دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد

گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد

گفتم به باد می‌دهدم باده نام و ننگ

گفتا قبول کن سخن و هر چه باد باد

سود و زیان و مایه چو خواهد شدن ز دست

از بهر این معامله غمگین مباش و شاد

بادت به دست باشد اگر دل نهی به هیچ

در معرضی که تخت سلیمان رود به باد

"حافظ "

سلام این شعر حافظ رو برای این نوشتم که هیچ وقت یادمون نره شاد باشیم (نه اینکه فقط در خوشی ها شاد باشیم)(بلکه در عین غم هم شاد باشیم!)(یعنی غم برامون خود باده باشه!)(مستمون کنه!)(برسونه به جنون!)(بعد در جنون شاد می شیم!)

با اینکه در حس و حال عرفانی نبودم نمی دونم چرا اینا رو نوشتم. (شاید اسب چوبی به تازگی با اهل سرزمینش دیداری داشته)(سرزمین اسبای چوبی دیگه)فرشته

من جدیدن وارد یک حس و حال تقکر عمیق شدم!(در افکارم یهو غور می کنم)(بعد فکر کنم چون در زمان غوطه ور بودن اصلا آدم نمی تونه نفس بکشه وقتی میام روی سطح آب!که در اینجا همون مغز اینجانب می باشد)(چون یهو مجبور می شم نفس بکشم همه چی باز یادم میرهناراحت )(به هر حال از دو حال خارج نیستچشم یا یادم نمی مونه که این یعنی نفس کشیدم یا اینکه یادم می مونه و این یعنی نفس کشیدن ممنوع! یعنی یجورایی ....!)



تاريخ : پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸ | ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()