بعضی روزها یعنی یک روزهایی که حس اسبی من رو با عین و صاد می نویسن، از خودم می پرسم من کی ام؟ اینجا کجاست؟ من اینجا چی کار می کنم؟ من گم شدم! بعد حس گمگشتگیم کم کم تبدیل میشه به حس ترس، حس ترسی شبیه اون بار که بچه بودم توی پارک جنگلی گم شدم، بعد درست مثل همون بار که توی پارک جنگلی گم شده بودم و یه حسی از پشت بغض و اشک بهم می گفت نترس زود پیدا می شی، بهم می گه نترس زود پیدا می شی، فقط یه کم دیگه صبر کن! اما مشکل وقتی پیش میاد که به جای صبر مثل اسپند رو آتیش بپری پایین و بالا یا بخواهی خودت بگردی تا مثلا مامان و بابات رو پیدا کنی. اگه این جوری عمل کنم درست مثل اون بار که توی پارک جنگلی گم شده بودم، یعنی اون اولش که گم شده بودم و هنوز گریه ام هم نگرفته بود و هی برای خودم مسیر هایی رو به هوای اینکه راه رو بلدم می رفتم و الکی فقط چرخ می زدم، الکی راه می رفتم، الکی می دویدم! چون گم شده بودم و بعد می دیدم که دوباره رسیدم سر جای اولم ، و راه رو هم بلد نبودم، آره درست مثل همون خاطره ی کودکیم، هی الکی مسیرهایی رو می رم، میرم دنبال مامان و بابام می گردم، هی چرخ می زنم، هی الکی از این سر شهر میرم اون سر شهر، هی مترو سوار می شم، هی بی آر تی سوار می شم، هی تاکسی و اتوبوس سوار می شم، هی میرم و میرم و میرم اما به هیچ کس و هیچ چیز نمی رسم، چون مامان و بابام سر جای خودشونن، من ولی گم شدم! من تو اوج حس بلدی راه یهو می ایستم سرم رو بالا میارم می بینم اون درختای سرو و کاج، اون تپه های خاکی، اون زمین های بازی تاب و سرسره، همه رو یبار دیگه دیدم، همه تکراریه، یعنی دوباره دارم از جلوشون رد می شم واسه همین به باور گم شدن می رسم، یهو مثل وقتی که توی خواب می بینی از یک ارتفاع بلند افتادی، از خواب می پرم، اما هنوز حس افتادن از بلندی توی تمام وجودمه واسه همین می زنم زیر گریه، یعنی خیلی بی مقدمه، بدون اینکه بغضم بگیره اولش. بعد توی این حس غم و تنهایی و گم شدن و اشک و بغضه که یک صدایی بهم می گه نترس ...



تاريخ : جمعه ۸ امرداد ۱۳۸٩ | ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()