو با تمام وجود حس می کنم.بعد دلم می خواد تمام روز رو تا پایان بشینم لب پنجره خیره بشم به این بوته ی یاس و این شعر حبیب رو زیر لب زمزمه کنم:

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزل ها بمیرد
گروهی بر آنند که این مرغ زیبا
کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم جان آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا بر آمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش وا کن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد
.

 

 



تاريخ : شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٧ | ٥:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()