از آن شب که به خوابم آمده اید،

جناب شیطان!

چونان هدایت یافتگان روز،

راه می بینم در ظلمت!

و در این اندیشه،

که باید از شما سپاسگزار باشم یا خداوندگار خویش؟

سوال خوبی نیست می دانم،

حس خوبی هم ندارد،

حس نوسان در میان تناوب سینوسی شر و خیر،

بد و خوب،

اهریمن و اهورا،

دیو و دلبر،

دوزخ و بهشت،

شیطان و خدا!

و صدایی درونی که می گوید مرا:

"آن روز را به یاد بیاور که آفریننده را گفت: او از خاک است و من از آتش!

آن روز نخوت انگیز غرور آلود!

اف بر خودپسندی و خامی!

و شگفت از آن آتش که می تواند بسوزاند وخود خام است!"

"اینک که جانت در آتش عشق می گدازد،

اینک که در سر داری با مهربانی، از رانده شده ای سپاسگزاری کنی،

خدا را بخوان که او با توست، و در تو،

و تو در آغوش پروردگار خویشتنی!"

 

 

 

 

 



تاريخ : جمعه ۱٦ اسفند ۱۳۸٧ | ۳:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()