تو رو دوست دارم زیاد،

نگو پس "دلت میاد؟ من رو تنهام بذاری؟"

 

تووی آخرین وداع، وقتی دورم از همه،

چه صبورم ای خدا، دیگه وقت رفتنه،

تو رو می سپرم به خاک

تو رو می سپرم به عشق

 برو با ستاره ها با ستاره ها با ستاره هاااااااااااااااااااااااااااااا

تو رو دوست دارم

مث حس دوباره ی تولدت

تو رو دوست دارم

وقتی می گذری همیشه از خودت

تو رو دوست دارم مثه، خواب خوب بچگی،

بغلت می گیرممی میرم به سادگی.

تو رو دوست دارم،

مث دلتنگی های وقت سفر.

تو رو دوست دارم،

مث حس لطیف وقت سحر.

مث کودکی تو رو ، بغلت می گیرم

این دل غریبم با تو می سپرم به خاک.

 

توی آخرین وداع، وقتی دورم از همه،

چه صبورم ای خدا، دیگه وقت رفتنه،

تو رو می سپرم به خاک

تو رو می سپرم به عشق

برو با ستاره ها با ستاره ها با ستاره هاااااااااااااااااااااااااااااا

 

گفت وقتی این آهنگ رو شنیدی گریه ات نگرفت؟

هنوز ترانه داشت پخش می شد

رفتم کلوچه ها رو بذارم تووی آشپزخونه، به نظرم اومد اگه بخوام حرفی بزنم بغضم می ترکه.

از همون جا آروم جواب دادم:" چرا، خیلی"

باز یادم اومد خیلی حیف شد! خیلی! باز هم جمله ی دوستت دارم رو اونقدر دیر گفتم که فقط خاک شنیدش. دفعه ی قبل فکر می کردم هیچ وقت دیگه این حس حسرت خوردن تکرار نمیشه، اما ! بعد از گذشت شش سال چه قدر فراموشکار شدم! فکر می کردم برای یک عمر آنچنان با عشق و محبت همه رو دوست خواهم داشت، تا هیچ وقت حسرت نخورم، هیچ وقت دیر نشه، هیچ وقت نگم باید زودتر .... اگه فقط .... کاش .... حیف! یادم اومد سپردیمش به خاک، به خاک سرد. تمام بدنم لرزید. یادم اومد چقدر دوستش داشتم، یادم اومد خیلی ها چقدر دوستش داشتن، دارن، خواهند داشت! یادم اومد خیلی ها هستن که دوستشون دارم! یادم اومد باید به خیلی ها بگم دوستتون دارم!  تا دیر نشده، ...

برگشتم با دو تا لیوان چای داغ!

گفتم: بی خیال غم، خیلی دوستت دارم، Ever after

 



تاريخ : جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸ | ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()