وقتی مادر دلش بلرزد، لرزه بر اندامت می افتد. باورش سخت است اما حقیقت دارد. گاهی مادر آنقدر سکوت کرده که دیگر یادت هم نیست روزی می توانست حرف بزند و صدای زیبای مادر لالایی شبهایت بود. گاهی آنقدر چشمهای قشنگش را ندیده ای که یادت رفته است مادر روزی می توانست ببیند. یادت هم نیست چشمهای مادر بهترین آینه دنیایت بود. آنقدر دور شده ای که یادت هم نیست گرمای آغوش مادر تنها پناهگاه همه ی زمستان های سردت بود. مادر هیچگاه از آغوشش جدایت نکرد، تو آنقدر گرما را یادت رفت که سرد شدی. پائیز غم شدی در باغچه ی دلش. تمام سطح دلش را برگ های خشک نومیدی ات پوشاند. یلداترین شب غرور شدی، زمستان شدی. اما او در همه ی فصل ها بهار بود و تو بی هیچ جوانه ای، بی هیچ شکوفه ی لبخندی هر روز طوفانی تر از روز قبل. افسوس که در آغوشش بودی و نمی دانستی. تا امروز که لرزید دلش، که لرزاند تمام وجودت را، زلزله ای شد در دلت ، آینه ی خودبینی هایت که شکست، یادت آمد زمین مادر تو بود و تو هنوز همان کودک خفته در آغوش گرمش.   



تاريخ : شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸ | ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()