هوا مثل زمان هایی است که واژه های خوب، مثل اولین برف زمستانی،‌ نرم و آهسته بر روی تمام شاخه و برگ های درختان ذهنم می نشستند، آنقدر سپید و پاک که فکر در دهان گذاشتنشان دستانم را چنان گرم می کرد که از حرارتش تمام برف ها آب می شد، همان گونه که واژه ها، از گرمای اشتیاق نوشتن.

و هوا مثل اولین روزهای گرم کنار شومینه نشستن و قهوه داغ را نوشیدن، سرد است! و دلم می خواهد شعرهای سهراب را بخوانم، و لطافت واژه هایش را مثل مرهم روی این دل بگذارم.... شعر مسافر را

دم غروب، میان حضور خسته اشیاء

نگاه منتظری حجم وقت را می دید.

و روی میز، هیاهوی چند میوه نوبر

به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود.

و بوی باغچه را، باد، روی فرش فراغت

نثار حاشیه صاف زندگی می کرد.

و مثل بادبزن، ذهن،‌ سطح روشن گل را

گرفته بود به دست

و باد می زد خود را.

 



تاريخ : شنبه ٤ آبان ۱۳۸٧ | ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()