حلاج را برای کشتن بردند . « صدهزار آدمی گرد آمدند و او چشم گرد همه بر میگردانید و می گفت :

حق ، حق ، حق ، انا الحق .

نقل است که در آن میان درویشی از او پرسید که عشق چیست ؟

گفت : امروز بینی

و فردا

و پس فردا .

آن روزش بکشتند و دیگر روز بسوختند و سوم روزش به باد بر دادند یعنی عشق این است . . . پس درراه که می رفت ، میخرامید دست اندازان و عیّاروار میرفت با سیزده بند گران . گفتند : این خرامیدن از چیست ؟

گفت : زیرا که به قتلگاه می روم »



تاريخ : چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٧ | ٧:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()