سلام سلام

عیدتون مبارک

خیلی دوستون دارم

از همه بیشترم تو رو دوست دارم که نظرای قشنگتو می نویسی.

خیلی ازت ممنونم.

امروز با اینکه خیلی حرفا هست که بگم ولی بهتره حرفایی رو که نیست بگم.

مث کسی که نیست

مث سارایی که مث سارا نیست.

سارا این روزا خیلی متحول شد، خیلی.

دلم می خواد براتون بنویسم اما یه حسیه مث حس  مث حس ، حس مث .....

این دیالوگ ارژنگ بود تو ساعت خوش.

از اون به بعد اون لحن و صداش همیشه وقتی خیلی جدی می رم تو حس با یه لبخند محو و تلخ منو از حس در می آره.

دیگه نمی دونم از چه حسی داشتم حرف می زدم. باورم نمی شه ، آها.

سارا خیلی چرخید، در آستانه تولدش. مث بچگیها: چرخ چرخ عباسی.چرخ چرخ عباسی

 

دلم میخواد بفهمم.

این حسو.

که تنها شدم فکر کردم دیگه منو دوست نداره به بابا هم روم نمی شد بگم .

پدر مهربون من ، بابای خودم یه حسه . یه حس معنوی. حتما شما هم حس کردید.وقتی نه پدری هست و نه مادری نه هیچ فرد دیگه ای. اما بابای مهربون ما هست. همیشه.

نگاهش کردم بدون اینکه حرفی بزنم بابا هم منو نگا می کرد. تو دلم گفتم همیشه آخرش بر می گردم پیش خودت. نه؟

تو دلش گفت همیشه دوست داشتم. نه؟

اشکام می ریخت رو گونه هام. مث قطره های درشت بارون. تا به حال تو این همه گریه، چنین اشکایی ندیده بودم. فهمیدم دلم خیلی شکسته .

نه بابا رو نبوسیدم.نه! چه حرمتی هست نمیدونم؟! اما نگاهش نمی ذاره.بابا خیلی مهربونه ها. خودت می دونی نمیدونی؟

اگر پدر نبود و آخر ما رو آشتی نمیداد. این روز عیدی من چقدر غمگین بودم. باید یه گوشه برای خودم حرف می زدم. حتی حوصله سوار شدن رو اسب چوبیمم نداشتم.

اون وقت دل اسبم هم میشکست دیگه؛ نمیشکست؟

 

 

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٥ | ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()