آن مرد آمد،

آن مرد زیر باران آمد،

آن مرد با اسب آمد!

در خیالات خودم سفر کردم به کودکی ! پیرمردی پالت نقاشی اش در دست، زیر باران رفت. رفت تا مهربان تر از فصل ها باشد، مهربان برای درخت عریان پاییزی، و مهربانتر از خدا، برای دخترک بیمار و ناامیدی که تنها امیدش، آخرین برگ زرد پاییزی بود. دخترکی که پویا نمایان ژاپنی برایت به تصویر کشیده بودند، و آنقدر قوی بود تاثیرش که بعد از گذشت شاید بیست سال هنوز یادت می آید بغض گلویت را، آن وقت ها نمی دانستی که این داستان را ویلیام ا هنری نوشته بوده، فکر هم نمی کردی که نویسنده مهم است یا کارگردان فقط فکر می کردی همان برگ زرد مهم است و پیرمرد و مهربانی اش. و اینکه به خودت می گفتی تا دنیا دنیاس عشقه که می مونه، نه اینکه دقیقن این جمله را بگویی اما با ی غمی حتی وقتی پیرمرد مرد، فهمیدی که اما دخترک به خاطر آن شب سرد و بارانی یعنی به خاطر یک از خود گذشتگی زنده مونده. اون کار چیزی شبیه اهداء‌عضو بود. اهداء جان بود، ایثار بود، عشق بود. تمام مفاهیمی که هیچ وقت هم نمی توانی معنی اش را به کسی بفهمانی اما همه خودشان در همان جعبه ی سیاهشان دارند. هر چه می آید به ذهنم را می نویسم، قول می دهم بدون هیچ ویرایشی بذارمشون توی وبلاگم، این قول را به تو می دهم، تو که روح اسب چوبی هستی اینجا.



تاريخ : دوشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸۸ | ٩:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()