تراژدی گربه های ایرانی (فیلم کسی از گربه های ایرانی خبر نداره) چنان روحم رو متاثر کرده که با وجود همه قول و قرارایی که به خودم داده بودم مبنی بر ننوشتن های مجازی تا سر و سامان دادن به کارهای حقیقی در دست انجام و روی میز و توی کشوها (و خونه همسایه ها!) اما نمی تونم تمرکز کنم روی هیچ کار حقیقی تا این مهم مجازی به رشته ی تحریر در نیاد.

بعد از فیلم مسافران مهتاب که معروف شده بود به نمکی که نمی دونم کارگردانش چه کسی بود، فیلم اخیر بهمن قبادی تنها فیلمی بود که عجیب دوباره منو یاد مبحث معرفت انداخت. این عجیب برمی گرده به اون حالت هق هق گریه با صدای بلند، درست همون جوری که وقتی 8 سالم بود (موقع دیدن مسافران مهتاب) و خودمم باورم نمی شد از فیلم چیزی فهمیده باشم؛ چه برسه به بقیه که هاج و واج مونده بودن آخه من از این فیلم چی فهمیدم که این طور اشک می ریزم؟ گریه می کردم. دیشب هم باز همه هاج و واج منو نگاه می کردن که آخه تو برای چی اینجوری گریه می کنی؟ این بار اما بر خلاف هشت سالگی می دونستم چرا! دلم یجور عجیبی سوخته بود! همون جوری که وقتی فیلم مسافران مهتاب رو می دیدم. این یجور عجیب برمی گرده به تعریفی که برای واژه معرفت توی ذهنم دارم. که درست نمی دونم چطوری اولش شکل گرفته اما طی سالیان به ترتیب کامل و کامل تر شده اما باز هم وقتی می خوام دربارش حرف بزنم یا مثل الان تعریفی ازش بنویسم، می بینم بیشتر یک مفهومه ذهنیه که نمیشه گفت، یجوری که قابل بیان نیست، فقط شاید در بعضی ها یعنی توی عمق چشمای بعضی ها، بشه خوندش. فقط می تونم بگم انگار برای آدمای اینجوری با معرفت به همون طرز عجیب ارزش قائلم. از همون بیانیه ی اول فیلم که بهمن قبادی می گه : این فیلم حلالتون، تکثیرش کنید و ببینید (همون تکثیر غیر قانونی که برای فیلم های بدون مجوز داخل ایران انگار یعنی تکثیر کاملا قانونی!)، توی ذهنم گردباد به پا شد، انگار توی عمق چشماش اون برقی که بود دیوونم می کرد، چون درست همون تعریف ذهنم رو از واژه ی معرفت زنده می کرد. یعنی جوری که عشق درش نهفته است. معرفتی که نمکی (فخیم زاده در نقش نمکی) داشت، معرفتی که همیشه در وجود حامد بهداد، توی عمق چشماش بود، که حتی اگه منفی ترین نقش فیلم هم بود باز دوست داشتنی می شد، که واقعا در این نقشش به اوج می رسید. یا مثل معرفتی که جمشید هاشم پور در نقش اون همسایه ارمنی در فیلم میم مثل مادر داشت. معرفتی که ناصر عبداللهی همیشه در عمق نگاه پشت هر صداش داشت. معرفتی که می دونم محمد شهید که من هیچ وقت ندیده بودمش داشت. معرفتی که ...

 

 



تاريخ : شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸ | ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()