قبل از شام هم اومدم، ولی انگار هنوز تا 600 خیلی فاصله داشتم، 600 کالری دیگه، نیگا! صفحه ی سیصد و شونزه نوشته : واسه 1 ساعت اسب سواری نیاز داره بدن به 600 کالری. خب... این نباهد باهث شه نیام اسپ سبالی لا کمتل بیام اسپ سبالی،‌ مگه نه؟!  

ولی اینجا ؛ همین صفحه ی سیصد و شونزه که مقدار کالری مصرفی هر کاری رو در طول یک ساعت نوشته چرا ننوشته یک ساعت فکر کردن، چقدر کالری؟! و این در حالیه که هیچ کاری بدون فکر کردن امکان پذیر نیست. نه؛ اینکه قبلش با فکر انجام بشه،‌ منظورم نیست. که شاید این روی سکه ( این امکان که: کارهایی هم در کار-نامه ی ما بدون فکر صورت گرفته باشه هست) اما منظور من همون جمله ایه که از استاد مکری عزیز به یاد دارم:" مغز ما در طول شبانه روز در حال فکر کردن به و پردازش تمام اعمال و رفتار ماست. خواب دیدن هم نوعی فکر کردنه، در واقع خواب دیدن، ادامه ی روند فعالیت مغز در طول روزه و این طور نیست که فکر کنین وقتی خوابین فعالیتی ندارین" . و درست در صفحه ی سیصد و هیوده هم اشاره شده به این نکته که در هنگام خواب هم بدن ما کالری مصرف می کنه که این مقدار برای هشت ساعت خواب،‌ بین 400 تا 500 کالریه. یعنی برابر با یک ساعت بازی تنیس یا یک ساعت رقص. پس شاید بشه گفت برای انجام هر فعالیتی، اگه حدود یک هشتم کالری مصرفی اون کار هم برای فکرهای پنهان ما (دقیقا منظورم جریان سیاله ذهنه که برگرفته از وجود ضمیر ناخودآگاهه)  احتساب بشه، روند کلی سلامت جسم و روح ما نتیجه ی بهتری خواهد داشت، مگه نه؟!

این جریان سیال ذهن (دقیقا نمی دونم جریانش در ذهن منه یا اسب چوبی!) همون جریانیه که محتوای موضوعات اسب چوبی رو شکل می ده. می نویسه، حذف می کنه، دگرگون می کنه،گاهی یک جریان اجتماعی می شه، گاهی یک جریان سیاسی و گاهی هم اقتصادی. و گاه گاهی هم جریانی چنان طوفانی می شه که امکان غرق شدن در دریای سیال ذهنش وجود داره.

قبل از صرف شام تصمیم داشتم درباره نمایشگاه کتاب بنویسم. کمی بعد از صرف شام، در حالی که داشتم کتاب "100 نکته بهداشتی و زیبایی" رو می خوندم، درست در صفحه ی 316، طرح پاراگراف اول رو با توجه به واژه ی اسب سواری، در ذهنم شکل دادم، و کمی بعد تر شروع کردم به نوشتن؛ دقیقا همون پاراگراف اول رو و در ادامه ی اون زبان کودکانه، می خواستم عکس "رضا کوچولو"  پسرک دوست داشتنیه دوستم "رویا"، رو بذارم که نشسته بود روی اسباب بازیه پلاستیکیه "اسب چوبی" شکلی به رنگ آبی، و در واقع قصد داشتم ماجرای نمایشگاه کتاب رو با توجه به نگاه یک کودک ده ماهه بنویسم، که نمی گم نمی نویسم، حتما عکسش رو هم می ذارم، ولی وقتی پاراگراف اول تموم شد، دیگه خیلی دیر بود و باید می خوابیدم. (دیشب دیگه، آخه دیشب پاراگراف اول رو نوشتم) و امشب وقتی اومدم اونچه که فکر کرده بودم رو بنویسم، انگار همزمان در حال فکر کردن به مقدار کالری مصرفی برای "فکر کردن" هم بودم. و هر چه تمرکز می کردم که همون موضوعی رو که می خوام رو بنویسم نمی شد. و جریان سیال ذهن محتوای موضوع و حتی خود موضوع رو(پسرک رویایی) که برای عنوان انتخاب کرده بودم تغییر داد. و چون این مطلب مقدمه ای شکل شده و با توجه به اینکه امشب هم خیلی دیر شده و بهتره تا دچار هذیان گویی نشدم و هرآنچه در سرخودم و اسب چوبی می گذره رو براتون روو نکردم، اجالتا این پست درآمدی باشد بر عنوان بعدی : "پسرک رویایی"

شب به خیر!



تاريخ : پنجشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()