شخصیت اصلی داستان می گه: "فکر نمی کنید بهتر باشه مدتی کوتاه بی نهایت شاد باشید تا اینکه  تمام عمر فقط در حد معمولی خوب بگذره؟" توی دلم می گم باهات موافقم، اما اون صدای منو نمی شنوه، منتظره بازخورد پدر هنری می مونه، اما نه مثل آدمایی که یک حرف جالب که می زنن فکر می کنن آپولو هوا کردن و با یک حس غرور یا حتی رضایت از خودی به طرف نگاه می کنن که طرف حتی اگه می خواسته تاییدشون هم کنه از نیت خودش پشیمون می شه، در واقع فرقه (یعنی فرق هست) بین کسانی که هنر رو به خاطر خود هنر، زیبایی رو به خاطر خود زیبایی، کار رو به خاطر خوده کار و زندگی رو به خاطر خود زندگی دوست دارن و کسانی که هنری رو به خاطر هنرمندش تایید یا تکذیب می کنن، زیبایی رو از روی لج یا حسادت یا بغض یا حتی حب نسبت به فرد زیبا یا در برابر فرد زشت می پرستن و کار رو برای مزد یا پولش یا مقام و موقعتش انجام می دن، در واقع این گروه هیچ وقت طعم خود زندگی رو حس نمی کنن، یعنی کارشون مثل اینه که یک شکلات خیلی خوشمزه رو که یک بسته بندی خیلی شیک داره، همونجوری با کاغذ بسته بندی اش بخورن!(یا بدتر اینکه فقط نگاهش کنن!) آدما (یا موجودات) گروه اول وقتی در کنارت قرار می گیرن یجور رایحه ی خوش، یجور ترنم دلنشین، یجور آرامش خاصی در فضا موج می زنه. و به طرز عجیبی وقتی با اعضای گروه دوم برخورد می کنی، نه تنها اثری از اون خوشی ها و آرامش ها وجود نداره، بلکه حتی فضای قلب تو هم یجورایی تنگ و به هم فشرده می شه، در واقع دلت می گیره، اشکات هم که جاری بشه مثل رود، باز هم فضا مثل یک منظره ی طبیعی نمی شه، یعنی کنار اونا حس می کنی هیچ صحنه ای طبیعی نیست، حس می کنی همه ی لحظه های زندگی توی زرورقی پیچیده شده و اجازه ی دست زدن به خود زندگی رو نداری، یعنی این اجازه رو بهت نمی دن، یعنی نمی دونم چطوری به زور خودشون رو صاحب همه ی اون لحظه ها معرفی کردن! و به زور این اجازه رو ازت سلب کردن. بعد وقتی بحث به زور و اجبار می رسه، حس می کنی خود زندگی بدون چادر مشکی ای که انداخته باشن رو سرش(به زور) چقدر قشنگ و زیباست! حس می کنی چقدر طعم شکلات رو دوست داری! یهو حس می کنی فقط همه ی فکر و ذهنت رو نقشه ی دست یافتن به اون شکلات پر کرده!

 

 

 



تاريخ : چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۸ | ٩:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()