مثل چند تا بچه ی شیطون که آروم و قرار ندارن. هی ورجه وورجه می کنن. میان این ور، می رن اون ور، یه جا بند نمی شن. یهو با هم می خندن. جنگ بازی  بازی می کنن. کیو کیو .... کیو کیو....یهو صدای گریه شون می ره هوا،اما هیچ رقمه نمی تونی ساکتشون کنی. حس می کنی یکی از این بچه ها خط دهنده ی اصلیه. نگاه می کنی به چشمای هر کدومشون، همشون معصومن. پس کی داره موش می دوئونه این وسط. این آتیشا رو کی می سوزونه؟! آخه اینا به این فرشته ای کی می گه شیطونن؟ حالا یه چشم غره هم به یکیشون رفتی؟اما خودت که می دونی از پسشون بر نمیای. اونا هم دستتو خوندن، با هم دست به یکی کردن. یهو می ریزن سرت همشون با هم. مثل پیچک دستاشونو حلقه می کنن دور کمرت. تازه بلند قد ترینشون شاید تا کمرت باشه! تا یکیو جدا می کنی، یکی دیگه می چسبه، حالا تو شدی یه درخت (البته اگر کسی از بالای سرت تماشا کنه،تازه اون موهای سیخ شده ت هم درست مثل ریشه های درخته) با شاخه ها و میوه های آواز خوان!آواز که چه عرض کنم، فریاد ، هوار ، حالا هی داد بزن ساکت! مگه با شما ها نیستم؟ هیشکی جیکش در نیادا....شما ها مگه حرف حساب سرتون نمی شه؟ وقتی می گم ساکت!،ساکت.  وای سرم رفت!.... ساکت! اما تنها اثرش چیه؟!!! این که: همه میان نگاهت می کنن انگار یه دیوونه ی زنجیری رو دیده باشن. آخه از اون همه سر وصدا، کسی روحش هم خبر نداره. چون تمام این هیاهو رو فقط تو می شنوی که ذهنت پر از واژه س،پر از موضوع برای نوشتن، پر از حرفای ورژن اسب چوبی.



تاريخ : جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧ | ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()