همه ی قوایم را جمع می کنم تا فریاد بزنم " من گنجشک نیستم" اما درست در همان لحظه ای که می خواهم فریاد بکشم آدم های توی کافه ، انگار خبر وقوع زلزله ی مهیبی را شنیده باشند، از پشت میزهاشان بلند می شوند و دیوانه وار به سمت پلکان خروجی می دوند. ... با این که وسط  روز است اما همه جا مثل شب بی مهتابی تاریک و ظلمانی است. ...

ساک دستی ام را روی زمین می گذارم و به آسمان تاریک، به ماه که انگار دایره ای سیاه مقابل خورشید ایستاده است نگاه می کنم. در کسوفی کامل، خورشید محو شده است و هزاران ستاره در ساعت دو بعد از ظهر، انگار تا سقف ساختمان های بلند شهر، پایین آمده اند...

و دو خط و نیم دیگه کتاب (من گنجشک نیستم) تموم می شه، در کسوفی کامل. اما چهار ساعت و نیم دیگه به وقت تهران طولانی ترین کسوف قرن شروع می شه، در اطراف سارا و اسب چوبی. برام عجیبه، نه فقط اینکه چرا جدیدا ماجرای کتاب خوندن من شده مثل اون فیلمای تخیلی که ماجراهای کتاب برای خواننده اتفاق می افته و خواننده می ره توی دنیای کتاب و باقیه داستان (یعنی هنوز کتاب رو نبسته می تونیم شاهد یا حداقل باخبر از پدیده ی مهم آخر کتاب؛ کسوف، در دنیای واقعیه بیرون کتاب باشیم!)، برام این قضیه ی تاکید (مستور) به کسوف هم عجیبه، راستش کد رمزش توی ذهنم وا نشده، در حین خوندن کتاب فکر کردم دنبال رسیدن به جواب این سوالم که آیا باید از مرگ بترسم؟ اما قضیه ی کسوف که قبل تر هم بهش اشاره شده، بیشتر شبیه به نشونه است، مثلا نشونه ی قیامت، نشونه ی آخر دنیا، یا نمی دونم، اما حس می کنم سوالی نیست در بطنش. شاید هم رمزی در کار نباشه و فقط باید در لحظه جاری بشیم! در لحظه ی کسوف کامل!



تاريخ : چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸ | ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()