از شنبه تا حالا تصمیم داشتم این مطلب رو بنویسم ، که سر انجام امروز میسر شد. نه اینکه اسب چوبی خودش حرفی نداشته باشه ولی واقعاً بعضی روزا و اتفاقا سوژه های نابی هستند که تمام ذهن رو می پوشونن (تا حدی که شبا خوابشون رو هم  می بینیمخواب)

خیلی عادی و آروم نشسته بود تا همکارم نامه های اداری رو براش بنویسه، نگاه خسته و مهربونش خاطره ی محوی رو توی ذهنم زنده می کرد که نمی تونستم به یاد بیارم. با وجود تمام خطوط چهره ی متمایل به زمینش و لباس سیاهی که به تن داشت، اما به نظر می رسید یه جور امید و زندگی در وجوشه که هر غمی رو دور می کرد .

" به به به ..... آقا سلام عرض کردیم، آقا خیلی مخلصیم، چاکرتم!"  مرد تازه وارد،‌آشنای مرد منتظر از آب در اومد، و اتفاقاً از مشتری های معتبر، رو به همکارم گفت: " آقا مجید، کار حاجی رو راه بندازا! این حاجیه ما مرده بوده، زنده شده ها!" نمی فهمیدم شوخیه یا جدی، حتی مجید هم یه کم مکث کرد تا تحلیلش کنه، ولی توی همون فضای خنده که معلوم نبود کدوم حرفا جدیه کدوم حرفا شوخی، همه ی نگاها خیره شد به مرد سیاه پوش.

مرد سیاه پوش هم،‌ مثل دهقان فداکار که مجبور باشه ماجرای اون شب قطار و مشعل و ریزش کوه رو برای هر نگاهی که می شناختش  جزء به جزء تعریف کنه، بی هیچ مکثی ، با یک تایید سر شروع کرد:

"من سکته کرده بودم، بردنم بیمارستان، معلوم شد مردم( به ضم میم ). گذاشتنم تو سردخونه، صبح که میان بردارن ] جنازه رو[ می بینن کیسه مشمعی عرق کرده، ]و این یعنی مرده زنده شده بوده[ پسرم متوجه می شه من زنده ام، خلاصه از کفن درمیارن و ... بله ( این بله رو هم در اثر نگاه حیرت آمیزه ما می گفت بعد از هر چند تا جمله) همین آقا هم که اومد الان، همسایه ی مغازه مونه، در جریان همه ی اتفاقا هست، بالای سرم بوده، وقتی زنده شدم،..."

اما از اون سفر (سفر رفت و برگشت، "به" و "از" سرای باقی) هیچی به خاطر نداشت. اعتراف می کنم با این که این موضوع سوژه ی خیلی از فیلما بوده حالا به طنز یا غیر طنز اما تا لحظه ای که گفت هیچی یادم نیست، هنوز نمی تونستم حرفاش رو با وجود تمام صداقت در گفتار باور کنم. اگر چه با بیان این جمله تمام هیجان این ماجرا رو خاموش کرد، اما ادامه داد: " یه  بار هم با خانومم و پسرم رفتیم دوبی ، صد دلاری ای که دادیم به مغازه دار جعلی بود، ما رو گرفتن انداختن زندان،‌ ده روز زندان بودیم، در همین فاصله هم پروازمون می گذره، و اتفاقاً پرواز ما مربوط بود به همون هواپیمایی که آمریکا رو خلیج فارس می زنه ( که انگار سیصد و هشتاد نفر مرده بودن!) (البته به غیر از اونا!) دوباره همه هیجان زده شده بودم. البته هر چند این مرد خیلی خوب به نظر می رسید ، ولی من یاد اون سریالی افتادم که سیاوش طهمورث نقش مرد دنیا دوستی رو بازی می کرد و تولیدی داشتن، یه خانمی نفرینش می کنه که حسرت مردن به دلش بمونه! از اینکه به این فیلم با موضوعیت نفرین شدگی فکر می کردم در حین شنیدن به حرفهای این مرد خوب ناخود آگاه خجالت می کشیدم. به نظرم یه جمله هایی رو نشنیده بودم، چون در ادامه رسیده بود به تصادفش در جاده ی شمال (که درست نفهمیدم به چه علتی، اما ظاهراً چون قلبش با باطری کار می کرده ،‌ توی جاده خوابش می بره) ماشینش کاملا مچاله می شه و در حالی که او رو از اون قراضه  بیرون میارن، هیچ  صدمه ای به او نمی رسه! (خدا رو شکر این ماجرا هم به خیر گذشت...)

نمی دونم چرا فکر می کنم اگه این طور اتفاق ها رو تعریف کنی اثرش از بین می ره، منظورم اثر اون دعا و یا برکتیه که شاید توی زندگیه این فرد حالا به هر دلیل که معمولا می گن به خاطر کمک به دیگرانه وجود داشته تا مانع از بروز خیلی ناگواری ها بشه. اما این موضوع خیلی ذهنم رو درگیر کرده، از خودم می پرسم یعنی می شه به یک نفر در زندگی این همه فرصت دوباره داده بشه؟ و به خودم می گم: معلومه که می شه و این اتفاق خیلی محو و مخفی و متواضعانه برای بقیه ی مردم هم می افته اگر خوب فکر کنیم. به خصوص بعد از شنیدن اون جمله ی آخرش که گفت:

" هر روزی رو که خدا به من هدیه می ده، شاکرم "

 



تاريخ : دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧ | ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()