در کوچه های شهر آفتاب

 

سایه های کودکیمان

با پاهای زخمی و دستان خاک آلود

 در هر ظهر تابستان

سوتکی بر لب

خواب را از چشمان تن ها می ربودند

 

یادت میاد اسب چوبی نازنین، یادت میاد شور زندگی دنیای سارا چه رنگی بود؟ نذار بخوابه و همه چی از یادش بره، بهار شده بگو دوباره سبز شه. تابستون هم نزدیک شد! بگو دوباره دلگرم بشه، توی گوشش دوباره نجوا کن، صداش بزن، بگو کوچولوی بازیگوش عطش گریز، بیا ایناهاش چشمه!



تاريخ : جمعه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ۸:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()