قضیه این تاکید(در عنوان عشق بدون مرز) از اونجا شروع شد که به مدت دو هفته است که می خوام کتاب "عظمت خود را دریابید" اثر وین دایر  رو بخونم، و هر بار که نمی شد صفحه ای رو باز می کردم تا حداقل یک صفحه رو در روز بخونم و اول هر بار این صفحه باز می شد: عشق مرز نمی شناسد و مطلب زیر این تیتر این بود: بسیاری از مردم مایلند عشق خود را صرفاً نثار کسانی کنند که سزاوارش می پندارند، در صورتی که همه ی افراد این شایستگی را دارند. گاندی می گوید:"از گناه بیزار باش اما گناهکار را دوست داشته باش" و ...

می خوام بگم دوست دارم

 به پنجره، به آسمون

به این شب آیینه دزد

به تک درخت کوچه مون

می خوام بگم دوست دارم

به تو

به اسم نقطه چین

به گریه های بی هوا

به کولی کوچه نشین

می خوام بگم دوست دارم

به هر رفیق نارفیق

به شاعرای بی غزل

به جنگلای بی حریق

می خوام بگم دوست دارم

به قاتلم

به روزگار

به اون کسی که میندازه به گردنم طناب دار

دنیای ما عوض می شه

تنها با این جمله ی ناب

دوست دارم دوست دارم دوست دارم تو این عذاب

می خوام بگم دوست دارم

به بادبادک به مدرسه به ترکه خیس انار کنار درس هندسه

می خوام بگم دوست دارم

به مرغ عشق بی قفس  به جغد پیر بد صدا

به نی زنای بی نفس به هر چی خوبه هر چی بد به خونه های کاه گلی به سیبای توی سبد

می خوام بگم دوست دارم به بغض تلخ انتظار به بدترین فصل سفر به آخرین سوت قطار

دنیای ما عوض می شه

تنها با این جمله ی ناب

دوست دارم دوست دارم دوست دارم تو این عذاب

 

من و اسب چوبی همیشه حرف اول و آخرمون دوست داشتن همه بی هیچ قید و شرط بود، اما وقتی چند بار با این جمله روبرو شدم، در واقع حس کردم بهتره از خودم بپرسم آیا واقعا به این جمله عمل می کنم؟ آیا برای عشق، مرز بندی نمی کنم؟ خب درسته که برای من مرز سیاه و سفید و مرد و زن و ایرانی و غیر ایرانی و ... کمرنگ و حتی می تونم بگم بی رنگ شده اما وقتی این دکلمه رو که اتفاقا همزمان با خوندن این کتاب داشتم می شنیدم، یک بار دیگه عمیقا گوش کردم حس کردم واقعا می تونم نارفیق رو، قاتلم رو، کسی که طناب دار میندازه به گردنم رو، معلم بدم رو، روزگاران بدترم رو دوست داشته باشم؟ حس می کنم فقط عمل کردن به همین یک جمله می تونه برای تا آخر عمر یک آدم تکلیف توی خونه به حساب بیاد!

 

 

 



تاريخ : یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۸ | ٩:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()