وقتی تصویر آن دل پاک را که به سادگی هر چه تمام حرف مردان تزویر و ریا را باور کرد در ذهن مجسم می کنم، وقتی تصور می کنم که چون خودش همه را صاف می خواسته، وقتی حس می کنم دروغ را به احترام کسی که بسیار محترم بوده راست پنداشته دلم می شکند. این تصویر ناخودآگاه همراه می شود با تصویر آن مرد دروغگویی که وقتی داشتم با همبازی هایم قایم موشک بازی می کردم دم در فروشگاهی که درست نمی دانم کجا بود،یا اصلا فروشگاه بود یا کارواش؟نمی دانم، با آن سبیل پر پشت ایستاده بود و درحالی که سیگار می کشید خیلی جدی و قاطعانه گفت بچه ها از اون طرف رفتند و بعد که گمراه شدم در حالی که صدای شور و هیجان همبازی هایم که با حقه پدرشان پیدا شده بودند برپا بود انگار که خیلی کار جالبی انجام داده باشد قاه قاه خندید!من لحظه ای مکث کردم ، درست به اندازه ی مکث دوربین عکاسی برای ثبت یک واقعه!دروغ را ثبت کردم، اما دروغ گفتن را نه که بیزاری از دروغ را چرا که بی نهایت در من حس باختن بدی را ایجاد کرده بود، دلم می خواست گریه کنم اما نمی خواستم جلوی همبازی هایم کم بیاورم!من به دو تا بچه نباخته بودم که به راحتی فراموش کنم، به مردی باخته بودم که به عنوان دوست پدرم برایم همیشه قابل احترام بود!تا آن روز که برایم برابر شد با خود شیطان!به بهانه این تصویر که همراه شده با آن تصویر دلم دوباره گرفت. اما او که می دانست!یعنی نمی دانست؟ باید می دانست. قبلا هم دروغ هایی را از مردان تزویر شنیده بود. نشنیده بود؟ حس می کنم خودم رکب خورده ام. حس می کنم خودم چی فکر می کردم و چی شد. حس می کنم جوان هایی را به امید کشاندم و امیدشان نا امید شد در این صحرا، دراین بیایان برهوت با آن همه نیزه ای که بر سرشان فرود امد و هیچ کاری از دست من بر نمی آمد. حس می کنم من فریاد زدم و کمک طلبیدم و در تمام عالم یک مرد نبود! حتی یک مرد! خدا اما بود و ما را با خود برد...



تاريخ : چهارشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٩ | ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سارا | نظرات ()