یغما گلرویی، باز هم ترانه ی زیبای دیگری سروده است.

اگرچه خود سریال را با تمام جذابیت اش دنبال نکردم اما این ترانه را چرا.

مرگ تدریجی یک رویا!

اما شاید اگر "رضا یزدانی" این ترانه را به این سبک نمی خواند این تاثیر را هم نمی گذاشت که هر بار:

به فکر فرو می روم؛ چرا چشمانم بسته است؟

چرا جهانم شکل خوابه؟ عذابه؟ اضطرابه؟

من دارم کجا می رم؟ به کدام سمت تنهایی؟

درحالی که مه مانع از دیدن دیواری از سنگ می شود؟

و تو که نیستی

و تو که همیشه در انتظار آمدنت بودم

و وقتی نبودی همه جا شب بود

و شب بود

و شب ...

چشام بسته است ...

جهانم شکل خوابه ....

عذابه ....

اضطرابه ....  اضطرابه

رو به روم

دیواری از مه .... دیواری از سنگ

رو به روم

دیواری از مه .... دیواری از سنگ

بگو بیهوده نیست

بگو بیهوده نیست

فاصله آب و سراب

بگو سپیدی کاغذ

بیهوده نیست

بگو از کوچ پراکنده

فقط کابوس و تنهایی

بگو خواب بود هر چی که دیدم

افسانه بود هر چی شنیدم

نگاه کن شوق دل زدن به دریا

برام شد مرگ تدریجی رویا

مرگ تدریجی رویا

بیا

تا مه توی چشمام بمیره

بیا

تا قصه مون پایان نگیره

بذار یادم بیاد خورشید

منو کم کن از این تردید

تو باشی شب نیست

تو باشی آزادم

 



تاريخ : جمعه ۱٢ مهر ۱۳۸٧ | ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()