بعد ازآزمون، بیش ازاینکه میل داشته باشم برم خونه و تمام این قوای از دست رفته ی چندین ماهه رو با یک خواب خوب جبران کنم، تمایل داشتم همراه فرانک که از کلاسهای ماهان به بعد دوستی ما بیشتر و بیشتر شد، به خرید برم. بعد از صد و پنجاه و پنج دقیقه مداوم نشستن سرجلسه، ‌حالا راه رفتن، حتی در بین شلوغیه جمعیت هم آرامشبخش بود. هر دوی ما انتظار داشتیم با یک پاساژ خلوت در جمعه ای خلوت تر، مواجه باشیم، اما در نهایت شگفتی، از واگن های مترو گرفته تا آسانسور پاساژ مملو از جمعیت بود! اگر چه نه مثل روزهای غیر تعطیل، اما درست مثل اواخر اسفند، که مردم به شوق سیزده روز تعطیلی ایام عید، دیگر جمعه و غیر جمعه نمی شناسند.اما من یاد دفترخانه ی خودمان می افتادم، و این جمله ی دلگرم کننده ی سردفتر که "کلا تمام مملکت تعطیله" و هر چه سعی می کردم تضادهای حاصل از دخل و خرج مردم را با نظامی منطقی در ذهن حلاجی کنم نمی شد! و گرچه بسیاری معتقدند این فعل خرید هم نیروی نهفته ی عجیبی دارد، اما مصرف زدگیه ما، از سرخی گونه های ویترین ها، پیدا بود! خجالت

عروسک های پولیشی به رنگ سرخ "ولنتاین" که بی هیچ خلاقیتی، البته به جز از نظر قیمت (که هر سال خلاقانه تر بالا می رود!و به گونه ای قیمت گذاری می شود که مثلا سی هزار تومان را می خری بیست ونه هزار و نهصد و نود و نه تومان و فکر میکنی، واااای چقدر خوب!) درست از نخستین روز پیدایش (منظورم آن زمانی است که یهو در ایران، این روز باب شد یا به قولی سر وکله ی جناب والنتینوی قدیس پیدا شد و هر چه به حافظه ام فشار می آورم یادم نمی آید که این حالت فراگیرش بیش از شش یا هفت سال باشد؟! ( در ایران) شاید هم قبل از آن ما در این فازها نبودیم) به همان شکل و فرم سالهای پیشین (یعنی دو تا سمبل سال اخیر شمسی بر روی یک قلب، در آغوش هم!) رفراندومی معلوم الحال را شکل می دهند (که آری یا نه؟!) و با پاسخ نود و نه درصد آراء!همه می گویند آری! (فاعل این جمله عروسک های پولیشی می باشد! که می پرسند آیا عاشق هستی؟ و معشوقی داری؟ و آنان که گفتند آری! عشاق محترم قلب) و البته ما جزو آن یک درصدی بودیم که حتی با یک تومان ارزانی هم عاشق نمی شد! و همیشه تک بودیم، فرده فرد، مثل .... (استغفرالله!)

 

 



تاريخ : شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧ | ٩:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()